نقد و بررسی
نقد Come Back, Little Sheba | 1953
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زندگیای که در گذشته متوقف مانده است «Come Back, Little Sheba» بیش از آنکه دربارهی بحرانی ناگهانی باشد، دربارهی فرسایش آرام زندگی است؛ فرسایشی که سالها در سکوت انباشته شده و با ورود ماری به خانهی داک و لولا، دیگر نمیتواند پنهان بماند. فیلم به جای آنکه ماجرا را به کشمکشی پرحادثه بدل کند، به روزمرگی خانه نزدیک میشود: گفتوگوهای پراکنده، عادتهای تکراری و مکثهایی که گاه از هر اعترافی گویاترند.
این انتخاب روایی، کندی را به بخشی از تجربهی تماشاگر تبدیل میکند. روزها در خانهی داک و لولا انگار تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند؛ اما همین یکنواختی نشان میدهد که زندگی مشترک آنان چگونه زیر بار حسرت و ناگفتهها شکل گرفته است. فیلم از ما نمیخواهد تنها شاهد یک قصه باشیم؛ میخواهد در فضای خفه و کمتحرک آن زندگی کنیم.
خانه بهمثابه صحنهی روانی بخش بزرگی از فیلم در فضای خانه میگذرد و این محدودیت، هم نقطهی قوت آن است و هم ممکن است برای بعضی مخاطبان خستهکننده باشد. خانه در اینجا صرفاً محل وقوع داستان نیست؛ تصویری ملموس از وضعیت درونی زوج است. اتاقها، وسایل و رفتوآمدهای معمول، به زندگیای اشاره میکنند که از بیرون آرام به نظر میرسد، اما در درونش نارضایتی و اندوه رسوب کرده است.
« این انتخاب روایی، کندی را به بخشی از تجربهی تماشاگر تبدیل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از آنجا که فیلم بر پایهی نمایشنامهی ویلیام اینج ساخته شده، گفتوگو و حضور بازیگران در فضای بسته اهمیت ویژهای پیدا میکند. دانیل مان، در نخستین تجربهی کارگردانی بلند خود، بیش از آنکه به گسترش جهان بصری فیلم بیندیشد، بر تنشهای میان آدمها تکیه میکند. حاصل، اثری است که گاهی رنگوبوی صحنهی تئاتر را حفظ میکند، اما در بهترین لحظههایش این تمرکز را به سود خود به کار میگیرد: تماشاگر مجال مییابد رفتارها و تغییرات کوچک چهرهها را با دقت دنبال کند.
【1】【3】 لولا؛ اندوهی که به عادت بدل شده است مرکز عاطفی فیلم لولاست؛ زنی که به نظر میرسد بیشتر از آنکه زندگی کند، در خاطرهی زندگی ازدسترفتهاش میچرخد. دلبستگی او به شیبای گمشده، در ظاهر موضوعی کوچک و حتی روزمره است، اما معنایی گستردهتر پیدا میکند: او چیزی را صدا میزند که دیگر در دسترس نیست و با این کار، فقدانهای دیگر زندگیاش را نیز بیآنکه نام ببرد به یاد میآورد.
شیلی بوث نقش را با ترکیبی دشوار از پرحرفی، سادهدلی، بینظمی و آسیبپذیری میسازد. لولا ممکن است در لحظههایی صبورانهترین تماشاگر را هم خسته کند، اما بازی بوث مانع میشود که او به کاریکاتوری از یک زن خانهدار بدل شود. پشت عادتهای آزاردهندهاش، انسانی دیده میشود که برای پر کردن خلأهای زندگی به حرف زدن، خاطرهگویی و رسیدگی به جزئیات کوچک پناه برده است.
« شیلی بوث نقش را با ترکیبی دشوار از پرحرفی، سادهدلی، بینظمی و آسیبپذیری میسازد. »
شخصیتها و اجرا
همین تضاد است که شخصیت را زنده و گاه دردناک میکند. بوث پیشتر این نقش را در صحنه اجرا کرده بود و فیلم، نخستین حضور سینمایی او بود؛ اجرایی که در مرکز توجه اثر قرار میگیرد. 【1】 داک؛ میان هوشیاری و فرار داک با زندگیای روبهروست که در آن حس شکست، خشم و وابستگی به الکل به هم گره خوردهاند.
ترک نوشیدن، بهتنهایی، برای بازسازی او کافی نیست؛ زیرا مسئله فقط نوشیدنی نیست، بلکه مجموعهای از فرصتهای ازدسترفته و رنجهایی است که هنوز راهی برای بیان پیدا نکردهاند. سکوت و فاصلهگیری او از لولا، شکل دیگری از گریز است: نوعی پناه بردن به بیاعتنایی، وقتی روبهرو شدن با گذشته دشوار میشود.
