نقد و بررسی
نقد کنترل (Control) | 2007
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای پشت صدای جوی دیویژن «کنترل» به کارگردانی آنتون کوربین، زندگی ایان کرتیس، خوانندهٔ گروه جوی دیویژن، را از سالهای جوانی تا آستانهٔ نخستین تور گروه در آمریکا دنبال میکند. بااینحال، فیلم بیش از آنکه روایتی معمول از صعود یک ستارهٔ موسیقی باشد، مطالعهای آرام و تلخ دربارهٔ انسانی است که میان زندگی خصوصی، مسئولیتهای خانوادگی، بیماری و کششِ فزایندهٔ هنر گرفتار شده است.
اثر بهجای آنکه کرتیس را به افسانهای دستنیافتنی بدل کند، میکوشد او را در قامت مردی جوان و آسیبپذیر نشان دهد؛ کسی که شهرت، برخلاف تصور رایج، نهتنها پاسخی برای دشواریهایش نیست، بلکه گاه بر پیچیدگی آنها میافزاید. این انتخاب، فیلم را از بسیاری از زندگینامههای موسیقایی متمایز میکند.
در اینجا موفقیت گروه با لحنی پیروزمندانه روایت نمیشود و موسیقی نیز همچون میانبری برای ساختن هیجان یا قهرمانپروری به کار نمیرود. «کنترل» بیشتر به فاصلهٔ میان چهرهٔ عمومی و زندگی روزمرهٔ کرتیس علاقه دارد: فاصلهای که در آن، خوانندهٔ پرجذبهٔ روی صحنه با همسر و پدری جوان روبهرو میشود که با تردیدها و محدودیتهای خودش دستوپنجه نرم میکند.
سیاهوسفید، زبان بصری فیلم تصویربرداری سیاهوسفید یکی از تعیینکنندهترین انتخابهای هنری فیلم است. این انتخاب صرفاً یادآور عکسهای قدیمی یا پوششی نوستالژیک برای بازسازی گذشته نیست؛ بهتدریج به زبان احساسی اثر بدل میشود. سایهها، خیابانهای سرد و اتاقهای کمنور، جهانی میسازند که گویی رنگ در آن از پیش عقب نشسته است.
« این انتخاب، فیلم را از بسیاری از زندگینامههای موسیقایی متمایز میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، فضایی تلخ و فشرده است که با موسیقی جوی دیویژن و انزوای تدریجی کرتیس تناسب دارد، بیآنکه هر صحنه را به تصویری پرزرقوبرق از اندوه تبدیل کند. دوربین اغلب بهجای تأکید آشکار بر لحظات بزرگ، به چهرهها، مکثها و فضاهای خالی توجه میکند. پنجرهها، راهروها و خیابانهای بیروح تنها پسزمینه نیستند؛ بخشی از حالت درونی شخصیتها به نظر میرسند.
قاببندیها گاهی حسِ مشاهده از فاصله را حفظ میکنند، گویی فیلم نمیخواهد مدعی شود که میتواند بهتمامی به ذهن کرتیس راه یابد. این فاصله، در عین زیبایی، یکی از محدودیتهای اثر نیز هست: تماشاگر ممکن است گاهی به شخصیت نزدیک شود و گاهی احساس کند میان او و آنچه میبیند دیواری سرد باقی مانده است.
بازی سم رایلی و پرهیز از تقلید صرف بازی سم رایلی ستون اصلی فیلم است. او در نقش کرتیس نهفقط ظاهر و حرکات اجرا را بازسازی میکند، بلکه تضاد میان حضور پرتنش روی صحنه و رفتار کمحرفتر در زندگی شخصی را نیز میسازد. بازیاش به تقلید صحنهبهصحنه از یک چهرهٔ مشهور محدود نمیشود؛ بیشتر بر سکوت، نگاه و تغییرهای ظریف در بدن و صدا تکیه دارد.
