نقد و بررسی
نقد پرهای تاریک: رقص گیشا (Dark Feathers: Dance of the Geisha) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رقص میان راز و خشونت «پرهای تیره: رقص گیشا» از همان ابتدا خود را بهعنوان فیلمی سرراست و ژانری معرفی نمیکند. اثر میکوشد معمای جنایی را با عاشقانهای نامتعارف، رقص باله و رقص سالنی، هنرهای رزمی و افسانهپردازی درباره خاندانهای سامورایی درهم بیامیزد. کیت، رقصندهای مرموز در سانفرانسیسکو، پس از آنکه شریکهای رقصش یکییکی جان میبازند، در مرکز توجه رمی، کارآگاهی که به او دل میبندد، قرار میگیرد.
همزمان، پیوندهای کیت با خاندان آسیایی و وظیفهای که در برابر آن احساس میکند، رابطه عاشقانه را به میدان کشمکش وفاداری و آزادی بدل میسازد. فیلم با همراهی کریستال جی. هوانگ و نیکلاس رایان ساخته شده و هوانگ علاوه بر کارگردانی، نقش کیت را نیز ایفا میکند. این ترکیب، در نگاه نخست، امتیاز اصلی فیلم به نظر میرسد: جهانی که در آن ظرافت حرکتهای رقص و خشونت پنهانِ مناسبات قدرت، دو سوی یک نمایشاند.
اما همین گستردگی گاه به نقطهضعف بدل میشود. فیلم میخواهد همزمان معمایی درباره مرگها، داستانی عاشقانه، اثری درباره میراث خانوادگی و نمایشی از رقص و مبارزه باشد؛ در نتیجه، بعضی خطها بهجای آنکه یکدیگر را غنی کنند، برای جلب توجه رقابت میکنند. بدن، رقص و روایت جذابترین ایده فیلم در بدن شخصیتها شکل میگیرد.
رقص در اینجا صرفاً فاصلهای تزیینی میان دو صحنه داستانی نیست؛ حرکتی است که میتواند میل، سلطه، آسیبپذیری و حتی تهدید را همزمان بیان کند. کیت در فضای اجرا، هم دیده میشود و هم پنهان میماند: بدنش در معرض نگاه دیگران است، اما انگیزههایش بهآسانی خوانده نمیشوند. این تناقض، با هویت دوپاره او پیوند میخورد؛ زنی که از یکسو به صحنه و زیبایی حرکت تعلق دارد و از سوی دیگر درگیر جهانی بسته، خشن و مبتنی بر اطاعت است.
« رقص میان راز و خشونت «پرهای تیره: رقص گیشا» از همان ابتدا خود را بهعنوان فیلمی سرراست و ژانری معرفی نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
امتزاج رقص باله و هنرهای رزمی نیز ظرفیت تصویری قابلتوجهی دارد. هر دو بر انضباط، تکرار و کنترل بدن استوارند، اما هدف و معنای اجتماعیشان یکسان نیست. وقتی فیلم این دو را کنار هم میگذارد، بدنِ تربیتشده به ابزار بیان بدل میشود؛ همان حرکتی که در سالن رقص نشانه مهارت و هماهنگی است، میتواند در بافتی دیگر هشدار یا تهدید به نظر برسد.
این وجه از فیلم از توضیحهای کلامی مؤثرتر است و به اثر هویتی متمایز میدهد. با این همه، ایده درخشان زمانی بیشترین اثر را میگذارد که دراماتورژی نیز به آن تکیه کند؛ هرجا روایت به شرح مستقیم مناسبات پنهان روی میآورد، نیروی استعاری حرکت کاهش مییابد. میزانسن، قاببندی و فضای تصویری فیلم بیش از آنکه بر واقعگرایی روزمره تکیه کند، فضایی نمایشی و اندکی رؤیاگون میسازد.
قاببندیهای حسابشده و تأکید بر پیکرههای متحرک، صحنههای رقص را به لحظههایی دیدنی تبدیل میکنند. شخصیتها اغلب چنان در محیط قرار میگیرند که گویی هم بازیگر یک اجرا هستند و هم تماشاگر آن؛ همین حسِ نمایشبودن، با مضمون نقاب و راز تناسب دارد. زیبایی بصری اثر، بهویژه هنگام پیوند دادن لطافت حرکت با خشونت بالقوه، یکی از نقاط اتکای آن است.
