نقد و بررسی
نقد کپیکت (Copycat) | 1995
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی جنایت؛ معمایی بر پایهٔ حافظهٔ سینما «Copycat» بهجای آنکه صرفاً داستان تعقیب یک قاتل زنجیرهای باشد، معمای خود را بر حافظهٔ جمعی تماشاگر بنا میکند: جنایتهای گذشته به الگوهایی بدل شدهاند که میتوان آنها را تکرار کرد، شناخت و شاید پیشبینی کرد. این ایده به فیلم امکان میدهد هر قتل را هم رخدادی تازه و هم ارجاعی به پروندهای آشنا بسازد.
نتیجه، تریلری است که مخاطب را وامیدارد سرنخها را کنار هم بگذارد، بیآنکه از همان آغاز بتواند مسیر بعدی را با اطمینان حدس بزند. فیلم از مفهوم «کپیکاری» فقط برای ساختن یک معمای جنایی استفاده نمیکند؛ آن را به پرسشی دربارهٔ شهرت و شیفتگی فرهنگی به خشونت نیز گره میزند. قاتلان مشهور به موضوع مطالعه، خبر و حتی نوعی جذابیت بیمارگونه تبدیل شدهاند.
در این جهان، دانستن جزئیات جنایتها میتواند ابزار تحلیل باشد، اما همزمان خطر آن را دارد که خشونت را به نمایشی قابل تقلید بدل کند. فیلم این ایده را با صراحتی قابلفهم پیش میبرد، هرچند همیشه در پیچیدگی بخشیدن به آن موفق نیست. دو زن در مرکز تعقیب مهمترین انتخاب دراماتیک فیلم، قرار دادن دو زن با مهارتها و محدودیتهای متفاوت در مرکز ماجراست.
دکتر هلن هادسن، روانشناس جنایی با دانشی گسترده دربارهٔ قاتلان، پس از حملهای سهمگین دچار ترسی شده که زندگی روزمرهاش را به فضای خانه محدود کرده است. مِیجی مونهان، کارآگاهی عملگرا و تیزبین، در سوی دیگر ماجرا قرار دارد: او با صحنههای جرم و فشار تحقیقات روبهرو میشود و برای پیشبرد پرونده باید از قضاوت خود بهره بگیرد.
« این ایده به فیلم امکان میدهد هر قتل را هم رخدادی تازه و هم ارجاعی به پروندهای آشنا بسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همکاری این دو از جنس رابطهٔ استاد و شاگرد نیست؛ هر یک چیزی را در اختیار دارد که دیگری فاقد آن است. هلن میتواند الگوها را بخواند، اما حضور در جهان بیرون برایش دشوار است. مِیجی به میدان دسترسی دارد، اما برای فهم منطق ذهنی جنایتکار به تخصص هلن نیازمند است. فیلم با تکیه بر این وابستگی متقابل، کشمکشی میسازد که هم به تعقیب قاتل نیرو میدهد و هم مجال مییابد تفاوت نگاه و منش دو شخصیت را آشکار کند.
بازیها و ساختن شخصیت سیگورنی ویور در نقش هلن، هوش و آسیبپذیری را در کنار هم نگه میدارد. شخصیت او قرار نیست با چند دیالوگ دربارهٔ ترس تعریف شود؛ انزوا، مراقبت وسواسگونه از محیط و شیوهٔ دفاعیِ رفتارش، آثار حادثه را به شکلی ملموس نشان میدهد. ویور از تبدیل هلن به چهرهای صرفاً ناتوان یا صرفاً قهرمانانه پرهیز میکند: او زنی خبره است که دانشش همچنان کار میکند، اما روانش در برابر تجربهای هولناک مقاومت میکند.
