نقد و بررسی
نقد چهارراه (Crossroads) | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جادهای میان دو سنت موسیقایی «Crossroads» ساختهٔ والتر هیل، در ظاهر قصهٔ جستوجوی ترانهای گمشده از رابرت جانسون است؛ اما در لایهای عمیقتر، فیلم دربارهٔ فاصلهٔ میان دانستن موسیقی و زیستن آن حرف میزند. یوجین مارتونه، نوازندهٔ جوانی که آموزش رسمی گیتار کلاسیک دیده، شیفتهٔ بلوز است و میخواهد راز ترانهای را کشف کند که گمان میرود از جانسون بهجا مانده باشد.
او برای رسیدن به این خواسته با ویلی براون، موسیقیدانی سالخورده و صاحب گذشتهای مبهم، همراه میشود و راهی جنوب میگردد. این سفر، بیش از آنکه معمایی دربارهٔ یک قطعهٔ مفقود باشد، آزمونی برای یوجین است: آیا میتوان موسیقی را صرفاً با تمرین و مهارت آموخت، یا باید تجربهای از رنج و زندگی نیز در آن رسوب کرده باشد؟
فیلم با الهام از افسانهٔ معاملهٔ جانسون با شیطان، واقعیت تاریخی، اسطوره و خیال را درهم میآمیزد. بلوز؛ موسیقی بهمثابه تجربه نقطهٔ قوت ایدهٔ مرکزی فیلم آن است که بلوز را فقط مجموعهای از نتها و تکنیکها نمیبیند. برای یوجین، موسیقی در آغاز چیزی است که میتوان آن را مطالعه و بازسازی کرد؛ او میخواهد قطعهای ناشناخته را بیابد و با توانایی فنیاش به آن دسترسی پیدا کند.
ویلی، در برابر او، نمایندهٔ دانشی است که از کتاب و کلاس به دست نمیآید: دانشِ زیستن، شنیدن و فهمیدن آدمها. تقابل این دو، هستهٔ دراماتیک فیلم را شکل میدهد و سفر جادهای را به دورهای فشرده در شناخت موسیقی و خویشتن بدل میکند. بااینحال، فیلم گاه بیش از آنکه این پرسش را بکاود، از آن بهعنوان زمینهای برای ماجراجویی استفاده میکند.
« فیلم با الهام از افسانهٔ معاملهٔ جانسون با شیطان، واقعیت تاریخی، اسطوره و خیال را درهم میآمیزد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بلوز در روایت حضوری پررنگ دارد، اما شرح تاریخی و فرهنگی آن همواره به همان اندازه ژرف نیست که موضوع اقتضا میکند. فیلم به ریشههای آفریقاییـآمریکایی این موسیقی اشاره میکند و امکان تأمل دربارهٔ نسبت یوجین با سنتی را پیش میکشد که از آن نیامده است؛ اما این خط فکری گاهی ناتمام میماند.
در نتیجه، بلوز هم سرچشمهٔ معنایی داستان است و هم گاه آرایهای خیالانگیز برای حرکت قصه. دو همسفر با جهانبینیهای متضاد رابطهٔ یوجین و ویلی، مهمترین نیروی زندهٔ فیلم است. یوجین بلندپرواز، مؤدب و کمتجربه است؛ ویلی بدبین، طعنهزن و بهظاهر خستگیناپذیر. تفاوت منش آنها بهسرعت به سرچشمهٔ شوخی و تنش بدل میشود، اما فیلم رابطهشان را به برخوردهای کمدی محدود نمیکند.
ویلی نه آموزگاری آرام و بینقص، بلکه مردی پیچیده است که گاه راهنمایی میکند و گاه با لجاجت و بدخلقی، همراهش را از خود میراند. یوجین نیز صرفاً شاگردی آمادهٔ اطاعت نیست؛ اطمینان به مهارتش گاهی او را ناشنوا میکند، و همین باعث میشود مسیر یادگیریاش باورپذیرتر شود. جو سِنِکا در نقش ویلی به شخصیت نوعی وزن و گرما میدهد.
او میتواند در یک لحظه مضحک، در لحظهای دیگر حکیمانه و اندکی بعد فریبکار به نظر برسد، بیآنکه این چرخشها کاملاً به بیثباتی شخصیتی تبدیل شوند. رالف ماکیو نیز برای نقش یوجین، ترکیبی از شور جوانی و سادهدلی را به کار میگیرد که در کنار بازی سنکا خوب مینشیند. جیمی گرتز در نقش فرانسس به سفر ضلع دیگری میافزاید، هرچند شخصیتش نسبت به دو مرد اصلی فرصت کمتری برای گسترش مییابد.
« در نتیجه، بلوز هم سرچشمهٔ معنایی داستان است و هم گاه آرایهای خیالانگیز برای حرکت قصه. »
شخصیتها و اجرا
حاصل، فیلمی است که اغلب بهواسطهٔ همراهی بازیگران دلپذیرتر از آن چیزی میشود که ساختار فیلمنامه بهتنهایی وعده میدهد. جاده و ریتم روایت ساختار جادهای به «Crossroads» اجازه میدهد بهجای حرکت مستقیم به سوی هدف، در برخوردهای کوچک و توقفهای میانراهی نفس بکشد. هر ایستگاه فرصتی است برای آشکار شدن بخشی از جهانبینی دو شخصیت، و گاه برای آنکه یوجین بفهمد آنچه از بلوز میخواهد با تصویری که در ذهن ساخته یکی نیست.
