نقد و بررسی
نقد Crack in the Mirror | 1960
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آینهای ترکخورده از میل و قدرت فیلم «ترک در آینه» ساختهٔ ریچارد فلیشر، در ظاهر ملودرامی جنایی دربارهٔ دو مثلث عشقی است؛ اما طرحِ سه بازیگر در شش نقش، آن را به آزمایشی دربارهٔ شباهتهای پنهان آدمها بدل میکند. اورسن ولز، ژولیت گرکو و برادفورد دیلمن در دو جهان اجتماعی متفاوت ظاهر میشوند: یکبار در حاشیهٔ تنگ و خشن زندگی کارگری، و بار دیگر در میان وکلا و مناسبات آراستهٔ طبقهٔ مرفه.
فیلم از این تقارن میپرسد که آیا اخلاق و منزلت اجتماعی واقعاً آدمها را از خشونت و خیانت جدا میکند، یا تنها صورتِ پذیرفتنیتری به همان میلهای مهارناشده میبخشد. این ایده به فیلم هویتی مستقل میدهد، اما همزمان بار نمایشی قابل توجهی بر دوش آن میگذارد. تماشاگر باید شخصیتهای هر روایت را هم بهعنوان افراد جداگانه ببیند و هم بهعنوان پژواکی از چهرههای روایت دیگر.
هرجا این دو سطح در هم میتنند، فیلم نیرویی تأملبرانگیز پیدا میکند؛ هرجا صرفاً بر شباهت بازیگران و موقعیتها تکیه میکند، ترفندش آشکارتر از معنای آن میشود. دو مثلث، دو جهان اجتماعی روایت نخست با هاگولن، مردی بدرفتار و خشن، و رابطهٔ همسر ناخشنودش اپونین با لارنیر شکل میگیرد. در این بخش، میل به رهایی با خشونت روزمره گره خورده است: شخصیتها نه از موضعی اخلاقی و روشن، بلکه در فضایی آکنده از خشم، محرومیت و بیپناهی تصمیم میگیرند.
شور میان اپونین و لارنیر، بهجای آنکه راهی ساده به سوی آزادی باشد، آنان را به قلمرو خطر و جنایت میکشاند. فیلم در اینجا بیش از آنکه عشق را آرمانی کند، نشان میدهد چگونه میل میتواند با خودفریبی و ارادهٔ سلطه درهمآمیزد. در سوی دیگر، جهان وکالت و طبقهٔ مرفه قرار دارد؛ جهانی که خشونت آشکار خیابانی را با زبان قانون، آداب اجتماعی و اقتدار حرفهای جایگزین میکند.
« این ایده به فیلم هویتی مستقل میدهد، اما همزمان بار نمایشی قابل توجهی بر دوش آن میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کلود، وکیل جوان، در پیوندی پنهانی با فلورانس است؛ زنی که همسر لامرسیر، استاد و وکیل نامدار اوست. این روایت نه تکرار سادهٔ داستان نخست، بلکه صورتِ صیقلیتر و حسابشدهترِ همان معادله است: خیانت، رقابت و میل به تصاحب همچنان حاضرند، اما در فضایی که امتیاز و قدرت امکان میدهند تا تعارضها پشت ظاهری متمدن پنهان بمانند.
ساختار آینهای و مسئلهٔ تکرار عنوان فیلم استعارهای برای سازوکار روایی آن است. شخصیتها در دو بخش، گویی تصویرهای شکستهٔ یکدیگرند: جایگاه اجتماعیشان تفاوت دارد، اما الگوهای عاطفی و اخلاقیشان بهطرزی نگرانکننده همسان میشود. این ساختار امکان میدهد فیلم به پرسشی فراتر از سرنوشت فردی بپردازد: آیا آدمها در موقعیتهایی مشابه، ناگزیر به تکرار خطاهای یکدیگرند؟
یا آنچه بهظاهر سرنوشت مشترک مینماید، حاصل انتخابهای مشخص و مسئولیتپذیرانهای است که هر شخصیت از آن میگریزد؟ بااینحال، پیوند میان دو روایت همیشه به یک اندازه طبیعی نیست. جابهجایی از فضای تیرهٔ خشونت خانگی به مناسبات حقوقی و عاشقانهٔ وکلا گاه ناگهانی احساس میشود؛ گویی فیلم بیش از آنکه تماشاگر را از نظر عاطفی از یک جهان به جهان دیگر ببرد، او را به مشاهدهٔ تقارن مفهومی دعوت میکند.