هالی هانتر نیز به مِیجی صلابت و سرزندگی میبخشد. بازی او بر توانایی خواندن آدمها و تصمیمگیری در شرایط نامطمئن استوار است، بیآنکه کارآگاه را به الگویی بینقص بدل کند. تفاوت انرژی این دو بازیگر به رابطهٔ میان شخصیتها رنگ میدهد: یکی بیشتر در اندیشه و مشاهده پیش میرود، دیگری در عمل و مواجهه.
بازیگران مکمل نیز به فضای پلیسی فیلم وزن میدهند، گرچه مرکز ثقل عاطفی و دراماتیک آن همچنان بر دوش ویور و هانتر باقی میماند. تعلیق، فضا و ریتم جان امیل فیلم را با ریتمی نسبتاً چابک پیش میبرد. هر بار که پرونده نشانهای تازه پیدا میکند، تعلیق از دانستههای مخاطب و شخصیتها تغذیه میشود: آیا این رخداد بخشی از الگوی شناختهشده است؟
« همکاری این دو از جنس رابطهٔ استاد و شاگرد نیست؛ هر یک چیزی را در اختیار دارد که دیگری فاقد آن است. »
شخصیتها و اجرا
آیا سرنخ واقعی است یا تلهای برای منحرف کردن تحقیقات؟ فیلم در بسیاری از این لحظهها، اطلاعات را بهاندازه عرضه میکند تا تماشاگر درگیر بماند، نه آنقدر که معما بیدرنگ حل شود. فضای شهری و فضاهای بسته نیز در خدمت همین حس ناامنیاند. خانهٔ هلن، با وجود امنیت ظاهریاش، به پناهگاهی شکننده تبدیل میشود؛ بیرون از آن نیز شهر نه منظرهای آرام، بلکه صحنهٔ وقوع خطر است.
این تقابل با وضعیت روانی هلن پیوند دارد: جهان بیرون برای او تهدیدآمیز است، اما محصور ماندن نیز او را از مشارکت در حل معما محروم میکند. فیلم از این وضع برای ساختن تنش استفاده میکند، هرچند گاه بهجای مکث بر پیامدهای روانی، ترجیح میدهد زودتر به گام بعدی تعقیب برسد. خشونت؛ جاذبه و مسئله «Copycat» به خشونت هم بهعنوان موتور تعلیق و هم بهعنوان موضوعی قابل نقد مینگرد.
فیلم از رسانهای شدن قاتلان و تبدیلشدنشان به چهرههایی شناختهشده تصویری نگرانکننده ارائه میدهد: شهرت میتواند میل به تقلید و جلب توجه را تقویت کند. این مضمون، بهویژه در پیوند با تخصص هلن، ظرفیت تأملبرانگیزی دارد؛ او ناچار است دربارهٔ جنایتها بداند تا بتواند آنها را تحلیل کند، اما همین دانش در جهانی قرار گرفته که از آن برای بازسازی جنایتها نیز استفاده میشود.
بااینحال، فیلم در فاصله گرفتن از همان جذابیت تصویری که نقدش میکند همیشه کامیاب نیست. نمایش بدن قربانیان و جزئیات صحنههای جرم، گاه بیش از آنکه فهمی تازه از خشونت بسازد، بر شوک و تأثیر لحظهای تکیه میکند. در برخی بخشها نیز قربانیان بیشتر به اجزای معما بدل میشوند تا انسانهایی با حضور مستقل.
« آیا سرنخ واقعی است یا تلهای برای منحرف کردن تحقیقات؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ناهمواری میان نقد خشونت و بهرهگیری از آن، یکی از تناقضهای اثر است؛ تناقضی که تماشاگر را وامیدارد بپرسد فیلم تا چه اندازه از موضوعش فاصله دارد. الگوی آشنا و لغزشهای فیلمنامه فیلم در میانهٔ موج تریلرهای جنایی دههٔ نود ساخته شده و نشانههای آشنای آن سنت را با خود دارد: قاتل پیچیده، پلیسهایی که زیر فشار زمان کار میکنند، دانش تخصصی دربارهٔ ذهن مجرم و بازی با انتظار تماشاگر.
