نقد و بررسی
نقد نزدیکی (Closeness) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
محاصرهای فراتر از آدمربایی «کلوزنس» ساختهٔ کانتِمیر بالاگوف، در ظاهر با رویدادی جنایی آغاز میشود: در نالچیکِ سال ۱۹۹۸، دیوید و نامزدش ربوده میشوند و خانوادهاش باید برای آزادی آنان باج فراهم کند. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که آدمربایی تنها نقطهٔ آغاز است، نه تمام موضوع. بحران، همچون سنگی که به آب راکد افتاده باشد، حلقههای پنهان خانواده، اجتماع و مناسبات قومی را یکییکی به سطح میآورد.
پرسش محوری فیلم این نیست که خانواده پول را از کجا خواهد آورد؛ مسئله آن است که این هزینه را چه کسی میپردازد و چه کسی حق دارد دربارهٔ معنای فداکاری تصمیم بگیرد. در مرکز این جهان، ایلانا قرار دارد؛ دختر جوانی که در تعمیرگاه پدر کار میکند و با انتظارات سنتی خانواده و جامعه سازگار نیست.
او هم به خانوادهاش وابسته است و هم میخواهد زندگی خود را به شیوهٔ خویش پیش ببرد. همین دوگانگی، شخصیت او را از قالب «دختر سرکش» فراتر میبرد: ایلانا نه صرفاً مخالف سنت است و نه تسلیم بیچونوچرای آن. او در کشاکش میان محبت، وظیفه و میل به استقلال، مدام ناچار است حد و مرزهای آزادی خود را بسنجد.
خانواده؛ پناهگاه و میدان فشار از دستاوردهای مهم فیلم، پرهیز از تصویرکردن خانواده بهعنوان جمعی یکپارچه و هماهنگ است. بحران، اعضای خانواده را به هم نزدیک میکند، اما این نزدیکی الزاماً آرامشبخش نیست. مهر و مراقبت با توقع، ترس و گاه اعمال فشار درهم میآمیزند؛ هرکس میکوشد راهی برای نجات عزیزانش پیدا کند، اما آن راه ممکن است آزادی فرد دیگری را محدود کند.
« اما فیلم خیلی زود روشن میکند که آدمربایی تنها نقطهٔ آغاز است، نه تمام موضوع. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم قضاوت را به تماشاگر واگذار میکند و بهجای آنکه شخصیتها را به دو دستهٔ درستکار و خطاکار تقسیم کند، نشان میدهد تصمیمهای دشوار چگونه در شرایطی گرفته میشوند که هیچ انتخابی کاملاً بیهزینه نیست. رابطهٔ ایلانا با مادرش از همین پیچیدگی بهره میبرد. میان آن دو فاصلهای عاطفی و فکری وجود دارد، اما زیر آن فاصله پیوندی ریشهدار جاری است.
مادر خواهان امنیت و بقای خانواده است؛ ایلانا، در کنار همین خواستهها، آزادی شخصی و حق انتخاب خود را نیز مطالبه میکند. اختلافشان صرفاً نزاعی نسلی نیست، بلکه برخورد دو تصور از بقاست: یکی که جمع و استمرار را مقدم میداند، و دیگری که میپرسد آیا زندگیِ حفظشده، اگر با حذف خواست فرد همراه باشد، همچنان زندگیِ خود اوست؟
بازی داریا ژوونر؛ خشم در سکوت داریا ژوونر نقش ایلانا را با حضوری پرقدرت و کنترلشده اجرا میکند. او شخصیت را به مجموعهای از واکنشهای تند یا نمایشهای آشکار عاطفی فرو نمیکاهد. نگاهها، مکثها و تغییرات کوچک در حالت چهره، بار زیادی از رنج و مقاومت را حمل میکنند. خشم ایلانا گاهی به سطح میآید، اما نیروی بازی در این است که آن خشم را در کنار محبت، شوخطبعی و آسیبپذیری نگه میدارد؛ او بهجای آنکه صرفاً نماد اعتراض باشد، انسانی متناقض و گاه دشوارفهم باقی میماند.
بازیگران پیرامونی نیز به فضای اجتماعی اثر وزن میبخشند. شخصیتها را نمیتوان بهآسانی به نمایندهٔ یک قوم یا یک باور تقلیل داد؛ نزدیکی و بیگانگی در روابط آنان پیوسته جابهجا میشود. برای ایلانا، گاه بیرون از حلقهٔ خانواده امکان آسودگی بیشتری پدید میآید، اما هیچیک از این پیوندها به پناهگاهی بیخطر بدل نمیشود.
« رابطهٔ ایلانا با مادرش از همین پیچیدگی بهره میبرد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در این زمینه از راه توضیح مستقیم پیش نمیرود؛ تنش را در رفتار روزمره، فاصلهٔ بدنها و تغییر لحن گفتوگوها مینشاند. قاب تنگ و جغرافیای خفگی زبان بصری فیلم نه پسزمینهای تزئینی، بلکه بخشی از معنای آن است. قابهای تنگ، اتاقهای شلوغ، خودروها و فضاهای کاری کوچک، شخصیتها را چنان در تصویر محصور میکنند که گویی هوا و امکان حرکت نیز محدود شده است.
