نقد و بررسی
نقد Comet | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای در مدار زمان «Comet» ساختهٔ Sam Esmail، بیش از آنکه روایتی سرراست از آغاز و پایان یک رابطه باشد، مجموعهای از برخوردها، مکثها و بازنگریهاست؛ قطعاتی از شش سال زندگی مشترک که به ترتیب تقویمی کنار هم نمینشینند. آشنایی دل و کیمبرلی در شبی آسمانی، هنگام بارش شهابی در لسآنجلس، نقطهٔ عزیمت فیلم است، اما اثر از همان ابتدا اعلام میکند که زمان در این جهان خطی و مطمئن نیست.
گذشته و اکنون، خاطره و احتمال، و لحظههایی که شاید در مسیرهای موازی رخ دادهاند، مدام در هم میلغزند. این ساختار صرفاً ترفندی برای متفاوت جلوهدادن یک قصهٔ عاشقانه نیست؛ با مضمون اصلی فیلم پیوند دارد. عشق در «Comet» چیزی نیست که بتوان آن را با یک نقطهٔ آغاز و یک پایان روشن خلاصه کرد.
رابطه، در ذهن دو نفر به صورت مجموعهای از نسخههای متعارض باقی میماند: آنچه گفته شد، آنچه میتوانست گفته شود، و آنچه هر کدام بعدتر از آن لحظه به یاد میآورد. فیلم میکوشد همین بیثباتی را به فرم بدل کند؛ تلاشی جسورانه که گاه به تجربهای شاعرانه میانجامد و گاه تماشاگر را از پیوند عاطفی با داستان دور میکند.
« گذشته و اکنون، خاطره و احتمال، و لحظههایی که شاید در مسیرهای موازی رخ دادهاند، مدام در هم میلغزند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ساختار غیرخطی؛ خاطره بهجای تقویم رفتوآمد میان زمانها، از صحنههای پرشور نخستین دیدار تا موقعیتهایی در پاریس و گفتوگوهایی تلفنی، سبب میشود تماشاگر بهجای دنبالکردن یک زنجیرهٔ رویداد، رابطه را همچون پازلی احساسی تجربه کند. هر قطعه، معنای قطعات دیگر را اندکی تغییر میدهد. یک جمله ممکن است در موقعیتی رنگ شوخی داشته باشد و در بازگشت بعدی، نشانهای از دلخوری یا فاصله به نظر برسد.
فیلم از این ظرفیت بهره میبرد تا نشان دهد صمیمیت فقط در لحظات بزرگ ساخته نمیشود؛ لحن، سکوت و برداشتهای متفاوت نیز به همان اندازه در شکلگیری رابطه نقش دارند. بااینحال، بازیگوشی روایی همیشه به روشنشدن معنای عاطفی منجر نمیشود. جابهجاییهای پیاپی ممکن است مسیر رشد شخصیتها را مبهم کند، بهخصوص برای تماشاگری که میخواهد بداند هر واقعه دقیقاً چه جایگاهی در سیر رابطه دارد.
ابهام در اینجا بخشی از طراحی اثر است، اما گاهی بیش از آنکه خیال را فعال کند، پیگیری داستان را دشوار میسازد. فیلم از مخاطب میخواهد به جای پاسخ قطعی، با حس ناپایداری همراه شود؛ در نتیجه، میزان لذت از آن تا حد زیادی به علاقهٔ بیننده به روایتهای تکهتکه و تأویلپذیر بستگی دارد. دو شخصیت و نابرابری در پرداخت دل با بدبینی، اضطراب و میل به تحلیلکردن جهان تعریف میشود.
« هر قطعه، معنای قطعات دیگر را اندکی تغییر میدهد. »
شخصیتها و اجرا
ذهن او پیوسته از لحظهٔ حاضر فاصله میگیرد و به احتمالات، پیامدها و پرسشهای بزرگ پناه میبرد. این عادت هم سرچشمهٔ طنز است و هم مانعی برای صمیمیت: او میخواهد از عشق سر دربیاورد، اما گاه با توضیحدادن آن، از تجربهکردنش بازمیماند. فیلم در ترسیم این تناقض موفق است و نشان میدهد که هوشمندی کلامی همیشه نشانهٔ بلوغ عاطفی نیست.
کیمبرلی در برابر او شوخذهنتر و متمایل به زندگی در اکنون به نظر میرسد. حضورش به رابطه گرما و تعادل میبخشد و واکنشهایش به دل، صحنههای مشترک را زنده میکند. بااینهمه، فیلم برای شناخت مستقل او فرصت کافی فراهم نمیکند. علایق، خواستهها و جهان درونیاش کمتر از دل بسط مییابد و گاهی بیشتر به نیرویی تبدیل میشود که شخصیت مرد را به چالش میکشد یا به حرفهایش پاسخ میدهد.
در نتیجه، کشش میان دو بازیگر محسوس است، اما همهٔ بار عاطفی رابطه به یک اندازه میان دو شخصیت تقسیم نمیشود. گفتوگوها؛ هوش کلامی و فرسودگی بخش بزرگی از فیلم بر گفتوگوهای طولانی و پرشتاب تکیه دارد. دل و کیمبرلی دربارهٔ عشق، زمان، ترس، انتخاب و معنای زندگی حرف میزنند؛ گاه با بذلهگویی و گاه با لحنی تأملبرانگیز.