با این حال، تصویر زیبا همیشه به معنای تصویر معنادار نیست. گاه میزانسن بیش از آنکه اطلاعات تازهای درباره شخصیتها یا مناسبات قدرت بدهد، بر ایجاد حالوهوا متمرکز میشود. این انتخاب برای فیلمی رازآلود قابلدفاع است، اما هنگامی که تماشاگر هنوز در پی فهم منطق رویدادهاست، ابهام تصویری میتواند به ابهام روایی اضافه شود.
« امتزاج رقص باله و هنرهای رزمی نیز ظرفیت تصویری قابلتوجهی دارد. »
شخصیتها و اجرا
در چنین لحظههایی، فیلم بهجای آنکه راز را دقیقتر صورتبندی کند، تنها حس رازآلودگی را تشدید میکند؛ تفاوتی ظریف اما مهم که بر میزان درگیری مخاطب اثر میگذارد. معمای جنایی و تعلیق ناپایدار مرگ شریکهای رقص کیت، موتور محرک داستان است و پیوند میان این رخدادها و زندگی خصوصی او، زمینهای مناسب برای تعلیق فراهم میکند.
رمی در مقام کارآگاه، از یک سو باید نشانهها را بررسی کند و از سوی دیگر درگیر احساسی میشود که داوریاش را پیچیده میسازد. این تضاد میتوانست هستهای پرکشش برای فیلم باشد: آیا میتوان در برابر کسی که دوستش داریم بیطرف ماند؟ و آیا عشق، حقیقت را آشکارتر میکند یا دیدن آن را دشوارتر؟
مشکل آن است که روایت همیشه به اندازه ایدهاش روشن و منضبط نیست. بعضی اتفاقها و تصمیمهای شخصیتها بهخوبی زمینهچینی نمیشوند و مخاطب گاه ناچار است فاصلههای میان آنها را با حدس پر کند. ابهام، در ژانر معمایی، زمانی ثمربخش است که تماشاگر بتواند پرسشهای مشخصی طرح کند و بهتدریج شواهد را در ذهن کنار هم بگذارد.
اما اینجا مرز میان تعلیق سنجیده و اطلاعات ناکافی گاهی محو میشود. در نتیجه، ممکن است حس کنجکاوی باقی بماند، ولی اطمینان تماشاگر به منطق درونی داستان سست شود. عشق، وفاداری و خاندان رابطه کیت و رمی از نظر مفهومی بر برخورد دو دستگاه متفاوت استوار است: قانون و تحقیق از یکسو، وفاداری خانوادگی و نظم پنهان از سوی دیگر.
« این تضاد میتوانست هستهای پرکشش برای فیلم باشد: آیا میتوان در برابر کسی که دوستش داریم بیطرف ماند؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
عشق آنها صرفاً نیرویی رمانتیک نیست؛ عاملی است که هر دو را از موضع امنشان بیرون میکشد. رمی با نزدیکشدن به کیت، مرز میان وظیفه و دلبستگی را از دست میدهد؛ کیت نیز باید بسنجد که آیا تعلق به خاندان، سرنوشت تغییرناپذیر اوست یا انتخابی که میتوان در برابرش ایستاد. این کشمکش ظرفیت عاطفی دارد، اما رابطه گاه بیش از آنکه از شناخت تدریجی دو شخصیت تغذیه کند، به نیرویی ناگهانی برای پیشراندن داستان بدل میشود.
برای آنکه عشق نامتعارف باورپذیر و تأثیرگذار باشد، فیلم باید فرصت کافی برای شکلگیری اعتماد، سوءظن و صمیمیت فراهم آورد. ریتم کند و گفتوگوهای طولانی، در ظاهر میتوانند چنین فضایی بسازند، اما طولانیبودن بهتنهایی عمق نمیآفریند. بعضی مکالمهها بیش از آنکه لایه تازهای از رابطه را آشکار کنند، بار توضیحی دارند و از شدت تعلیق میکاهند.
بازیگری و حضور شخصیتها کریستال جی. هوانگ در نقش کیت، با تکیه بر حضور فیزیکی و خویشتنداری، شخصیتی میسازد که رازآلودگیاش بخشی از جذابیت اوست. نقش برای بازیگری که خود در مرکز جهان رقص و حرکت فیلم قرار دارد، فرصتی مناسب فراهم میکند تا احساس را از راه بدن و نگاه منتقل کند. گیل مارینی نیز در نقش رمی باید میان اقتدار کارآگاهی و آشفتگی عاطفی تعادل برقرار کند؛ رابطه این دو شخصیت، بیش از هر چیز، به باورپذیری همین کشمکش وابسته است.