این ترکیببندی با عنوان فیلم پیوندی روشن دارد: نزدیکی در اینجا همیشه هممعنای صمیمیت نیست؛ گاهی فاصلهٔ کم، به شکل دیگری از فشار و نداشتن حریم شخصی بدل میشود. رنگهای سرد و فرسوده، محیطی میسازند که در آن آسودگی بهندرت دوام میآورد. دوربین اغلب به چهرهها نزدیک میشود و تماشاگر را از فاصلهٔ امن محروم میکند.
به این ترتیب، بحران نه فقط چیزی است که شخصیتها دربارهاش حرف میزنند، بلکه کیفیتی است که در خودِ تماشای فیلم تجربه میشود. بااینحال، انتخاب زیباییشناختی یکدست فیلم هزینهای نیز دارد: فشردگی قاب و تکرار فضای بسته ممکن است در بخشهایی به یکنواختی بینجامد و حس خفقان را از ابزار بیان به تجربهای فرساینده تبدیل کند.
ریتم کند و صبر تماشاگر «کلوزنس» به روایت پرشتاب و زنجیرهای از نقاط عطف متکی نیست. فیلم در مکثها، سکوتها و لحظاتی میماند که در سینمای متعارف شاید صرفاً گذرا تلقی شوند. این کندی اجازه میدهد فشار بحران در زندگی روزانه رسوب کند؛ تماشاگر فقط با خبرِ آدمربایی روبهرو نیست، بلکه میبیند چگونه خبر در خانه، کار و روابط شخصی جا باز میکند.
« قاب تنگ و جغرافیای خفگی زبان بصری فیلم نه پسزمینهای تزئینی، بلکه بخشی از معنای آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم آرام همچنین از تبدیلشدن ماجرا به معمایی جنایی جلوگیری میکند و توجه را به پیامدهای عاطفی و اجتماعی آن بازمیگرداند. اما همین شیوه برای همه به یک اندازه مؤثر نخواهد بود. گاه مکثها طولانیتر از نیازی به نظر میرسند که صحنه برای انتقال معنا دارد. در چنین لحظاتی، حس تعمق ممکن است جای خود را به توقف بدهد و حرکت روایی برای مدتی از نفس بیفتد.
این کاستی با روح اثر بیارتباط نیست؛ فیلم آگاهانه از شتاب فاصله میگیرد، اما این انتخاب همیشه به کشف تازهای منتهی نمیشود. جامعه، هویت و خشونت بیرون قاب فیلم بحران خانواده را در خلأ روایت نمیکند. اجتماع یهودی نالچیک، تفاوتهای قومی و مذهبی و فضای پرتنش قفقاز شمالی در پسزمینه حاضرند، اما اثر این عناصر را صرفاً به توضیحی دربارهٔ یک منطقه یا گروه تبدیل نمیکند.
آنچه اهمیت دارد، اثر هویت جمعی بر تصمیمهای خصوصی است: اینکه خانواده در لحظهٔ خطر به چه کسانی میتواند روی آورد، چه نوع کمکی پذیرفته میشود و مرز میان همبستگی و منفعتطلبی کجا قرار میگیرد. اجتماع هم شبکهای برای یاریرساندن است و هم ساختاری که میتواند انتخابهای فردی را محدود کند.
در میان لحظات فیلم، استفاده از تصاویر واقعی شکنجه و قتل سربازان، بحثبرانگیزترین تصمیم آن است. این تصاویر خشونت جنگ را از سطح اشاره و بازنمایی داستانی بیرون میآورند و با شدتی مستند به تماشاگر تحمیل میکنند. از منظر موضوعی میتوان فهمید که فیلم میخواهد نشان دهد خشونت سیاسی چگونه به فضای روزمره نفوذ میکند؛ بااینحال، شدت و واقعیت این تصاویر ممکن است برای بسیاری آزاردهنده باشد.
« اما همین شیوه برای همه به یک اندازه مؤثر نخواهد بود. »
قوتها و کاستیها
همچنین پرسش اخلاقی مهمی پدید میآید: آیا چنین مادهای به فهم جهان فیلم یاری میرساند، یا رنج واقعی قربانیان را به ابزاری برای اثرگذاری نمایشی بدل میکند؟ فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین ابهام، در کنار قدرت تکاندهندهٔ صحنه، بخشی از دشواری آن است. جمعبندی «کلوزنس» اثری تلخ و فشرده دربارهٔ خانوادهای است که زیر فشار یک فاجعه، ناچار میشود نهفقط با بیرون، بلکه با نظم درونی خود روبهرو شود.
قوت اصلی فیلم در پیوند میان فرم و مضمون، بازی پرتنش داریا ژوونر و نگاه بیتعارفش به مرز باریک میان محبت و اجبار است. قابهای محصور و ریتم کند گاه خستهکننده میشوند، و تصاویر واقعی خشونت انتخابی سنگین و از نظر اخلاقی مناقشهبرانگیز باقی میمانند؛ بااینهمه، این ویژگیها نیز بخشی از تجربهٔ دشوار و ناآرام فیلماند.
اثر بالاگوف بیش از آنکه پاسخهایی آسان عرضه کند، تماشاگر را با پرسشی ماندگار روبهرو میسازد: وقتی بقای یک جمع به بهای آزادی فردی گره میخورد، چه کسی حق دارد آن بها را تعیین کند؟
« فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین ابهام، در کنار قدرت تکاندهندهٔ صحنه، بخشی از دشواری آن است. »



ثبت دیدگاه