در لحظات موسیقایی، انرژی او ناگهان دگرگون میشود و حرکات نامتعارف و تندِ اجرا، شخصیت هنری کرتیس را از روزمرگی جدا میکند. این تفاوت، بدون آنکه به نمایشی اغراقآمیز بدل شود، از جذابترین جنبههای نقشآفرینی اوست. رایلی کاری دشوار را بر عهده دارد: بازیگری که نقش خوانندهای واقعی را میپذیرد، باید هم حضور تاریخی او را بازتاب دهد و هم انسانی مستقل برای تماشاگر بسازد.
« دوربین اغلب بهجای تأکید آشکار بر لحظات بزرگ، به چهرهها، مکثها و فضاهای خالی توجه میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در این مسیر از بازی او بهرهٔ فراوان میبرد، بهویژه چون رایلی شخصیت را به مجموعهای از نشانههای آشنا فرو نمیکاهد. بازی او گاه عمداً بسته و دستنیافتنی میماند؛ این کیفیت با تصویر کلی فیلم هماهنگ است، هرچند ممکن است برای کسانی که انتظار کاوش روانشناختی صریحتری دارند، فاصلهآفرین باشد.
سامانتا مورتون نیز در نقش دبورا حضوری مهم دارد. او شخصیت را صرفاً به همسرِ خوانندهای مشهور یا شاهدی در حاشیهٔ زندگی او تبدیل نمیکند. در بازی مورتون، نیاز به صمیمیت، نگرانی و رنجش در کنار هم حضور دارند و رابطهٔ زن و شوهر را از حالت روایتی یکطرفه بیرون میآورند. در نتیجه، فشارهای زندگی مشترک نه تزئینی برای شرح حال کرتیس، بلکه بخشی از جهان عاطفی مستقل فیلم میشود.
موسیقی؛ نیرویی درون روایت موسیقی در «کنترل» فقط همراه تصویر نیست؛ گاه مهمترین راه ارتباط فیلم با شخصیت اصلی است. اجراهای گروه، لحظههایی هستند که در آنها انرژی انباشتهٔ روایت شکل بیرونی پیدا میکند. این سکانسها با تدوین و میزانسنِ نسبتاً بیپیرایه، از هیجان تصنعی فاصله میگیرند و اجازه میدهند خودِ اجرا مرکز توجه باشد.
حس حضور در فضای زندهٔ کنسرت، در کنار صدای موسیقی، به فیلم نیرویی میبخشد که در بخشهای آرامتر کمتر دیده میشود. بازیگرانی که اعضای گروه را ایفا میکنند، موسیقی را خودشان اجرا کردهاند؛ تصمیمی که به صحنههای کنسرت حسِ مشارکت و تماس مستقیم میدهد. برای طرفداران جوی دیویژن، این بخشها میتوانند جذابیتی ویژه داشته باشند؛ اما فیلم تنها به آشنایی قبلی با گروه متکی نیست.
« سامانتا مورتون نیز در نقش دبورا حضوری مهم دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حتی بینندهای که موسیقی آنها را نمیشناسد، میتواند از تضاد میان خشونت و ظرافت اجراها، یا از پیوند موسیقی با انزوای شخصیت اصلی، راهی برای ورود به اثر پیدا کند. بااینحال، گاهی موسیقی آنقدر درخشان است که پرسش مهمی را برجسته میکند: آیا فیلم توانسته سرچشمهٔ هنری این صدا را بهاندازهٔ خودِ صدا ملموس کند؟
پاسخ در همهٔ لحظات یکسان نیست. روایت آرام و بهای آن ریتم کند فیلم انتخابی آگاهانه است، اما این انتخاب همیشه به سود اثر تمام نمیشود. «کنترل» از جهشهای پرشتاب میان بحرانها و موفقیتها پرهیز میکند و بخشهایی از زندگی روزانه را با مکث و حوصله نشان میدهد. چنین رویکردی به حس واقعگرایی کمک میکند: زندگی شخصیتها به رشتهای از نقاط عطف سینمایی تقلیل نمییابد و روزمرگی نیز بخشی از فشار عاطفی داستان میشود.