این فاصله، بخشی از جذابیت سرد و ساختاری فیلم است، اما از شدت همدلی با روایت دوم نیز میکاهد. بازیگری و چندچهرگی مهمترین سرمایهٔ اجرایی فیلم، بازیگران اصلی آناند که باید میان دو شخصیت متفاوت برای هرکدام تمایز ایجاد کنند. ژولیت گرکو در این زمینه برجسته است. او در نقش اپونین، آسیبپذیری را با خشمی فشرده و درماندگیِ زنی گرفتار در رابطهای ویرانگر پیوند میدهد؛ در نقش فلورانس، حضورش ظریفتر و حسابگرانهتر است.
« کلود، وکیل جوان، در پیوندی پنهانی با فلورانس است؛ زنی که همسر لامرسیر، استاد و وکیل نامدار اوست. »
شخصیتها و اجرا
تفاوت این دو شخصیت فقط در پوشش یا موقعیت اجتماعی خلاصه نمیشود، بلکه در شیوهٔ نگاهکردن، مکثها و میزان آشکارشدن احساساتشان نیز نمود مییابد. بازی گرکو کمک میکند زنهای فیلم صرفاً ابزارِ رقابت مردان نباشند و هر یک، هرچند در محدودهٔ فیلمنامه، حضوری مستقل پیدا کنند. برادفورد دیلمن نیز میان لارنیر و کلود فاصله میاندازد: یکی به فضای جسمانی و بیپروای روایت نخست تعلق دارد، دیگری به ظاهری حرفهای و خویشتندار.
اما حضور اورسن ولز پیچیدهتر است. اقتدار صدای او و وزن بازیاش به شخصیتها شکوه و تهدید میبخشد، ولی همین بزرگیِ حضور گاهی از تناسب درام بیرون میزند. لحن پرطنین و بازی اغراقآمیز او در بعضی لحظهها بهجای آنکه واقعگرایی صحنه را تقویت کند، توجه را به خودِ بازیگر جلب میکند. این افراط، البته با شخصیتهای صاحباقتدار فیلم بیارتباط نیست، اما همواره به نفع تعادل اثر تمام نمیشود.
کارگردانی، فضا و تصویر ریچارد فلیشر روایت را با تکیه بر تضاد فضاها پیش میبرد: فرسودگی و تنگنای زیست کارگری در برابر خانهها و محیطهای رسمی طبقهٔ مرفه؛ خشمِ بیواسطه در برابر زبان کنترلشدهٔ دادگاه و محفلهای حقوقی. این تقابل به فیلم کمک میکند تفاوت طبقاتی را تنها در گفتوگوها بیان نکند، بلکه آن را در شکلِ زیستن شخصیتها نیز مجسم سازد.
سیاهوسفیدیِ تصویر، فضای مناسبی برای این دوگانگی فراهم میآورد: چهرهها، سایهها و فضاهای بسته حامل نوعی بیقراریاند که با مضمون گناه و پنهانکاری همخوانی دارد. بااینهمه، فیلم در همهٔ لحظات به یک میزان بر تصویر متکی نیست. گاه موقعیتها و گفتوگوها بیش از اندازه توضیحی میشوند و تماشاگر را بهجای کشف رابطهها، به دریافت مستقیمِ مقصود نویسندگان سوق میدهند.
« این افراط، البته با شخصیتهای صاحباقتدار فیلم بیارتباط نیست، اما همواره به نفع تعادل اثر تمام نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ساختار آینهای هم در بعضی صحنهها از دل رفتار و جزئیات تصویری سربرمیآورد، اما در برخی دیگر بیشتر به ترفندی آشکار بدل میشود. از همین رو، بهترین لحظات فیلم آنهایی هستند که شباهت دو جهان را بیتأکید و از خلال کنش و انتخاب شخصیتها نمایان میکنند. دادگاه و اخلاق تماشاگر پروندهٔ جناییِ روایت نخست زمینهای فراهم میآورد تا داستان از درام عشقی به پرسشی دربارهٔ داوری اخلاقی گسترش یابد.
