نقد و بررسی
نقد کوردلیا (Cordelia) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای که به ذهن بدل میشود «Cordelia» از همان آغاز، آپارتمان را نه صرفاً محل وقوع داستان، بلکه امتداد حالوهوای شخصیت اصلی معرفی میکند: فضایی بسته، کمنور و فرسوده که دیوارهایش انگار چیزی را پنهان میکنند. کوردلیا پس از تجربهای آسیبزا میکوشد دوباره به زندگی عادی بازگردد، اما سکونت در خانهٔ خواهر دوقلویش و تنهاییِ ناگهانی، آرامشی شکننده برای او فراهم میآورد، نه امنیتی پایدار.
فیلم با هوشمندی از محیط روزمره چیزی غریب میسازد؛ راهروها، پنجرهها و صداهایی که از طبقهٔ بالا میآیند، بهتدریج کیفیتی تهدیدآمیز پیدا میکنند. این انتخاب فضایی با مضمون مرکزی اثر پیوند دارد: وقتی ذهن از تجربهای دردناک آسیب دیده است، جهان بیرون نیز دیگر یکسره قابل اعتماد به نظر نمیرسد.
عمارت لندن در این معنا همچون نقشهای از اضطراب کوردلیاست؛ هر اتاق میتواند پناهگاهی موقت یا آستانهٔ خطری تازه باشد. فیلم بهجای آنکه با توضیحهای فراوان ترس را صورتبندی کند، میکوشد آن را در سکوت، نور و فاصلههای میان شخصیتها جاری سازد. کوردلیا؛ شخصیتی در وضعیت بقا بازی آنتونیا کمپبل-هیوز ستون اصلی فیلم است.
« کوردلیا؛ شخصیتی در وضعیت بقا بازی آنتونیا کمپبل-هیوز ستون اصلی فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کوردلیا شخصیتی نیست که بهآسانی بتوان او را در قالب «قربانی» یا «قهرمان» خلاصه کرد. او هم آسیبپذیر است و هم در برابر دیگران دیواری از احتیاط میکشد؛ گاه میکوشد کنترل اوضاع را به دست بگیرد و گاه در برابر فشار محیط از پا میافتد. این رفتوبرگشتها به شخصیت جان میبخشند و اجازه نمیدهند تماشاگر با یک تصویر ساده و قطعی از او آسوده شود.
کمپبل-هیوز برای نمایش آشفتگی، به اغراقهای نمایشی متوسل نمیشود. بخش مهمی از کار او در نگاههای مکثدار، سکوتها و واکنشهایی نهفته است که اندکی دیرتر از انتظار بروز میکنند. همین تأخیرها این حس را میسازند که ذهن کوردلیا همواره در حال سنجیدن خطر است. حضور خواهر دوقلویش، کارولین، نیز زمینهای برای اندیشیدن به هویت و دوگانگی فراهم میآورد؛ بااینحال، فیلم بیش از آنکه این رابطه را به کاوشی کامل بدل کند، از آن برای تقویت حس ناپایداری و تنهایی بهره میگیرد.
فرانک؛ جذابیت آمیخته با تهدید فرانک، با بازی جانی فلین، در ابتدا میتواند نشانهای از گشایش باشد: همسایهای دلفریب که شاید راهی برای خروج کوردلیا از انزوای خویش بگشاید. اما فیلم خیلی زود فاصلهٔ میان دلجویی و مزاحمت، صمیمیت و نفوذ، و علاقه و کنترل را مبهم میکند. فرانک نه آنقدر آشکارا خطرناک است که بتوان بیدرنگ او را کنار گذاشت، نه آنقدر قابل اعتماد که نزدیکی به او بیدغدغه باشد.
« کوردلیا شخصیتی نیست که بهآسانی بتوان او را در قالب «قربانی» یا «قهرمان» خلاصه کرد. »
شخصیتها و اجرا
جذابیتش بخشی از تهدید است، زیرا تماشاگر را وامیدارد همراه کوردلیا مدام رفتار او را دوباره تفسیر کند. فلین این چندمعنایی را با حضوری نرم و درعینحال نامطمئن شکل میدهد. رابطهٔ این دو بر پایهٔ کششی دوطرفه پیش میرود، اما فیلم از تثبیت معنای آن سر باز میزند. صدای تمرین ویولنسل فرانک نیز در همین چارچوب کارکردی فراتر از جزئیات داستانی پیدا میکند: صدایی که از طبقهٔ بالا میآید، هم نشانهٔ حضور یک همسایه است و هم یادآور اینکه بخشی از جهان داستان بیرون از دید کوردلیا جریان دارد.
آنتونیا کمپبل-هیوز و جانی فلین، هر دو، به شخصیتهایشان پردهای از راز میبخشند؛ پردهای که برای تعلیق مؤثر است، هرچند گاهی مانع شکلگیری نزدیکی عاطفی عمیقتر میشود. تعلیق میان واقعیت و ادراک قوت روانشناختی «Cordelia» از آنجا میآید که پیوسته از تماشاگر میخواهد میان آنچه دیده میشود و آنچه ممکن است برداشت کوردلیا باشد، فاصلهای محتاطانه نگه دارد.
فیلم با این روش، عدم قطعیت را به بخشی از تجربهٔ دیدن تبدیل میکند: آیا باید به شخصیتها اعتماد کرد؟ آیا واکنش کوردلیا حاصل خطری واقعی است یا اضطرابی که گذشته در ذهن او کاشته؟ پاسخها بهآسانی در اختیار مخاطب قرار نمیگیرند و همین امتناع از قطعیت، به نیمهٔ نخست داستان کششی مؤثر میدهد.
