نقد و بررسی
نقد دوشیزه (Damsel) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
وسترنی که از مسیر آشنا منحرف میشود «Damsel» ساختهٔ دیوید و نیتن زلنر، در ظاهر با مصالحی آشنا آغاز میشود: مرزی دورافتاده، سفری دشوار، مردی عاشق و زنی که باید نجات داده شود. اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که قصد ندارد این الگوها را بیچونوچرا تکرار کند. قصه در حدود سال ۱۸۷۰، از هنریِ سوگوار و الکلی آغاز میشود؛ مردی که میخواهد با واعظشدن برای خود زندگی تازهای بسازد.
او با ساموئل آلاباستر، پیشآهنگی پرادعا و نامتعارف، همراه میشود تا مراسم ازدواج او با پنهلوپه را برگزار کند. سفرشان به سوی عروس، بهتدریج از یک ماجرای عاشقانهٔ مرزی فاصله میگیرد و به هجوی غریب از تصورهای قهرمانانه و نقشهای تثبیتشده بدل میشود. فیلم از همان ابتدا با فاصلهگرفتن از قهرمان وسترنیِ مقتدر، راه خود را جدا میکند.
ساموئل نه تیراندازی چیرهدست است و نه مردی که حضورش بیدرنگ احترام برانگیزد؛ هنری نیز واعظی است که بیش از آنکه به راهنمایی دیگران توانا باشد، درگیر ضعفها و اندوه خودش است. همین ناهمخوانی میان انتظار ژانری و شخصیتها، سرچشمهٔ اصلی طنز و بیقراری فیلم است. بازی با تصور «دوشیزهٔ در خطر» عنوان فیلم، مخاطب را به یاد یکی از کهنترین نقشهای داستانی میاندازد: زنی که در خطر است و مردی که برای نجاتش راهی سفری پرمخاطره میشود.
«Damsel» از این تصور استفاده میکند، اما آن را به پرسش میکشد. فیلم بهجای آنکه زن را صرفاً مقصد ماجراجویی مردان بداند، توجه را به فاصلهٔ میان خیال قهرمانانهٔ آنان و واقعیت پیچیدهتر شخصیت پنهلوپه میبرد. این جابهجایی مهمترین حرکت روایی اثر است و به فیلم اجازه میدهد دربارهٔ مالکیت، آرمانسازی عاشقانه و خودفریبی حرف بزند، بیآنکه به خطابهای مستقیم تبدیل شود.
« اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که قصد ندارد این الگوها را بیچونوچرا تکرار کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مردان داستان گاه بیش از آنکه پنهلوپه را بشناسند، تصویری را دوست دارند که از او در ذهن ساختهاند. در برابر، فیلم به او حضوری مستقل و ارادهای روشن میبخشد. همین تقابل، وسترن را از قصهٔ نجات ساده به طنزی تلخ دربارهٔ نگاه مردانه و میل به قهرمانبودن تبدیل میکند. طنزی خشک، جهانبینی کجومعوج طنز فیلم از جنس شوخیهای پیدرپی و آشکار نیست.
بخش زیادی از خندهها از جدیگرفتنِ موقعیتهایی میآید که خودشان نامعقولاند: آدمهایی با اعتمادبهنفسی بیش از تواناییشان، گفتوگوهایی که لحنی نامنتظر دارند و رفتارهایی که با تصویر رمانتیک غرب وحشی سازگار نیستند. حاصل، فضایی کجومعوج است که هم خندهدار است و هم اندکی آزاردهنده؛ انگار فیلم تعمداً میخواهد تماشاگر را از آسودگیِ تماشای یک وسترن خوشساخت و قابلپیشبینی محروم کند.