برت لنکستر در نقش داک حضوری پرقدرت دارد، اما همین قدرت میتواند به مانعی بدل شود. کاریزما و صلابت طبیعی او گاهی با تصویر مردی خسته، فروبسته و شکستخورده در تنش قرار میگیرد. این ناهمخوانی ممکن است برخی تماشاگران را از شخصیت بیرون نگه دارد؛ گویی بازیگر بیش از آنکه ناپیدا شود، همچنان بر پرده حضور دارد.
« همین تضاد است که شخصیت را زنده و گاه دردناک میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، لنکستر در لحظاتی که خشم و درماندگی داک از زیر لایهی سکوت بیرون میزند، شدت چشمگیری به نقش میبخشد. این انتخاب بازیگری در نهایت هم به فیلم انرژی میدهد و هم یکی از محدودیتهای آن باقی میماند. ماری و مسئلهی نگاه ورود ماری قرار نیست صرفاً مثلثی عاشقانه بسازد. حضور او بیشتر آینهای است که داک و لولا ناچار میشوند خود را در آن ببینند.
جوانی و امکانهای پیش روی ماری در برابر زندگیای قرار میگیرد که زوج اصلی آن را پشت سر گذاشتهاند؛ نه به این معنا که ماری پاسخ یا راهحل بحران آنان باشد، بلکه چون حضورش میلها و فقدانهایی را آشکار میکند که در خانه خاموش ماندهاند. فیلم در پرداخت ماری گاه کمتر از دو شخصیت اصلی پیچیدگی نشان میدهد.
او بیشتر در مقام عاملی برای برهم زدن تعادل و برانگیختن واکنشها عمل میکند تا شخصیتی که جهان درونیاش به همان اندازه کاویده شود. بااینهمه، همین جایگاه روایی به روشن شدن مناسبات خانه کمک میکند: رفتار آدمها با ماری، بیش از آنکه دربارهی خود او باشد، چیزی از نیازها و ناکامیهای داک و لولا آشکار میسازد.
« بااینحال، لنکستر در لحظاتی که خشم و درماندگی داک از زیر لایهی سکوت بیرون میزند، شدت چشمگیری به نقش میبخشد. »
قوتها و کاستیها
تنش فیلم از فاصلهی میان چیزی که گفته میشود و چیزی که شخصیتها از گفتنش میگریزند نیرو میگیرد. ریتم آرام و اثرگذاری تدریجی ریتم فیلم آهسته است و این آهستگی را نباید با بیهدف بودن یکی دانست. اثر بهجای آنکه پیدرپی حادثه بیافریند، بر تکرار و انباشت تکیه میکند؛ جزئیات آشنای زندگی روزمره بهتدریج بار عاطفی پیدا میکنند و مکثها اهمیت مییابند.
برای مخاطبی که انتظار پیشروی سریع داستان یا تنوع بصری گسترده دارد، این شیوه احتمالاً کشدار خواهد بود. برخی گفتوگوها نیز احساسات را بیش از اندازه آشکار میکنند و فرصت چندانی برای کشف مستقل به تماشاگر نمیدهند. بااینحال، ماندگاری فیلم از همین پافشاری بر زندگی عادی میآید. درد شخصیتها در یک رخداد بزرگ خلاصه نمیشود؛ در تکرار روزهایی است که هرکدام از آنها با بار قدیمی خود از خواب برمیخیزند.
پس از پایان فیلم نیز بیش از طرح داستان، کیفیت همین فرسودگی در ذهن میماند: اینکه چگونه یک زندگی میتواند بیآنکه فاجعهای دائمی در آن رخ دهد، زیر فشار انتخابها و فقدانهای گذشته سنگین شود. جمعبندی «Come Back, Little Sheba» درامی کمحادثه اما پرتنش است که قدرت خود را از بازیگری و مشاهدهی دقیق زندگی خانگی میگیرد.
« تنش فیلم از فاصلهی میان چیزی که گفته میشود و چیزی که شخصیتها از گفتنش میگریزند نیرو میگیرد. »
جمعبندی
اجرای شیلی بوث، با همهی پررنگی و گاه اغراقآمیز بهنظررسیدنش، روح عاطفی فیلم را شکل میدهد؛ درحالیکه بازی لنکستر انتخابی بحثبرانگیز است و حضور ماری بیشتر به کارکرد روایی او وابسته میماند تا به گسترش مستقل شخصیتش. کندی ریتم و محدود ماندن فضای داستان ممکن است فاصلهای میان فیلم و برخی تماشاگران ایجاد کند، اما همین تمرکز امکان میدهد اندوهِ انباشتهشده در جزئیات کوچک دیده شود.
این اثر دربارهی نجات آسان یا آشتی بیهزینه نیست؛ دربارهی آدمهایی است که گذشته را با خود به خانه آوردهاند و اکنون باید دریابند با آن چه کنند. تلخیاش از همین واقعگرایی میآید: زندگی همیشه به نقطهی روشن و قطعی نمیرسد، اما گاهی دیدن زخمها، خود نخستین گام برای زیستن در کنار آنهاست.
ثبت دیدگاه