« جذابیتش بخشی از تهدید است، زیرا تماشاگر را وامیدارد همراه کوردلیا مدام رفتار او را دوباره تفسیر کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، ابهام زمانی ثمربخش است که سرنخها و تنشها در جهت ساختن معنایی گستردهتر حرکت کنند. در بخشهایی از فیلم، رازپردازی بهجای آنکه لایههای تازهای به وضعیت شخصیت بیفزاید، صرفاً اطلاعات را عقب میاندازد. آنگاه تماشاگر ممکن است بهجای درگیرشدن با اضطراب کوردلیا، مشغول حدسزدن قواعد روایت شود.
مرز خیال و واقعیت در این اثر ابزار مناسبی برای نمایش ذهنی پریشان است، اما این ابزار به توضیح و توازن نیاز دارد تا تفسیرپذیری به سردرگمی تبدیل نشود. فرمی تیره، مؤثر و گاه محدودکننده کارگردانی آدریان شرگولد بر ساخت فضایی فشرده و ناآرام تکیه دارد. نور کم، سایههای سنگین و محیطهای داخلی به فیلم هویتی مشخص میدهند و آن را از هیجانی پرتحرک و حادثهمحور دور میکنند.
دوربین و میزانسن بیشتر در خدمت حس محصورشدگیاند تا نمایش بیرونیِ خطر؛ از همین رو، اتفاقهای کوچک میتوانند وزن عاطفی زیادی پیدا کنند. فیلم میفهمد که در یک تریلر روانشناختی، گاهی انتظارِ وقوع چیزی هولناک از خود واقعه مؤثرتر است. این رویکرد در آغاز خوب جواب میدهد، زیرا هر عنصر بصری با وضعیت ذهنی شخصیت همنواست.
« بااینحال، ابهام زمانی ثمربخش است که سرنخها و تنشها در جهت ساختن معنایی گستردهتر حرکت کنند. »
قوتها و کاستیها
اما تکرار فضای تاریک و لحن رازآلود، بهمرور خطر یکنواختی را پدید میآورد. هنگامی که فیلم بیش از اندازه بر سکوت و ابهام متکی میشود، بعضی صحنهها بهجای گسترش تعلیق، صرفاً آن را ادامه میدهند. در نتیجه، فضاسازی چشمگیر فیلم همیشه با پیشرفت دراماتیک همقدم نیست؛ گاهی تصویر از روایت پیشی میگیرد و جای خالی تحول داستانی را پُر نمیکند.
نیمهٔ دوم و مسئلهٔ انسجام ضعف مهم فیلم در نیمهٔ دوم آشکارتر میشود. داستانی که ابتدا با دقت بر تنهایی، احتیاط و کشش میان دو شخصیت بنا شده، در ادامه از تمرکز خود فاصله میگیرد. آنچه میتوانست به کاوشی پیوسته دربارهٔ آسیب روانی، اعتماد و خطر بدل شود، گاه به رشتهای از موقعیتهای مبهم تبدیل میشود که پیوندشان به اندازهٔ کافی استوار نیست.
فیلم همچنان حالوهوای ناآرام خود را حفظ میکند، اما حالوهوا بهتنهایی نمیتواند جای انسجام روایی را بگیرد. پایانبندی نیز از همین مشکل تأثیر میپذیرد. بدون آشکارکردن رویدادهای پایانی، میتوان گفت اثر بیش از آنکه به ابهامی سنجیده برسد، با شتاب از بعضی پرسشهای مهم عبور میکند. بازگذاشتن فضای تفسیر میتواند مخاطب را به مشارکت فعال دعوت کند، اما اینجا بخشی از پرسشها نه بهعنوان معماهایی بارور، بلکه همچون حلقههای رواییِ کمپاسخ باقی میمانند.
« اما تکرار فضای تاریک و لحن رازآلود، بهمرور خطر یکنواختی را پدید میآورد. »
جمعبندی
فیلم در تشخیص اینکه چه چیزی باید ناگفته بماند و چه چیزی برای استحکام معنایی نیازمند توضیح است، همواره موفق نیست. جمعبندی «Cordelia» تریلری روانشناختی است که در فضاسازی، بازیها و ساختن احساس بیاعتمادی تواناییهای قابل توجهی دارد. آنتونیا کمپبل-هیوز تصویری ظریف از زنی آسیبدیده و گوشبهزنگ ارائه میدهد و جانی فلین با حضوری دلفریب اما مشکوک، تعادل رابطهٔ مرکزی را به هم میزند.
عمارت تاریک و صداهای دوردست نیز جهانی میسازند که در آن، امنیت و خطر بهسادگی از هم جدا نمیشوند. بااینهمه، اثر در نیمهٔ دوم از همان نیروی اولیه فاصله میگیرد. ابهام گاه بهجای ژرفا، به کمبود پیوندهای روایی میانجامد و پایانبندی همهٔ ظرفیتهای تعلیق را به نتیجهای رضایتبخش بدل نمیکند.
حاصل، فیلمی نابرابر اما از نظر فضاسازی و بازیگری قابل اعتناست؛ اثری که بیش از آنکه پاسخهای روشنی عرضه کند، تجربهٔ ناآرامیِ شخصیتی را بازمیسازد که دیگر نمیتواند جهان پیرامونش را بیتردید باور کند. کارگردانی فیلم بر عهدهٔ آدریان شرگولد بوده و کمپبل-هیوز و او فیلمنامه را نوشتهاند؛ نقشهای اصلی را کمپبل-هیوز و فلین بازی میکنند.
« عمارت تاریک و صداهای دوردست نیز جهانی میسازند که در آن، امنیت و خطر بهسادگی از هم جدا نمیشوند. »



ثبت دیدگاه