البته این رویکرد همیشه به نتیجه نمیرسد. بعضی شوخیها بهجای آنکه از دل شخصیتها بجوشند، بیش از اندازه بر عجیببودن خود تکیه میکنند. در چنین لحظههایی، فاصلهٔ میان طنز هوشمندانه و اداهای نامتعارف کم میشود. فیلم برای مخاطبی که با کمدی خشک و مکثهای طولانی کنار میآید، لحظات بامزه و متمایزی دارد؛ اما تماشاگر دیگری ممکن است همان سکوتها و رفتارهای نامعمول را صرفاً کشدار یا تصنعی بیابد.
رابرت پتینسون و هنرِ کوچککردن قهرمان رابرت پتینسون در نقش ساموئل، تصویری متفاوت از مرد پیشرو وسترن میسازد. بازی او بر تضاد میان ظاهر آراسته و اعتمادبهنفس نمایشی ساموئل از یکسو، و脆ندگی و ناپختگیاش از سوی دیگر استوار است. پتینسون شخصیت را به کاریکاتوری یکدست تبدیل نمیکند؛ او به ساموئل شور و صمیمیتی میبخشد که باعث میشود هم خندهدار باشد و هم، در لحظاتی، اندوهبرانگیز.
« مردان داستان گاه بیش از آنکه پنهلوپه را بشناسند، تصویری را دوست دارند که از او در ذهن ساختهاند. »
شخصیتها و اجرا
ظرافت بازیاش در مکثها، لحن و تلاش شخصیت برای حفظ وقار دیده میشود؛ وقاری که فیلم بارها آن را با شوخیهای موقعیتی به چالش میکشد. میا واشیکوفسکا نیز در نقش پنهلوپه حضوری محکم و متمایز دارد. اجرای او از افتادن در دامِ زنِ صرفاً رازآلود یا واکنشی پرهیز میکند و به شخصیت، هوش و استقلال میبخشد.
جذابیت او فقط در تغییر جهت قصه نیست؛ در نحوهٔ ایستادنش در برابر انتظاراتی است که دیگران بر او تحمیل میکنند. تقابل انرژی این دو بازیگر، بهویژه در برابر شخصیت محتاط و متزلزل هنری، از نقاط قوت فیلم است. بااینحال، هنری که دیوید زلنر بازیاش میکند، گاه در مقایسه با دو نقش اصلی کمرمقتر به نظر میرسد؛ نه آنقدر برجسته که مرکز ثقل عاطفی داستان شود و نه آنقدر فرعی که حضورش کاملاً در خدمت ریتم باشد.
طبیعت؛ پسزمینهای بیاعتنا به خیال آدمها مناظر گسترده و دورافتادهٔ فیلم صرفاً پوششی زیبا برای سفر نیستند. طبیعت اینجا نه همپیمان قهرمانان است و نه نیرویی افسانهای که به آنان معنا ببخشد؛ بیشتر فضایی بیاعتناست که شخصیتها ناچارند در آن حرکت کنند. این بیاعتنایی با جهانبینی اثر جور درمیآید: غربِ فیلم، سرزمین وعدههای بزرگ و تولد دوباره نیست، بلکه جایی است که آدمها با همان ناکامیها و ضعفهای پیشین خود روبهرو میشوند.
تصویرپردازی و طراحی فضا به ایجاد این حالوهوا کمک میکنند. زیبایی چشماندازها با رفتارهای کوچک، مضحک یا خشن شخصیتها در تضاد قرار میگیرد و به کمدی سیاه فیلم نیرو میدهد. در عین حال، تکرار مسیرهای طولانی و موقعیتهای کمحادثه میتواند خستگی ایجاد کند. فیلم عمداً از شتاب معمول ماجراجویی فاصله میگیرد، اما همیشه موفق نمیشود این کندی را به تعلیق یا معنای تازه بدل کند.
« میا واشیکوفسکا نیز در نقش پنهلوپه حضوری محکم و متمایز دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پیچش روایی و مسئلهٔ نیمهٔ دوم یکی از مؤثرترین ابزارهای فیلم، تغییر انتظارات تماشاگر است. روایت ابتدا چنان پیش میرود که گویی قرار است الگوی آشنای نجات و وصال را دنبال کند، اما رخدادی در میانهٔ مسیر برداشت ما از ماجرا را دگرگون میسازد. این تغییر، صرفاً غافلگیری برای غافلگیری نیست؛ معنای عنوان و نقشهای قهرمان، شرور و قربانی را از نو به تماشا میگذارد.
