نقد و بررسی
نقد کریسمس در کنتیکت (Christmas in Connecticut) | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر و میراث داستانی «Christmas in Connecticut» محصول تلویزیونی سال ۱۹۹۲، بازسازی فیلمی همنام از سال ۱۹۴۵ است؛ قصهای که هستهٔ آن بر تضاد میان تصویر عمومی و واقعیت خصوصی بنا شده است. الیزابت بلین در برابر دوربین، چهرهٔ زنی خانهدار، هنرمند در آشپزی و استاد ساختن جشنی بینقص را عرضه میکند، اما پشت این تصویر، مهارتی که شهرتش بر آن استوار شده وجود ندارد.
آتشسوزی خانهٔ جفرسون جونز و آرزوی سادهٔ او برای خوردن شامی خانگی، فرصتی رسانهای برای مدیر الیزابت فراهم میآورد و او را به موقعیتی میکشاند که دیگر نمیتواند پشت تصویر تلویزیونیاش پنهان بماند. فیلم با همین تناقض آشنا، راه را برای کمدیِ سوءتفاهمها، بداههگوییها و تلاشهای پیدرپی برای حفظ آبرو باز میکند.
این پیشفرض برای کمدی تعطیلاتی مناسب است: کریسمس معمولاً وعدهٔ صمیمیت، خانه و بخشندگی میدهد، اما اینجا خودِ خانه و صمیمیت نیز به بخشی از نمایش بدل شدهاند. مسئله فقط بلد نبودن آشپزی نیست؛ الیزابت باید میان آنچه از او انتظار میرود و آنچه واقعاً هست فاصلهای را پنهان کند. فیلم در بهترین لحظههایش از همین فاصله بهره میبرد و نشان میدهد چگونه یک دروغ کوچک، وقتی در برابر دوربین و جمعی از تماشاگران قرار میگیرد، به نمایشی بزرگ و مهارنشدنی تبدیل میشود.
کمدیِ آشوب و سازوکار موقعیتها بخش عمدهٔ طنز از برخورد دو جهان میآید: برنامهٔ تلویزیونی که باید منظم، خوشظاهر و قابلکنترل باشد، و واقعیتی که مدام از چارچوب آن بیرون میزند. آشپزی زنده، پنهانکاری و حضور جفرسون در کنار عوامل برنامه، میدان مناسبی برای خطاهای زنجیرهای فراهم میکنند.
« آشپزی زنده، پنهانکاری و حضور جفرسون در کنار عوامل برنامه، میدان مناسبی برای خطاهای زنجیرهای فراهم میکنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر تلاش برای پوشاندن یک لغزش، امکان لغزش دیگری را میسازد و شخصیتها ناچارند با سرعتی بیشتر از آنچه موقعیت اجازه میدهد، بداههپردازی کنند. در این الگو، زمینخوردنها و خرابکاریها تنها شوخیهای فیزیکی نیستند؛ صورت بیرونیِ فروپاشی نظمیاند که الیزابت میکوشد حفظ کند. بااینحال، شلوغی همیشه به معنای خندهداری نیست.
فیلم گاه آنقدر بر حرکت، هیاهو و واکنشهای اغراقشده تکیه میکند که شوخیها مجال شکلگیری پیدا نمیکنند. ریتم آشفته میتواند انرژیبخش باشد، اما هنگامی که هر لحظه با حادثهای تازه پر میشود، تماشاگر کمتر فرصت مییابد تا از خودِ موقعیت لذت ببرد. به همین دلیل، برخی صحنهها از دل تضادهای شخصیتها به خنده میرسند و برخی دیگر بیش از آنکه ظریف یا غافلگیرکننده باشند، صرفاً پرسروصدا باقی میمانند.
داینن کنن و شخصیت الیزابت داینن کنن در نقش الیزابت نیرویی دلنشین و پرجنبوجوش به فیلم میبخشد. نقش به بازیگری نیاز دارد که هم بتواند ظاهرِ مطمئن یک چهرهٔ تلویزیونی را باورپذیر کند و هم اضطراب پنهانِ زنی را نشان دهد که از لحظهای به لحظهٔ دیگر به رسوا شدن نزدیکتر میشود. کنن این دو وجه را با انرژی و آمادگی برای کمدی فیزیکی به هم پیوند میدهد.
