نقد و بررسی
نقد فریادها و نجواها (Cries and Whispers) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
در آستانهٔ مرگ؛ در آستانهٔ دیدار «فریادها و نجواها» از همان آغاز، تماشاگر را در خانهای محصور میکند که به نظر میرسد دیوارهایش نه از گچ و چوب، بلکه از خاطره، هراس و سکوت ساخته شدهاند. آگنس در بستر بیماری، آرامآرام به پایان زندگی نزدیک میشود؛ دو خواهرش، ماریا و کارین، به دیدارش آمدهاند، اما حضورشان بهخودیخود به معنای همدلی نیست.
آنان هر یک در زندان رنجهای شخصی خود گرفتارند و برای مواجهه با درد دیگری، نیرویی اندک دارند. آنا، خدمتکار خانه، در میان این فاصلهها حضوری متفاوت مییابد: آرام، وفادار و نزدیک به آگنس. این طرح داستانی ساده، در دست اینگمار برگمان به مطالعهای فشرده دربارهٔ رنج، صمیمیت و ناتوانی انسان در دوستداشتن بدل میشود.
فیلم برای پیشبرد قصه به رویدادهای فراوان نیاز ندارد؛ تنش اصلی در نگاهها، مکثها و جملههایی شکل میگیرد که گفته نمیشوند یا وقتی گفته میشوند، چونان زخمی دیرینه از میان سکوت بیرون میآیند. فیلم در عمارت اواخر سدهٔ نوزدهم میگذرد و بیش از آنکه بر دگرگونیهای بیرونی تکیه کند، به رویارویی شخصیتها با گذشته و با بدنِ آسیبپذیر آگنس نظر دارد.
روایت موجز و ضرباهنگ تأملی اقتصاد روایی فیلم از مهمترین امتیازهای آن است. برگمان شخصیتها را با شرححالهای طولانی معرفی نمیکند؛ بلکه در چند موقعیت محدود، تناقضها و زخمهایشان را آشکار میسازد. رفتوآمد میان اکنون و خاطره، نه صرفاً برای افزودن اطلاعات، بلکه برای نشاندادن این نکته است که گذشته در این خانه پایان نیافته است.
« آنان هر یک در زندان رنجهای شخصی خود گرفتارند و برای مواجهه با درد دیگری، نیرویی اندک دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
لحظههای کوتاه زندگی پیشین، در کنار وضعیت کنونی، فاصلهٔ میان آنچه این زنان میخواهند باشند و آنچه عملاً از یکدیگر دریغ میکنند برجسته میکند. این فشردگی، البته با ضرباهنگی کند همراه است. نماها گاه بیش از آنچه سینمای متعارف انتظار دارد درنگ میکنند و سکوتها به اندازهٔ دیالوگها اهمیت مییابند.
چنین ریتمی به تماشاگر فرصت میدهد در اضطراب شخصیتها مکث کند، اما ممکن است برای کسانی که انتظار تحولات پیدرپی یا پیشرفت داستانی آشکار دارند، کشدار و خستهکننده باشد. فیلم بهجای آنکه تماشاگر را با حادثه پیش ببرد، از او میخواهد در فضای عاطفی آن بماند؛ از اینرو، صبر و آمادگی برای تماشای اثری کمحادثه، بخشی از تجربهٔ آن است.
رنگ سرخ؛ فضای درونی تصویر نخستین چیزی که از «فریادها و نجواها» در حافظه میماند، سرخیِ فراگیر آن است. این رنگ صرفاً آرایهای بصری یا نشانهای ساده برای خون و خطر نیست؛ به فضای روانی فیلم شکل میدهد و مرز میان اتاق، خاطره و احساس را ناپایدار میکند. دیوارها و فضاهای سرخ، گویی ذهن شخصیتها را به محیطی ملموس تبدیل میکنند؛ مکانی که در آن میل، ترس، خشونت و اندوه بر هم میافتند.
برگمان گفته بود که از کودکی روح را پردهای مرطوب با سایههایی از سرخ تصور میکرد؛ این تصویر، کلیدی برای فهم نیروی عاطفی رنگ در فیلم است، بیآنکه معنای آن را به یک رمز واحد فروبکاهد. سven نیکویست، فیلمبردار اثر، با نورپردازی و قاببندی دقیق، این جهان سرخ را از اغراق صرف دور میکند.
« این فشردگی، البته با ضرباهنگی کند همراه است. »
شخصیتها و اجرا
ترکیب لباسهای روشن با زمینههای عمیق و تیره، بدنها را در برابر فضای بسته برجسته میسازد؛ گویی شخصیتها همزمان در معرض دیدند و درون خود پنهان. چهرهها غالباً در قابهایی نزدیک و بیپناه قرار میگیرند. تصویر نه راه گریز فراهم میکند و نه اجازه میدهد تماشاگر از فاصلهای امن، رنج را صرفاً تماشا کند.
فضای بصری فیلم بهجای آنکه بیماری و مرگ را توضیح دهد، آنها را به تجربهای حسی بدل میکند. بازیها و زبان بدن بازیهای گروهی فیلم از ظریفترین دستاوردهای آن است. هریت آندرشون در نقش آگنس، رنج را به نمایش بیرونیِ پرهیاهو تبدیل نمیکند؛ بیماری در چهره، تنفس و حرکت محدود بدن او رسوب کرده است.