این ریتمِ اپیزودیک، با حالوهوای قصههای عامیانه تناسب دارد: راه، خودِ مقصدی برای تجربهکردن است. اما همین پراکندگی گاهی به ضعف ساختاری بدل میشود. لحن فیلم میان درام موسیقایی، کمدیِ زوج نامتجانس و افسانهای ماورایی رفتوآمد میکند و این گذارها همیشه هموار نیستند. بعضی رخدادها بیشتر بهانهای برای پیشبردن سفر به نظر میرسند تا حلقههایی ضروری در تحول شخصیتها.
فیلم از نظر جهان داستانی عمداً کمی نامتعارف است، اما نامتعارفبودن همیشه به انسجام نمیانجامد. بنابراین تماشاگر ممکن است هم از آزادی و بیقاعدگی روایت لذت ببرد و هم احساس کند فیلم در چند مسیر مختلف حرکت میکند، بیآنکه همه را به یک اندازه بپرورد. صدا، اجرا و حضور موسیقی موسیقی در این فیلم تزئینی نیست؛ منطق عاطفی و نمایشی آن را میسازد.
موسیقی متن رای کودر، بافتی ریشهدار و خاکی به فیلم میبخشد و صداهای گیتار و سازدهنی، فضای جنوب را از سطح تصویر فراتر میبرند. اجراهای موسیقایی به ما اجازه میدهند تفاوت میان آموختنِ تکنیک و یافتنِ بیان شخصی را بشنویم؛ چیزی که شخصیت یوجین نیز در طول سفر با آن روبهرو است. استیو وای در نقش گیتارنوازِ وابسته به نیروی شیطانی، حضوری نمایشی و چشمگیر دارد و مهارت واقعیاش به صحنههایی که بر نواختن تکیه دارند، انرژی خاصی میبخشد.
« این ریتمِ اپیزودیک، با حالوهوای قصههای عامیانه تناسب دارد: راه، خودِ مقصدی برای تجربهکردن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در عین حال، همین تأکید بر نمایش virtuosity، یا مهارت خیرهکننده، میتواند به زیان فیلم تمام شود. هرگاه موسیقی از بیان شخصیتها به نمایش توانایی فنی صرف نزدیک میشود، ظرافتی که فیلم دربارهٔ بلوز وعده میدهد کمرنگتر میگردد. نتیجه ممکن است برای تماشاگر مشتاق گیتار جذاب باشد، اما برای کسی که انتظار تأملی جدیتر دربارهٔ سنت بلوز دارد، کمی سبکوزن جلوه کند.
بهترین لحظات موسیقایی فیلم آنهاییاند که اجرا را به رابطه، خاطره یا شخصیت پیوند میزنند، نه لحظاتی که صرفاً میخواهند تماشاگر را با سرعت و صدا شگفتزده کنند. خیال، اسطوره و لحن فیلم افسانهٔ معامله با شیطان به فیلم اجازه میدهد بلوز را در قلمرو اسطوره قرار دهد. دوراهیِ عنوان نیز همین ظرفیت را دارد: نقطهای که انتخاب، تقدیر و وسوسه به هم میرسند.
بااینحال، فیلم از این مضمون بیشتر بهعنوان چاشنی داستانی بهره میگیرد تا موضوعی که بخواهد آن را بهطور کامل بررسی کند. راز ویلی و پیوندش با افسانه، تعلیق میآفریند؛ اما لحن گاه چنان از واقعگرایی فاصله میگیرد که پیوند میان تاریخ موسیقی و خیال روایی سست میشود. این نوسان، بخشی از هویت فیلم است و در عین حال محدودیت آن.
«Crossroads» نه میخواهد مستندی دربارهٔ تاریخ بلوز باشد و نه در سراسر مسیر به افسانهای تاریک و یکدست تبدیل میشود. میان این دو قلمرو حرکت میکند و گهگاه از همین حرکت، جذابیت میسازد؛ اما در لحظاتی نیز توازن را از دست میدهد. فیلم بیش از آنکه در توضیح رازهایش کامیاب باشد، در ساختن حالوهوا و تقابل دو نسل موفق است.
« در عین حال، همین تأکید بر نمایش virtuosity، یا مهارت خیرهکننده، میتواند به زیان فیلم تمام شود. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «Crossroads» فیلمی بینقص و کاملاً منسجم نیست، اما جاذبهاش را از ترکیب نامعمول موسیقی، جاده و افسانه میگیرد. سفر یوجین و ویلی بهواسطهٔ بازیهای هماهنگ، شوخیهای تلخ و علاقهٔ مشترکشان به موسیقی، خوشتماشا میشود؛ موسیقی رای کودر و حضور استیو وای نیز به آن هویتی ماندگار میدهد.
در مقابل، روایت گاه پراکنده است و پرداختش به ریشههای بلوز به عمقی که موضوع میتواند تحمل کند نمیرسد. فیلم در لحظاتی که مهارت فنی را جایگزین احساس میکند، از نیروی اصلی خود فاصله میگیرد؛ اما در بهترین لحظهها یادآوری میکند که موسیقی تنها چیزی نیست که نواخته میشود، بلکه چیزی است که از برخورد آدمها، گذشتهها و انتخابهایشان پدید میآید.
«Crossroads» بیش از آنکه پاسخ قطعی بدهد، دعوتی است به شنیدنِ تفاوت میان اجرای یک آهنگ و فهمیدنِ روح آن.
« در مقابل، روایت گاه پراکنده است و پرداختش به ریشههای بلوز به عمقی که موضوع میتواند تحمل کند نمیرسد. »



ثبت دیدگاه