نقد و بررسی
نقد مرد تاریکی 1 (Darkman) | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای میان علم و کابوس «دارکمن» ساختهٔ سم ریمی، فیلمی است که از دل چند سنت سینمایی متفاوت سر برمیآورد: داستان هیولای تراژیک، قصهٔ انتقام، ماجرای ابرقهرمانی و تریلری جنایی. این آمیختگی از همان آغاز به فیلم هویتی ویژه میدهد. دکتر پیتون وستلیک، دانشمندی که سرگرم ساخت پوست مصنوعی است، در پی حملهای خشونتبار همهچیزش را از دست میدهد؛ نه فقط آزمایشگاه و زندگی پیشین، بلکه امکان بازگشت به چهرهای آشنا و پایدار را.
آنچه پس از این فاجعه شکل میگیرد، صرفاً مسیر انتقام نیست؛ فیلم میپرسد انسان در غیاب چهره و جایگاه اجتماعیاش تا چه اندازه میتواند همان کسی بماند که پیشتر بوده است. عنوان فیلم نیز بهدرستی بر وضعیت دوگانهٔ شخصیت مرکزی تأکید میکند. وستلیک هم مردی است که در پی بازسازی خویش است و هم موجودی که از دل تاریکی و خشونت بیرون آمده.
«دارکمن» بیش از آنکه قهرمانی با هویتی تثبیتشده باشد، پیکری ناپایدار است؛ کسی که برای حضور در جهان ناچار است صورتهای دیگران را به عاریت بگیرد. قصهٔ انتقام و پرسش هویت ساختار روایی فیلم بر نیرویی آشنا تکیه دارد: قهرمانی که در اثر خشونت دگرگون شده و اکنون میخواهد عاملان ویرانی زندگیاش را مجازات کند.
« این آمیختگی از همان آغاز به فیلم هویتی ویژه میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما نقطهٔ قوت ایده در این است که دگرگونی وستلیک فقط جسمانی نیست. درمان آزمایشی، او را از مرگ بازمیگرداند، اما ذهن و عواطفش را نیز به قلمرویی بیثبات میکشاند. بنابراین، انتقام در اینجا واکنشی ساده و قهرمانانه نیست؛ هر گام در این مسیر، پرسشی تازه پیش میکشد: آیا او هنوز برای عدالت میجنگد، یا خشونت کمکم همان چیزی را در او پرورش داده که از آن بیزار است؟
قابلیت ساختن چهرههای موقت، تمهیدی داستانی جذاب و در عین حال استعارهای روشن است. پوست مصنوعی میتواند ظاهر را بازسازی کند، اما نمیتواند جای هویت را بگیرد. وستلیک با صورتهای گوناگون به جهان بازمیگردد، ولی هیچیک از آن صورتها به او تعلق ندارد. فیلم این موقعیت را به ابزار تعلیق و کنش بدل میکند، اما اهمیتش از کارکرد ماجرایی فراتر میرود: قهرمان میتواند در ظاهر هر کسی باشد، بیآنکه راهی برای بازگشت به خودِ پیشین داشته باشد.
قهرمانی پیچیده و بازیها لیام نیسن در نقش وستلیک، میان آسیبپذیری و تهدید تعادل قابلتوجهی برقرار میکند. بازی او فقط به خشم و اندوه متکی نیست؛ در شخصیتش نوعی دستپاچگی و بیقراری نیز دیده میشود که با وضعیت روانی ناپایدار او تناسب دارد. نیسن از یک سو دانشمندی را مجسم میکند که هنوز به منطق و پژوهش دل بسته و از سوی دیگر، انسانی را نشان میدهد که کنترل رفتار و احساساتش را از کف میدهد.
« اما نقطهٔ قوت ایده در این است که دگرگونی وستلیک فقط جسمانی نیست. »
شخصیتها و اجرا
این فاصله میان ذهن منظم پیشین و وجود آشفتهٔ تازه، به شخصیت عمق میبخشد. فرانسیس مکدورمند در نقش جولی، عاطفهٔ انسانی و گذشتهٔ ازدسترفتهٔ قهرمان را نمایندگی میکند. رابطهٔ او با وستلیک به فیلم بُعدی ملموس میدهد، هرچند گاه شخصیت جولی بیش از آنکه مسیر مستقل خود را دنبال کند، به نقطهٔ اتصال میان زندگی گذشتهٔ قهرمان و هویت کنونی او بدل میشود.
در سوی مقابل، لری دریک و کالین فریلز به فضای تهدیدآمیز فیلم کمک میکنند و چهرههای متفاوتی از قدرت و فساد را به نمایش میگذارند. بازیگران مکمل، با تأکید بر لحن کمابیش اغراقآمیز فیلم، از همسطح شدن همهٔ شخصیتها جلوگیری میکنند. کارگردانی و زبان بصری ریمی امضای سم ریمی را میتوان در حرکت بیقرار دوربین، تدوین پرشتاب و میل آشکار به تبدیل خشونت به نمایشی بصری دید.
او شهر را تنها پسزمینهٔ ماجرا نمیگیرد؛ خیابانها، سازههای فرسوده و فضاهای تاریک، بخشی از روان آشفتهٔ قهرماناند. قابها اغلب چنان پویا و پرانرژیاند که حتی صحنههای گذار نیز حالتی نمایشی پیدا میکنند. این شیوه به فیلم ضرباهنگی خاص میدهد و آن را از تریلر انتقامجویانهٔ متعارف جدا میسازد.