بااینهمه، بعضی صحنهها بیش از آنکه تجربهٔ شخصیت را ژرفتر کنند، بر همان حالوهوا تأکید دوباره میگذارند. مکثها و سکونهای تصویری گاهی بهجای ایجاد لایهای تازه، حس تکرار میسازند و روایت را کشدار میکنند. این مسئله بهویژه برای تماشاگرانی محسوس است که انتظار دارند زندگینامهٔ موسیقایی با روندی پرشتابتر و تمرکز بیشتری بر شکلگیری آثار همراه باشد.
فیلم در اینجا میان تأمل و ایستایی مرز باریکی را طی میکند و همیشه از آن بهسلامت نمیگذرد. اندوه، فاصله و مسئولیت روایت فیلم دربارهٔ بیماری، ازدواج، شهرت و رنج شخصی است، اما از تبدیل این عناصر به توضیحی قطعی برای رفتار انسان پرهیز میکند. این پرهیز از یک سو ارزشمند است: اثر وانمود نمیکند که میتواند با چند علت ساده، زندگی پیچیدهٔ یک انسان را توضیح دهد.
« روایت آرام و بهای آن ریتم کند فیلم انتخابی آگاهانه است، اما این انتخاب همیشه به سود اثر تمام نمیشود. »
قوتها و کاستیها
از سوی دیگر، همین فاصله ممکن است برخی مخاطبان را با پرسشهای بیپاسخ باقی بگذارد. فیلم بیشتر نشانهها و موقعیتها را کنار هم میچیند تا اینکه برای هرکدام نتیجهای روشن اعلام کند؛ رویکردی که به صداقت آن میافزاید، اما گاهی از پیوند عمیقتر میان تجربهٔ درونی کرتیس و مسیر هنریاش میکاهد.
غم در «کنترل» حضوری مداوم دارد، ولی فیلم برای برانگیختن احساسات تماشاگر به تمهیدهای پرآبوتاب متوسل نمیشود. همین خویشتنداری میتواند اندوه را باورپذیرتر کند، اما برای برخی بینندگان به سردی تعبیر شود. فیلم کمتر میکوشد تماشاگر را به گریه وادارد و بیشتر او را در کنار آدمهایی قرار میدهد که نمیدانند چگونه باید با وضعیت خود روبهرو شوند.
بنابراین، سنگینی اثر نه فقط از موضوع، بلکه از سکوتها و ناتوانی شخصیتها در بیان کامل آنچه میگذرد سرچشمه میگیرد. جمعبندی «کنترل» زندگی ایان کرتیس را نه همچون داستانی ساده از نبوغ و شهرت، بلکه بهصورت پرترهای آرام، اندوهناک و گاه سرد از انسانی گرفتار میان هنر و زندگی روایت میکند.
سیاهوسفید بودن فیلم، بازی اثرگذار سم رایلی، حضور سامانتا مورتون و اجراهای موسیقایی، مهمترین دستاوردهای آن هستند. در مقابل، ریتم کند و فاصلهٔ عاطفیِ بعضی صحنهها میتوانند تجربهٔ تماشا را دشوار یا کشدار کنند. فیلم برای کسانی که جوی دیویژن را دوست دارند، فرصتی برای دیدن جهان موسیقایی گروه در قالبی داستانی فراهم میآورد؛ برای دیگران نیز، اگر با روایتهای کمهیاهو و شخصیتمحور همراه باشند، تصویری گیرا از فشار شهرت و شکنندگی زندگی خصوصی عرضه میکند.
« از سوی دیگر، همین فاصله ممکن است برخی مخاطبان را با پرسشهای بیپاسخ باقی بگذارد. »
جمعبندی
«کنترل» اثری بینقص نیست، اما در پایبندی به لحن خود صادق است: بهجای آنکه اندوه را توضیح دهد یا آن را به نمایش بگذارد، اجازه میدهد آرامآرام در تصویر، موسیقی و سکوت رسوب کند.



ثبت دیدگاه