ایدهٔ تقلید از جنایتهای مشهور به اثر هویتی روشن میدهد، اما از سوی دیگر آن را در مجاورت آثار متعدد ژانر قرار میدهد. گاهی سازوکار معما و خطرها چنان به قواعد آشنا تکیه میکنند که تازگی فرض اصلی بهتنهایی نمیتواند همهٔ ضعفهای درام را بپوشاند. بهویژه در ادامهٔ فیلم، رفتار و انگیزههای قاتل ممکن است بیش از حد نمایشی به نظر برسد.
این اغراق، در لحظههایی به دلهره کمک میکند، اما گاه باورپذیری را کمرنگ میسازد. برخی مرگها نیز از نظر ساختاری ضرورتی کاملاً قانعکننده پیدا نمیکنند و بیشتر برای بالا بردن فشار یا جابهجایی مهرههای داستان به کار میروند. از همین رو، تعلیق فیلم معمولاً از پرداخت شخصیتها و بازیها نیرومندتر است؛ معما سرگرمکننده میماند، اما همهٔ اجزای آن به یک اندازه محکم نیستند.
جایگاه فیلم در تریلرهای دههٔ نود یکی از ویژگیهای ماندگار «Copycat» تمرکز آن بر دو شخصیت زن حرفهای است که بدون نیاز به قهرمان مردی برای هدایت داستان، مسیر پرونده را پیش میبرند. این انتخاب به فیلم امکان میدهد خشونت را از زاویهٔ تجربه و واکنش زنان نیز ببیند، نه فقط از دریچهٔ تعقیب پلیسی یا نبوغ جنایتکار.
« بهویژه در ادامهٔ فیلم، رفتار و انگیزههای قاتل ممکن است بیش از حد نمایشی به نظر برسد. »
قوتها و کاستیها
اهمیت این رویکرد، حتی وقتی داستان به قراردادهای رایج ژانر بازمیگردد، از میان نمیرود. اثر همچنین نمونهای روشن از تریلرهایی است که میخواهند هم سرگرمی پرتعلیق عرضه کنند و هم دربارهٔ فرهنگ شهرت جنایی نکتهای بگویند. گاهی این دو هدف همافزا هستند: معمای تقلید، مضمون رسانهای را به دل قصه میآورد.
گاهی نیز با یکدیگر اصطکاک پیدا میکنند: فیلم برای ایجاد هیجان، همان نمایش خشونتی را به کار میگیرد که دربارهٔ آثار زیانبارش هشدار میدهد. همین دوگانگی، آن را از اثری کاملاً یکدست دور میکند، اما به بحثپذیریاش میافزاید. جمعبندی «Copycat» تریلری روانشناختی و پرکشش است که نیروی اصلیاش را از ایدهٔ مرکزی، بازیهای قدرتمند سیگورنی ویور و هالی هانتر و رابطهٔ پرتنش اما ثمربخش دو شخصیت میگیرد.
فیلم در ساختن فضای دلهرهآور و حفظ کنجکاوی مخاطب موفق است و مضمون تقلید از قاتلان مشهور را به تأملی دربارهٔ شهرت، رسانه و بازنمایی خشونت پیوند میزند. در برابر این دستاوردها، شباهت به الگوهای آشنای ژانر، اغراق در پرداخت قاتل و برخی انتخابهای داستانی کماقناع قرار دارند. ارزش فیلم نه در بینقص بودن، بلکه در تماشایی بودنِ همین برخورد میان معما، شخصیت و مضمون است.
«Copycat» گاهی از تعادل خارج میشود، اما حضور دو بازیگر اصلی و کشمکش میان دانش و ترس، آن را از یک تریلر جنایی معمولی فراتر میبرد و به اثری سرگرمکننده و قابل بحث بدل میسازد.
« اهمیت این رویکرد، حتی وقتی داستان به قراردادهای رایج ژانر بازمیگردد، از میان نمیرود. »
ثبت دیدگاه