دادگاه در این فیلم صرفاً مکانی برای تعیین مجازات نیست؛ صحنهای است که در آن روایتِ جرم ساخته و بازسازی میشود. وکیل میتواند با انتخاب جزئیات و لحن بیان، چهرهای از متهم به وجود آورد و بر برداشت حاضران اثر بگذارد. بنابراین، مسئله فقط این نیست که شخصیتها چه کردهاند، بلکه این نیز هست که اعمالشان چگونه در زبان قانون و استدلال بازنمایی میشود.
تقابل میان کلود و لامرسیر، بهویژه از آن جهت اهمیت دارد که رابطهٔ استاد و شاگرد را با رقابت عاطفی و حرفهای درمیآمیزد. در اینجا قدرت، تنها توانایی اعمال زور نیست؛ توانایی سخنگفتن، تعیین چارچوب ماجرا و تصاحب صحنه نیز هست. فیلم ظرفیت یک درام دادگاهی پرکشش را در اختیار دارد، اما ریتم گاه کند میشود و گفتوگوها بیش از اندازه بار توضیحی میگیرند.
با وجود این، رویارویی دو وکیل همچنان تنشی مؤثر پدید میآورد، زیرا نزاع حقوقی را به ادامهٔ همان رقابت شخصی تبدیل میکند. محدودیتها و دستاوردها «ترک در آینه» بیش از آنکه اثری کاملاً یکدست باشد، فیلمی استوار بر ایدهای جسورانه و اجرای نابرابر آن. سه بازیگر در شش نقش، امکان میدهد تفاوت طبقاتی و تداوم میلهای انسانی در یک قاب مفهومی سنجیده شوند؛ اما این ابتکار همیشه به دگرگونی عمیق شخصیتها نمیانجامد و گاهی بیش از حد خودنمایانه میشود.
« دادگاه در این فیلم صرفاً مکانی برای تعیین مجازات نیست؛ صحنهای است که در آن روایتِ جرم ساخته و بازسازی میشود. »
قوتها و کاستیها
از سوی دیگر، فاصلهٔ عاطفی میان دو روایت مانع آن است که تقارن ساختاری فیلم در تمام لحظات به وحدتی دراماتیک تبدیل شود. نقطهٔ قوت اثر در بدبینیِ سنجیدهاش نهفته است. فیلم از پاسخهای ساده دربارهٔ عشق، خیانت یا جرم پرهیز میکند و نشان میدهد که میل به رهایی میتواند با خشونت و سلطه آمیخته شود؛ همانگونه که اقتدار اجتماعی نیز لزوماً به فضیلت اخلاقی نمیانجامد.
ضعفهای اجرایی و نوسان لحن، این مضمون را گاه کمرنگ میکنند، اما ایدهٔ مرکزی همچنان پابرجاست: صورتها ممکن است عوض شوند، ولی ترکهای پنهانِ آینهٔ انسانی تکرار میشوند. جمعبندی «ترک در آینه» درامی جنایی و عاشقانه است که از ساختار دوگانهٔ خود برای کاوش در میل، قدرت و مسئولیت بهره میگیرد.
بخش نخست، با خشونت خانگی و شور بیمحابای شخصیتهایش، سنگینترین و پرتنشترین لحظات فیلم را میسازد؛ بخش دوم همان الگوی عاطفی را در جهانی مرفهتر و حقوقیتر بازمیتاباند. این جابهجایی گاه ناگهانی و ترفندِ چندنقشی گاهی بیش از اندازه نمایشی است، اما بازی گیرا و حضور متمایز ژولیت گرکو، همراه با ایدهٔ آینهوار فیلم، به آن هویتی ماندگار میبخشد.
حاصل، اثری بینقص نیست، اما پرسش تلخش دربارهٔ تکرار خطا و تفاوت میان ظاهرِ متمدن و خشونتِ پنهان همچنان در ذهن باقی میماند.
« نقطهٔ قوت اثر در بدبینیِ سنجیدهاش نهفته است. »


ثبت دیدگاه