برای حفظ این تجربه، بیش از همین اشاره نمیتوان گفت. بااینهمه، جسارت در تغییر مسیر با انسجام روایی همراه نمیشود. نیمهٔ دوم گاهی چنان از هدف اولیه فاصله میگیرد که گویی فیلم بهجای کشف معنای تازه، فقط در مسیرهای فرعی پرسه میزند. پراکندگی میتواند با حالوهوای بیقاعدهٔ اثر سازگار باشد، اما برای بعضی مخاطبان این احساس را ایجاد میکند که روایت دیگر نمیداند به کجا میرود.
پایان نیز، بیآنکه نیاز باشد جزئیاتی از آن فاش شود، احتمالاً برای همه قانعکننده نخواهد بود: فیلم از نظر ایده و لحن جسور است، اما جمعبندیاش به اندازهٔ پرسشهایی که میسازد، استوار و رضایتبخش نیست. ریتم و نابرابری لحن ریتم «Damsel» یکی از نقاط تعیینکنندهٔ تجربهٔ تماشای آن است.
فیلم برای مکث، سکوت و تکرار جا باز میکند و از این راه حس بیحاصلی و سرگشتگی سفر را شکل میدهد. این انتخاب گاهی به نفع اثر تمام میشود: شوخیها فرصت مییابند در سکوت بنشینند و شخصیتها با دستپاچگی و خودنماییشان دیده شوند. اما گاهی همان مکثها از کارکرد دراماتیک تهی میشوند و صحنه بیش از اندازه طول میکشد.
« پیچش روایی و مسئلهٔ نیمهٔ دوم یکی از مؤثرترین ابزارهای فیلم، تغییر انتظارات تماشاگر است. »
قوتها و کاستیها
لحن نیز میان هجو، ملودرام و کمدی سیاه در نوسان است. این آمیزه بخشی از هویت فیلم است، اما گذار میان این حالوهواها همیشه نرم نیست. گاهی فیلم از تماشاگر میخواهد همزمان با فاصلهای طنزآمیز به شخصیتها نگاه کند و اندوه آنان را جدی بگیرد؛ ترکیبی که در لحظات موفق، چندلایه و غافلگیرکننده است، اما در لحظات ضعیف، پیوند عاطفی را سست میکند.
جمعبندی «Damsel» وسترنی نامتعارف است که بهجای بازسازی سادهٔ اسطورهٔ قهرمان، آن را از درون به هم میریزد. بازیهای رابرت پتینسون و میا واشیکوفسکا، طنز خشک و تغییر مسیر جسورانهٔ روایت، فیلم را از بسیاری از نمونههای آشنای ژانر متمایز میکند. در مقابل، کندی ریتم، شوخیهایی که گاه به مقصد نمیرسند، پراکندگی نیمهٔ دوم و جمعبندی نهچندان متقاعدکننده، مانع از آن میشوند که ایدههای خوب فیلم به کلیتی کاملاً یکپارچه بدل شوند.
ارزش «Damsel» بیش از آنکه در پاسخهایش باشد، در بازیاش با انتظارهای تماشاگر است: از قهرمانی که چندان قهرمان نیست، از عشقی که با خیالپردازی اشتباه گرفته میشود و از زنی که قرار نیست به نقش ازپیشنوشتهشدهاش تن دهد. فیلمی است با لحظات درخشان و ناهمواریهای آشکار؛ تجربهای که اگر با ریتم کند و طنز نامتعارفش همراه شوید، تصویری تازه و گاه خندهدار از غرب وحشی به دست میدهد.
« لحن نیز میان هجو، ملودرام و کمدی سیاه در نوسان است. »
ثبت دیدگاه