مایکل مدسن در نقش کنسِی، نماینده وجه سخت و رازآلود خاندان است. با این وصف، کیفیت بازیها یکدست نیست. در برخی لحظهها، بازیها بهجای آنکه به پیچیدگی شخصیتها بیفزایند، به حالتهایی ثابت محدود میشوند: نگاههای سنگین، مکثهای طولانی و تأکید بر رازآلودبودن. این انتخاب با فضای اثر هماهنگی دارد، اما اگر تکیهگاه عاطفی کافی نداشته باشد، به تختی و فاصلهگذاری ناخواسته میانجامد.
« عشق آنها صرفاً نیرویی رمانتیک نیست؛ عاملی است که هر دو را از موضع امنشان بیرون میکشد. »
قوتها و کاستیها
بازیگران در چنین جهانی نیازمند فیلمنامهای دقیقاند تا زیر بار نمادپردازی و رمزآلودگی گم نشوند؛ فیلمنامه همیشه این پشتوانه را فراهم نمیکند. ریتم و انسجام دراماتیک کندی ریتم بهخودیخود عیب نیست؛ فیلمهای رازآلود میتوانند با مکث، سکوت و انتظار، اضطراب بسازند. مسئله این است که هر مکث باید چیزی را در رابطه شخصیتها یا در برداشت تماشاگر دگرگون کند.
در «پرهای تیره»، بعضی گفتوگوهای طولانی و توقفهای روایی، بهجای انباشتن فشار، آن را پراکنده میکنند. به همین دلیل، معمای جنایی که باید پیوسته مخاطب را به سوی کشف و تفسیر سوق دهد، گاه در زیر لایههای عاشقانه و خانوادگی کمرنگ میشود. ضعف در پیوند میان ایدهها، در پایانبندی نیز اثر میگذارد.
بدون آشکارکردن جزئیات یا پیچش اصلی، میتوان گفت که خاتمه از نیرویی که وعدههای آغازین و میانی فیلم ساختهاند، برخوردار نیست. مسئله تنها کمبود هیجان نیست؛ پایان باید بتواند مضمونهای وفاداری، هویت و رهایی را به یک جمعبندی دراماتیک تبدیل کند. وقتی این پیوند به اندازه کافی محکم نباشد، تماشاگر ممکن است با احساس ناتمامی یا فرونشستن ناگهانی انرژی اثر روبهرو شود.
جمعبندی «پرهای تیره: رقص گیشا» فیلمی نامتعارف است که جذابیتش بیش از هر چیز در برخورد میان رقص، هنرهای رزمی، عشق و رازهای یک خاندان نهفته است. طراحی رقص و قاببندیهای زیبا به اثر هویتی بصری میبخشند و ایده تبدیل بدن به زبانِ همزمانِ زیبایی و خشونت، زمینهای غنی برای تأمل فراهم میکند.
« مسئله این است که هر مکث باید چیزی را در رابطه شخصیتها یا در برداشت تماشاگر دگرگون کند. »
جمعبندی
در سوی دیگر، فیلمنامه با ابهامهای نهچندان ثمربخش، ریتم کند، گفتوگوهای طولانی و پرداخت نامتوازن شخصیتها، از انسجام و تعلیق میکاهد؛ پایانبندی نیز توان کاملکردن ظرفیتهای داستان را ندارد. حاصل، اثری است که بیش از آنکه در مقام معمایی جنایی کاملاً منسجم عمل کند، بهواسطه جهان بصری و آمیزه عجیب ژانرهایش در ذهن میماند.
تماشاگرانی که از ترکیبهای جسورانه و فضاهای نمایشی استقبال میکنند، احتمالاً در آن لحظههایی چشمنواز خواهند یافت؛ اما کسانی که در داستان جنایی به منطق روشن، شخصیتپردازی دقیق و تعلیقی پیوسته نیاز دارند، ممکن است میان ایدههای جذاب فیلم و اجرای ناتمام آن فاصلهای محسوس ببینند.
ثبت دیدگاه