نقد و بررسی
نقد کروز (Cruise) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به تابستانی آشنا «کروز» به کارگردانی رابرت دی. سیگل، در تابستان سال ۱۹۸۷ و در کویینز میگذرد؛ جهانی از خیابانهای گرم، خودروهای پرزرقوبرق، دورهمیهای بیبرنامه و جوانانی که آینده را مسئلهای دوردست میدانند. جیو، جوان ایتالیاییآمریکاییِ طبقهٔ کارگر، بیشتر به ماشینسواری و خوشگذرانی با دوستانش دلمشغول است تا ساختن مسیری روشن برای زندگی.
آشنایی او با جسیکا، دختری یهودی از لانگآیلند که برای تجربهٔ هیجان به محلهٔ او آمده، این نظمِ بیخیال را بههم میزند. فیلم از همین برخورد ساده، داستانی دربارهٔ عشق، تفاوت طبقاتی و نخستین مواجهه با انتخابهای جدی میسازد؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات پیشرفت رابطه یا سرانجام آن را آشکار کنیم.
نوستالژی، نه صرفاً لباس و موسیقی یکی از دستاوردهای روشن فیلم، ساختن حالوهوای دورهای است که برای بسیاری از تماشاگران بیش از آنکه خاطرهای شخصی باشد، تصویری فرهنگی و سینمایی است. ماشینها، پوششها، موسیقی و فضای محله، دههٔ هشتاد را به پسزمینهای زنده بدل میکنند؛ نه صرفاً مجموعهای از نشانهها برای اعلام زمان وقوع داستان.
« بازگشت به تابستانی آشنا «کروز» به کارگردانی رابرت دی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خودروها در این جهان فقط وسیلهٔ رفتوآمد نیستند: بخشی از هویت اجتماعی پسرها، بهانهای برای جمعشدن و راهی برای پُرکردن شبهای بیهدفاند. عنوان فیلم نیز از همین پرسهزنی و گشتوگذار در خیابانها معنا میگیرد. بااینحال، نوستالژی در «کروز» گاه بیش از آنکه به کشف لایههای گذشته کمک کند، نقش نیروی محرک اصلی را میپذیرد.
فیلم از تماشاگر میخواهد از منظرهها، آهنگها و شکل زندگی جوانان آن دوره لذت ببرد، اما کمتر از این مصالح برای ساختن پرسشی تازه دربارهٔ زمانه بهره میگیرد. بازآفرینی دوره موفق است؛ تحلیل آن محدودتر میماند. عشقی میان دو جهان جیو و جسیکا از دو فضای اجتماعی متفاوت میآیند، اما فیلم تفاوت میان آنها را به تضادی ساده و قابلفهم تبدیل میکند: یکی در محلهای کارگری و در میان خانوادهای پررنگ و نزدیک زندگی میکند؛ دیگری از محیطی مرفهتر میآید و میتواند برای مدتی کوتاه از قاعدههای زندگی معمول خود فاصله بگیرد.
این فاصله، آشنایی آنها را از همان ابتدا واجد کشش میکند. جسیکا برای جیو نه فقط دختری تازه، بلکه دریچهای به جهانی دیگر است؛ و جیو برای او نمایندهٔ تجربهای بیقاعدهتر و پرهیجانتر. رابطهٔ میان این دو در بهترین لحظههایش از سادگی و بیتکلفی نیرو میگیرد. فیلم میداند که عاشقشدن در آغاز، لزوماً حاصل شناخت عمیق نیست؛ گاه یک نگاه، یک گفتوگوی کوتاه یا حسِ متفاوتبودن دیگری کافی است تا زندگی روزمره ناگهان رنگ دیگری بگیرد.
« عنوان فیلم نیز از همین پرسهزنی و گشتوگذار در خیابانها معنا میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
با این همه، همین پیوندِ اولیه بهندرت فرصت مییابد به شناختی پیچیدهتر بدل شود. اختلاف طبقاتی و خانوادگی بیشتر بهصورت مانعهایی برای پیشبرد روایت حاضرند تا موضوعهایی که شخصیتها واقعاً دربارهشان مکث و گفتوگو کنند. شخصیتهایی در آستانهٔ تغییر جیو در ظاهر جوانی است که از زندگی خود راضی به نظر میرسد: روزهایش میان دوستان، ماشینها و سرگرمیهای زودگذر میگذرد.
ورود جسیکا او را با احساسی روبهرو میکند که نمیتواند به آسانی در همان الگوی پیشین جا دهد. جذابیت بالقوهٔ شخصیت در همین شکاف است: آیا او واقعاً میخواهد تغییر کند، یا صرفاً از هیجان رابطهای تازه تأثیر گرفته است؟ فیلم این پرسش را طرح میکند، اما بهجای آنکه با دقت درونیات جیو را بکاود، گاهی به نشانههای آشنای داستان بلوغ بسنده میکند.
جسیکا نیز میتوانست شخصیتی پیچیدهتر از «دختری از جهان مرفه که در جستوجوی هیجان است» باشد. دوگانگی میان تصویری که از خود عرضه میکند و جایگاه واقعیاش ظرفیت دراماتیک دارد، اما انگیزهها و تناقضهای او چندان بسط پیدا نمیکنند. نتیجه آن است که هر دو شخصیت در نقطهٔ آغاز جذاباند، ولی مسیر تحولشان به اندازهٔ کافی پرجزئیات نمیشود.