او در صحنههایی که الیزابت ناچار است با لبخندی ثابت بحران را مهار کند، از تضاد میان ظاهر آرام و آشفتگی درونی بهره میگیرد؛ تضادی که یکی از منابع اصلی جذابیت نقش است. بااینهمه، فیلم چندان به درون شخصیت راه نمییابد. دروغ الیزابت ظرفیت آن را دارد که پرسشی جدیتر دربارهٔ شهرت، فشار انتظارات و هویتی که برای مخاطب ساخته میشود پیش بکشد، اما روایت بیشتر به استفادهٔ کمدی از آن علاقه دارد تا کاوش روانشناختیاش.
« بااینحال، شلوغی همیشه به معنای خندهداری نیست. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، الیزابت بیش از آنکه شخصیتی با تناقضهای عمیق باشد، مرکزِ پرتحرکِ مجموعهای از موقعیتهاست. کنن با حضور گرم خود این محدودیت را جبران میکند، اما نمیتواند تمام خلأهایی را که از کمپرداختگی متن پدید میآیند از میان بردارد. روابط و کشاکش میان نمایش و صداقت رابطهٔ الیزابت و جفرسون بخشی از نیروی رمانتیک فیلم را تأمین میکند، اما نقطهٔ آغاز آن از همان سوءتفاهمی میآید که فضای کمدی را ساخته است.
جفرسون به خانه و غذای خانگی فکر میکند؛ الیزابت درگیر نمایشی است که مدیرش ترتیب داده و هر لحظه خطر آشکار شدنش بیشتر میشود. تقابل این دو نگاه، امکان شکلگیری نوعی صمیمیت را فراهم میکند، اما همزمان مانع میشود رابطه از همان ابتدا بر پایهٔ شناختی روشن و بیواسطه شکل بگیرد. جفرسون بیشتر نمایندهٔ آرزوی سادگی و صداقت است، درحالیکه الیزابت در جهانی زندگی میکند که ظاهر، بخشی از کار و سرمایهٔ حرفهای اوست.
الکساندر، مدیر الیزابت، نیز به این کشاکش بُعدی رسانهای میدهد. او موقعیت انسانی جفرسون را به فرصتی برای برنامه تبدیل میکند و بدینترتیب نشان میدهد که تلویزیون چگونه حتی نیتهای خیرخواهانه را در قالب نمایش و جذب مخاطب بازآرایی میکند. این ایده بالقوه طعنهآمیز است، اما فیلم آن را بیشتر به موتور پیشبرندهٔ ماجرا تبدیل میکند تا موضوعی که با دقت بررسی شود.
نتیجه، ترکیبی از رمانس و کمدی رسانهای است که گاهی جذاب و گاهی کمعمق به نظر میرسد. کارگردانی و بازسازی یک کمدی قدیمی کارگردانی این بازسازی را آرنولد شوارتزنگر بر عهده داشته است؛ تجربهای متفاوت در کارنامهٔ او که به فیلم حالوهوایی نامتعارف میدهد. اثر از ساختاری کلاسیک و آشنا پیروی میکند: شخصیتی گرفتار در دروغی بزرگ، گروهی که هر یک بهنحوی آن را تشدید میکنند و موقعیتهایی که با نزدیک شدن موعد برنامه، فشار بیشتری مییابند.
« در نتیجه، الیزابت بیش از آنکه شخصیتی با تناقضهای عمیق باشد، مرکزِ پرتحرکِ مجموعهای از موقعیتهاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این الگو برای کمدی رمانتیک و قصههای تعطیلاتی کارآمد است، اما در نسخهٔ ۱۹۹۲ گاه پیچیدگیهای طرح بهجای افزایش تعلیق، مسیر وقایع را قابلپیشبینی میکنند. بازسازی همچنین ناگزیر با سایهٔ فیلم سال ۱۹۴۵ روبهروست؛ اثری که همان شالودهٔ داستانی را با بازی باربارا استانویک در نقش الیزابت لین بنا کرده بود.