« این فاصله میان ذهن منظم پیشین و وجود آشفتهٔ تازه، به شخصیت عمق میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای گوتیک فیلم، با سایههای سنگین و طراحی چهرهٔ دگرگونشدهٔ وستلیک، پیوندی میان کابوس و قصهٔ مصور ایجاد میکند. ریمی از عناصر آشنای سینمای وحشت بهره میگیرد، اما آنها را در قالب ماجرایی ابرقهرمانی و شهری مینشاند. گاهی صحنهها چنان پرتحرک و اغراقشدهاند که خشونت به نوعی رقص هولناک بدل میشود.
این انرژی بصری از مهمترین امتیازهای فیلم است؛ حتی هنگامی که روایت در مسیرهای فرعی گرفتار میشود، تصویر و حرکت همچنان نیروی کشش خود را حفظ میکنند. موسیقی، جلوهها و لحن موسیقی دنی الفمن به جهان «دارکمن» شکوهی ملودراماتیک میبخشد. ضربآهنگ پرطنین و حالوهوای رازآلود آن با شخصیت قهرمان و فضای گوتیک همخوان است، هرچند گاه بر شدت احساسات فیلم میافزاید و میل آن به اغراق را برجستهتر میکند.
طراحی چهره و جلوههای عملی نیز نقش مهمی دارند: دگرگونی ظاهری وستلیک صرفاً پوششی برای داستان نیست، بلکه حضوری مادی و ناراحتکننده به رنج او میبخشد. فیلم با تکیه بر این عناصر، چهره را از نشانهای ساده برای شناخت شخصیت به مسئلهای بنیادی بدل میکند. بااینحال، همین ترکیب پرشور گاهی به ناهماهنگی میانجامد.
« ریمی از عناصر آشنای سینمای وحشت بهره میگیرد، اما آنها را در قالب ماجرایی ابرقهرمانی و شهری مینشاند. »
قوتها و کاستیها
فیلم میان تراژدی گوتیک، وحشت جسمانی و اکشنِ کمابیش کارتونی حرکت میکند، بیآنکه همیشه گذار میان این لحنها را بهنرمی برقرار سازد. یک لحظه ممکن است از تنهایی و فروپاشی درونی قهرمان سخن بگوید و لحظهای بعد، خشونت را با اغراقی کمیک عرضه کند. این تضاد گاهی بخشی از جذابیت اثر است، اما در بعضی صحنهها از عمق عاطفی آن میکاهد و تماشاگر را از تجربهٔ تراژیک شخصیت بیرون میکشد.
فیلمنامه و لغزشهای روایی ایدهٔ مرکزی فیلم ظرفیت دراماتیک بالایی دارد، اما فیلمنامه همیشه به اندازهٔ آن منسجم نیست. برخی رخدادها با تصادفهایی پیش میروند که بیش از آنکه از منطق شخصیتها و موقعیتها برآیند، راهی سریع برای رساندن داستان به گام بعدیاند. این میانبُرها بهویژه هنگامی به چشم میآیند که فیلم میخواهد میان انتقام، پژوهش علمی، جنایت سازمانیافته و رابطهٔ عاطفی تعادل برقرار کند.
تعدد داستانکها نیز تمرکز روایت را کاهش میدهد. هر یک از این مسیرها بهتنهایی امکان گسترش دارد، اما کنار هم گاه به شلوغی میانجامند و از فرصت پرداخت عمیقتر به کشمکش اصلی میکاهند. بااینحال، ضعفهای فیلمنامه بهکلی توان فیلم را از میان نمیبرد؛ نیروی کارگردانی، بازی نیسن و جذابیت مفهوم هویتهای موقت، بخش مهمی از کاستیهای روایی را جبران میکنند.
« یک لحظه ممکن است از تنهایی و فروپاشی درونی قهرمان سخن بگوید و لحظهای بعد، خشونت را با اغراقی کمیک عرضه کند. »
جمعبندی
«دارکمن» بیش از آنکه در منطق جزئیات بینقص باشد، در ساختن فضای خاص و شخصیت مرکزیِ بهیادماندنی موفق است. جمعبندی «دارکمن» اثری ناهماهنگ اما صاحبهویت است؛ فیلمی که ضعفهایش را نمیتوان نادیده گرفت، اما جسارت بصری و عاطفیاش نیز بهآسانی فراموش نمیشود. سم ریمی داستانی دربارهٔ انتقام و دگرگونی را به کابوسی شهری و گوتیک تبدیل میکند و لیام نیسن با حضوری درهمشکسته و پرتنش، به قهرمان آن بُعدی انسانی میبخشد.
فیلمنامه گاهی با تصادفها و شاخههای متعدد از مسیر اصلی دور میشود و تغییر لحن میان تراژدی و اکشن اغراقآمیز همیشه قانعکننده نیست؛ بااینهمه، هستهٔ اثر ــ مردی که میتواند چهرهٔ دیگران را به خود بگیرد، اما راهی برای بازگشت به خویش نمییابد ــ همچنان نیرومند است. فیلم در نهایت نه قصهٔ قهرمانی بینقص، بلکه تصویر انسانِ زخمیای است که میان میل به زندگی و وسوسهٔ انتقام گرفتار مانده است.
« دارکمن» بیش از آنکه در منطق جزئیات بینقص باشد، در ساختن فضای خاص و شخصیت مرکزیِ بهیادماندنی موفق است. »
ثبت دیدگاه