« با این همه، همین پیوندِ اولیه بهندرت فرصت مییابد به شناختی پیچیدهتر بدل شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از ایدهٔ تغییر سخن میگوید، اما کمتر نشان میدهد این تغییر دقیقاً چه هزینهای دارد و چه چیزی را در شخصیتها جابهجا میکند. اجراها و مسئلهٔ کشش عاطفی اسپنسر بولدمن در نقش جیو میکوشد میان اعتمادبهنفس جوانانه و آسیبپذیریِ تازهکشفشدهٔ او تعادل برقرار کند. بازیاش در لحظههایی که جیو از آسودگی معمولش فاصله میگیرد، ظرفیت شخصیت را نمایان میسازد؛ بااینحال، فیلمنامه مجال کافی برای عمیقکردن این جنبهها فراهم نمیکند.
امیلی راتایکوفسکی نیز جسیکا را با حضوری چشمگیر بازی میکند، اما حضور بصری بهتنهایی برای ساختن شخصیتی پرلایه کافی نیست. گاه فاصلهای میان اهمیت عاطفیِ صحنه و میزان تأثیرگذاری بازیها باقی میماند. مهمتر از تفاوتهای فردی، مسئلهٔ هماهنگی دو بازیگر اصلی است. فیلم بر باورپذیریِ دلبستگی آنها تکیه دارد؛ اگر تماشاگر پیوند میان این دو را احساس نکند، بسیاری از تصمیمهای بعدیشان نیز وزن خود را از دست میدهد.
میان بولدمن و راتایکوفسکی لحظههایی از لطافت و صمیمیت دیده میشود، اما کشش عاطفی در سراسر فیلم به یک اندازه قانعکننده نیست. بازیگران مکمل، از جمله دوستان جیو و اعضای خانوادهاش، در جانبخشیدن به فضای اجتماعی فیلم نقش مؤثری دارند و گاه صحنههایی را که روایت اصلی کمرمق شده، سرزندهتر میکنند.
« گاه فاصلهای میان اهمیت عاطفیِ صحنه و میزان تأثیرگذاری بازیها باقی میماند. »
قوتها و کاستیها
ریتم و فیلمنامه؛ حرکتِ بیشتاب ریتم «کروز» در ظاهر با رفتوآمدهای شبانه و انرژی جوانانهاش پرجنبوجوش به نظر میرسد، اما این حرکت همیشه به پیشرفت دراماتیک نمیانجامد. شخصیتها از مکانی به مکان دیگر میروند، با دوستانشان وقت میگذرانند و در فضای آشنای محله پرسه میزنند؛ ولی همهٔ این صحنهها الزاماً شناخت تازهای از آنان نمیسازد.
به همین دلیل، فیلم گاهی حس میکند در حال چرخیدن پیرامون داستان است، نه حرکتکردن به سوی عمق آن. فیلمنامه نیز میان دو گرایش مردد میماند: از یک سو میخواهد قصهای سبک و سرگرمکننده دربارهٔ عشق جوانانه باشد و از سوی دیگر، نشانههایی از بلوغ، آینده و فاصلهٔ طبقاتی را وارد کند. این عناصر میتوانستند یکدیگر را غنی کنند، اما پیوندشان همیشه محکم نیست.
برخی موقعیتها بهسرعت از کنار شخصیتها میگذرند و پیامد عاطفیشان مجال رسوبکردن پیدا نمیکند. حاصل، فیلمی است که ایدههای قابلاعتنایی در اختیار دارد، اما آنها را با پایداری و ظرافت کافی پرورش نمیدهد. جمعبندی «کروز» فیلمی است که بیش از هر چیز با فضای نوستالژیک و تصویر جوانیِ بیقرارش به یاد میماند.
« به همین دلیل، فیلم گاهی حس میکند در حال چرخیدن پیرامون داستان است، نه حرکتکردن به سوی عمق آن. »
جمعبندی
تماشای ماشینها، خیابانها و جمعهای دوستانهٔ دههٔ هشتاد میتواند لذتبخش باشد و آشنایی جیو و جسیکا نیز از جرقهای ساده و دلنشین آغاز میشود. اما این جذابیتها همیشه به داستانی به همان اندازه محکم نمیانجامند: شخصیتها کمعمق میمانند، رابطهٔ مرکزی در همهٔ لحظهها باورپذیری یکسانی ندارد و روایت پس از شروع امیدوارکننده، گاه از حرکت بازمیایستد.
بااینهمه، فیلم را نمیتوان صرفاً به ضعفهایش فروکاست. «کروز» حس یک دوره و لذت پرسهزدن در تابستانی گذشته را خوب منتقل میکند و در بهترین لحظههایش یادآور این است که نخستین عشق چگونه میتواند جهان محدود و آشنای فرد را ناگهان بزرگتر کند. ارزش اصلی آن در همین حالوهواست؛ فیلمی سرگرمکننده برای تماشاگر مشتاق نوستالژی و عاشقانههای جوانانه، اما اثری که ظرفیت موضوعیاش از عمق نهاییِ پرداختش بیشتر است.
« بااینهمه، فیلم را نمیتوان صرفاً به ضعفهایش فروکاست. »



ثبت دیدگاه