نسخهٔ تازه ایدهٔ مرکزی را در قالبی تلویزیونی و متناسب با بازیگران و اجرای خود بازمیچیند، اما همیشه موفق نمیشود به آن وحدت لحنی برسد که یک کمدی موقعیتمحور به آن نیاز دارد. فیلم میان آشوب کمیک، لطافت تعطیلاتی و رمانس رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه گذار میان این لحنها طبیعی باشد.
بااینوجود، همین ترکیب نامتوازن بخشی از هویت خاص آن است: فیلم نه کمدیای کاملاً منضبط، بلکه مهمانیای شلوغ است که گاه از کنترل میزبانش خارج میشود. حالوهوای کریسمسی و معنای خانه عنصر کریسمس در فیلم صرفاً تزئینی نیست، زیرا خانه و غذای مشترک در مرکز داستان قرار دارند. در قصهای که بر نمایش زندگی خانوادگی بنا شده، خانه هم پناهگاه است و هم صحنه؛ آشپزخانه هم محل تهیهٔ غذاست و هم فضای اجرای برنامه.
فیلم از آرزوی جفرسون برای یک شام خانگی، تصویری ساده و عاطفی از نیاز به تعلق میسازد و آن را در برابر نسخهٔ تلویزیونیِ خانه قرار میدهد؛ نسخهای که همهچیز در آن باید آماده، مرتب و چشمنواز باشد. این تقابل به فیلم لحظههایی از گرما میبخشد، هرچند عمق عاطفی آن همواره با شوخیهای پرتحرک رقابت میکند.
« فیلم میان آشوب کمیک، لطافت تعطیلاتی و رمانس رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه گذار میان این لحنها طبیعی باشد. »
قوتها و کاستیها
کریسمس در اینجا وعدهٔ بازگشت به ارزشهای ساده را میدهد، اما روایت بیشتر از آنکه این ارزشها را بکاود، از آنها برای ساختن فضایی دلپذیر و آشنا استفاده میکند. بنابراین اثر در بهترین حالت، جذابیت یک سرگرمی مناسبتی را دارد: قصهای دربارهٔ خانه، پذیرایی و صداقتی که در میان شلوغی نمایش بهتدریج اهمیت پیدا میکند.
جمعبندی «Christmas in Connecticut» بازسازیای پرانرژی و نامتعارف است که جذابیت اصلیاش را از بازی داینن کنن و موقعیت مرکزیِ بامزهاش میگیرد. تقابل میان شهرت تلویزیونی الیزابت و ناتوانی واقعی او در آشپزی، زمینهای مناسب برای کمدی فراهم میآورد و صحنههای آشفتگی برنامه گاه بهخوبی از این ظرفیت استفاده میکنند.
در مقابل، اغراق در شوخیها، نوسان میان کمدی آشفته و رمانس، و روایتی که بعضی مسیرهایش زود قابل حدس میشوند، مانع از آن است که فیلم به اثری کاملاً منسجم بدل شود. با این همه، فیلم برای مخاطبی که به کمدیهای تعطیلاتیِ شلوغ و رمانسهای سبک علاقه دارد، لحظات سرگرمکنندهای در خود دارد.
ارزش آن بیش از هر چیز در انرژی بازیگر اصلی و در ایدهٔ ساده اما ثمربخشِ فاصله میان تصویر و واقعیت نهفته است. حاصل، نه کمدیای بینقص، بلکه سرگرمیای گرم و نابرابر است که آشفتگیاش گاهی عیب و گاهی بخشی از جذابیت آن به شمار میآید.
« ارزش آن بیش از هر چیز در انرژی بازیگر اصلی و در ایدهٔ ساده اما ثمربخشِ فاصله میان تصویر و واقعیت نهفته است. »



ثبت دیدگاه