همین پرهیز از خودنمایی، لحظههای درد را سنگینتر میسازد. بازی او میان شکنندگی و میل به پیوند انسانی در نوسان است و تماشاگر را با مسئلهای فراتر از بیماری روبهرو میکند: نیاز به آنکه در لحظهٔ آسیبپذیری، دیگری حضور داشته باشد. لیو اولمان و اینگرید تولین نیز در نقش ماریا و کارین، دو شکل متفاوت از فاصلهگرفتن و دفاع از خویش را مجسم میکنند.
هر دو بازیگر به جای بیان مستقیم احساسات، از مکث، تغییر نگاه و انقباض چهره بهره میگیرند؛ گاه یک سکوت، بیش از اعترافی طولانی دربارهٔ رابطهٔ میان دو خواهر اطلاع میدهد. کاری سیلوان در نقش آنا نیز وزنی اخلاقی و عاطفی به فیلم میبخشد. حضور او با گرمی و مراقبت همراه است، اما فیلم از تبدیلش به فرشتهای بینقص پرهیز میکند.
« چهرهها غالباً در قابهایی نزدیک و بیپناه قرار میگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه، مجموعهای از نقشآفرینیهاست که احساسات پیچیده را باورپذیر میسازد و تنش را در جزئیات رفتاری جای میدهد. صمیمیت، خواهرانگی و ناتوانی در مراقبت هستهٔ عاطفی فیلم را پرسشی ساده و بیرحم شکل میدهد: آیا نزدیکی خانوادگی الزاماً به معنای توانایی مراقبت است؟ آگنس به حمایت نیاز دارد، اما پیوند خونی خواهران نمیتواند بهتنهایی خلأ همدلی را پر کند.
ماریا و کارین درگیر رنجها و تعارضهای خودند؛ این درگیری، رفتارشان را توضیح میدهد، اما لزوماً آن را توجیه نمیکند. برگمان با دقت نشان میدهد که درد شخصی ممکن است انسان را نسبت به درد دیگری حساستر نکند؛ گاه برعکس، او را در خود محصورتر میسازد. در برابر این دوگانگی، رابطهٔ آنا با آگنس امکان دیگری از نزدیکی را پیش میکشد: مراقبتی که نه از گفتارهای بزرگ، بلکه از حضور و تماس و توجه روزمره پدید میآید.
فیلم میان وظیفه و محبت مرزی روشن نمیکشد و از همین راه، پرسش دشوارتری میسازد: آیا مراقبت را باید با نیت سنجید یا با آنچه عملاً به دیگری میبخشد؟ پاسخ قطعی داده نمیشود، اما تقابل میان نیاز آگنس و واکنش اطرافیان، این پرسش را تا پایان در ذهن تماشاگر نگه میدارد. موسیقی، سکوت و شدت عاطفی موسیقی در فیلم از جنس تزئین پسزمینه نیست؛ گاه همچون نیرویی مستقل وارد صحنه میشود و فاصلهای میان رخداد بیرونی و جهان درونی شخصیتها ایجاد میکند.
قطعات باخ و شوپن، در کنار سکوتهای طولانی و صداهای محدود محیط، به ریتمی آیینی و سنگین کمک میکنند. ساعتها و گذر زمان نیز حضور مرگ را یادآور میشوند، بیآنکه فیلم ناچار باشد آن را مدام به زبان بیاورد. این جهان صوتی، به اثر حالتی میان نمایشنامهٔ مجلسی و سوگواره میدهد. با این همه، شدت عاطفی و نمادپردازی فیلم ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه آشکار باشد.
« آگنس به حمایت نیاز دارد، اما پیوند خونی خواهران نمیتواند بهتنهایی خلأ همدلی را پر کند. »
قوتها و کاستیها
رنگ سرخ، بدن بیمار و مکثهای سنگین، همگی چنان پرقدرت در صحنه حاضرند که گاه مجال تفسیر چندپهلو را محدود میکنند. فیلم همیشه به ایجاز و خویشتنداری متوسل نمیشود؛ لحظههایی دارد که احساسات را با صراحتی ملودراماتیک پیش میبرد. اما همین بیپردهبودن نیز بخشی از منطق اثر است: برگمان نمیکوشد درد را دلنشین یا پالوده کند، بلکه میخواهد تماشاگر را با مادیت و بیرحمی آن روبهرو سازد.
جمعبندی «فریادها و نجواها» فیلمی دربارهٔ مرگ است، اما نیروی ماندگارش از تأمل دربارهٔ زندگی در کنار دیگری میآید: از فاصلهای که میان نیاز به محبت و تواناییِ عرضهکردن آن پدید میآید. روایت فشرده، بازیهای دقیق و تصویرپردازی سرخ و خفقانآور، اثری یکپارچه میسازند که بیش از طرح داستانیاش در ذهن میماند.
کندی ریتم، فضای اندوهبار و نمادپردازی آشکار ممکن است تجربهٔ تماشا را دشوار یا فرساینده کند؛ بااینحال، همین ویژگیها به فیلم هویتی استوار میدهند. این اثری نیست که تماشاگر را با آسودگی از خانهٔ خود بیرون ببرد؛ فیلم میخواهد سکوتها و نگاههایش پس از پایان نیز همراه او بمانند.
ثبت دیدگاه