« ذهن او پیوسته از لحظهٔ حاضر فاصله میگیرد و به احتمالات، پیامدها و پرسشهای بزرگ پناه میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این گفتوگوها در بهترین لحظات، به شخصیتها صدایی متمایز میدهند و کشش رابطه را بدون نیاز به توضیح مستقیم آشکار میکنند. شوخی و جدل، بهجای آنکه فقط تزئین روایت باشند، راهی برای نزدیکشدن و همزمان دفاعکردن از خود میشوند. اما همین امتیاز میتواند به ضعف بدل شود. برخی جملهها چنان صیقلخورده و آگاهانه هوشمندانهاند که بیشتر به نمایش مهارت نویسنده شباهت پیدا میکنند تا گفتوگوی طبیعی دو آدم درگیر رابطه.
تراکم کلام نیز مجال سکوت، رفتارهای کوچک و لحظات روزمره را محدود میسازد؛ حال آنکه چنین لحظاتی میتوانستند شخصیتها را ملموستر کنند. فیلم گاهی آنقدر مشتاق بیان ایدههایش است که فراموش میکند عاطفه همیشه در قالب جملهای درخشان ظاهر نمیشود. تصویر و فضا؛ جهان شخصی فیلم «Comet» از نظر بصری جهانی واقعگرا و خنثی نمیسازد.
رنگها، نورپردازی و قاببندی، فضا را به حالتی خیالانگیز و اندکی سوررئال نزدیک میکنند؛ گویی مکانها نه فقط محل وقوع رویداد، بلکه صورت بیرونی خاطره و احساساند. بارش شهابیِ شب نخستین دیدار، با جلوهٔ نادر و گذرايش، بهخوبی با ماهیت رابطهای هماهنگ است که میان شور لحظه و ترس از ازدستدادن در نوسان قرار دارد.
« شوخی و جدل، بهجای آنکه فقط تزئین روایت باشند، راهی برای نزدیکشدن و همزمان دفاعکردن از خود میشوند. »
قوتها و کاستیها
پاریس نیز صرفاً پسزمینهای رمانتیک نیست؛ با رنگها و ترکیببندیهایش به فضای ذهنی شخصیتها شکل میدهد. این انتخابهای بصری به فیلم هویتی جداگانه میبخشند و کمک میکنند پرشهای زمانی بهجای آنکه فقط تغییر مکان و موقعیت باشند، تغییر حالوهوا نیز به نظر برسند. گاهی زیبایی تصویر از ظرافت داستان پیشی میگیرد، اما همین ناهماهنگی هم با جهان اثر سازگار است: دنیایی که در آن خاطره میتواند از واقعیت روشنتر و رؤیا از روزمرگی باورپذیرتر باشد.
عشق، جدایی و احتمالهای دیگر هستهٔ عاطفی فیلم، تقابل دو نگاه به عشق است. دل میکوشد آینده را پیشبینی کند و از دلِ تحلیل، نوعی اطمینان بیرون بکشد؛ کیمبرلی بیشتر به آنچه در لحظه جریان دارد توجه میکند. هیچکدام از این دو رویکرد بهتنهایی راهحل کامل نیست. زیستن در اکنون میتواند چشم را بر پیامدها ببندد و پیشبینیِ بیوقفه نیز ممکن است آدم را از همان لحظهای محروم کند که میخواهد حفظش کند.
فیلم رابطه را نه به شکل آرمانی بینقص، بلکه به صورت کشمکشی میان نیاز به نزدیکی و میل به محافظت از خویش تصویر میکند. اشاره به جهانهای موازی و مسیرهای ممکن نیز این پرسش را برجسته میکند که آیا عشق به یک نتیجهٔ یگانه محدود است یا از مجموعهای از انتخابها و تصادفها ساخته میشود. فیلم پاسخ روشنی تحمیل نمیکند و بهتر است همین ابهام حفظ شود؛ زیرا ارزش اصلیاش در حل یک معما نیست، بلکه در نشاندادن احساسی است که با گذر زمان، شکلهای گوناگون به خود میگیرد.
« پاریس نیز صرفاً پسزمینهای رمانتیک نیست؛ با رنگها و ترکیببندیهایش به فضای ذهنی شخصیتها شکل میدهد. »
جمعبندی
این نگاه گاه دلنشین و گاه اندوهبار است، بیآنکه به ملودرامی متعارف فروکاسته شود. جمعبندی «Comet» اثری عاشقانه و نامتعارف است که برای روایت رابطه، از زمان خطی فاصله میگیرد و به خاطره، احتمال و تصویرهای ذهنی روی میآورد. بازی پرانرژی Justin Long و Emmy Rossum، کشش میان دو شخصیت را باورپذیر میکند و فضای بصری خیالانگیز فیلم، لحظات آن را به یادماندنی میسازد.
در مقابل، ساختار پراکنده گاه سردرگمکننده است، گفتوگوها بعضی وقتها بیش از اندازه آراستهاند و کیمبرلی به اندازهٔ دل عمق نمییابد. با وجود این ناهمواریها، فیلم در تلاش برای یافتن زبانی شخصی برای عشق و جدایی ارزشمند است. «Comet» شاید برای مخاطبی که روایت روشن و شخصیتپردازی متوازن میخواهد انتخابی بیدردسر نباشد، اما برای کسی که از عاشقانههای تأملی و فرمهای بازیگوشانه استقبال میکند، تجربهای خیالانگیز و قابلبحث فراهم میآورد؛ اثری که پس از پایان تماشا، بیش از آنکه پاسخ قطعی بدهد، پرسشهایی دربارهٔ آنچه به یاد میآوریم و آنچه از دست میدهیم باقی میگذارد.
« این نگاه گاه دلنشین و گاه اندوهبار است، بیآنکه به ملودرامی متعارف فروکاسته شود. »



ثبت دیدگاه