نقد و بررسی
نقد فرزندان ذرت: فراری (Children of the Corn: Runaway) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مادری در محاصرهٔ گذشته «Children of the Corn: Runaway» که جان گولاجر کارگردانی کرده، از دل مجموعهای برخاسته که عادت دارد وحشت را به کودکان، فرقه و نیرویی رازآمیز پیوند بزند؛ اما اینبار نقطهٔ عزیمت، نه خود فرقه، بلکه زنی است که از آن جان به در برده و میکوشد زندگی دیگری برای خود و فرزندش بسازد.
راثِ جوان، پس از گریز از جمعی کودکسالار و قاتل، سالها هویت و گذشتهاش را پنهان میکند تا پسرش آرون را از خشونتی که خود تجربه کرده دور نگه دارد. سکونت آن دو در شهری کوچک در اکلاهما قرار است سرآغاز آرامش باشد، اما گذشته همچنان سایه میاندازد و راث را به مواجههای ناگزیر میکشاند.
فیلم در این چارچوب، امکان یک درام روانشناختی قابلتوجه را در اختیار دارد: مادری که نهفقط با تهدیدی بیرونی، بلکه با ترس از تکرار گذشته دستوپنجه نرم میکند. جذابیت اصلی ایده نیز همینجاست؛ راث میخواهد با پنهانکاری از فرزندش محافظت کند، اما همین پنهانکاری ممکن است فاصلهای میان آن دو بسازد.
فیلم گاه به این تضاد نزدیک میشود، ولی همیشه از ظرفیت عاطفی و اخلاقی آن بهرهٔ کامل نمیگیرد. وحشتی که دیر از راه میرسد یکی از تصمیمهای مهم فیلم آن است که در آغاز، بهجای شتابگرفتن به سوی صحنههای ترسناک، بر زندگی روزمرهٔ راث و آرون و تلاش مادر برای حفظ نظمی شکننده تمرکز کند. این انتخاب میتوانست به تعلیقی تدریجی و مؤثر بینجامد: تماشاگر نخست با شخصیتها خو بگیرد و سپس ببیند که چگونه نشانههای نامأنوس، امنیت محدودشان را از میان میبرد.
« فیلم گاه به این تضاد نزدیک میشود، ولی همیشه از ظرفیت عاطفی و اخلاقی آن بهرهٔ کامل نمیگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در بهترین لحظات، همین تأخیر به فضای فیلم حس نگرانی میدهد؛ گویی خطر هنوز آشکار نشده، اما حضورش از پیش در حاشیهٔ قاب احساس میشود. بااینحال، ریتم آرام فیلم همیشه به معنای ساختن تعلیق نیست. گاه روایت در مکثهای طولانی گرفتار میشود، بیآنکه این مکثها شناخت تازهای از شخصیتها یا پیشرفت معناداری در بحران فراهم کنند.
تهدید فراطبیعی نیز دیر شکل میگیرد و وقتی سرانجام وارد مرکز داستان میشود، به اندازهٔ کافی زمینهچینی نشده است. در نتیجه، فاصلهٔ میان بخش درام و بخش وحشت بیش از آن است که این دو را به شکلی روان به هم پیوند دهد؛ انگار فیلم میان دو هویت مردد مانده و نمیتواند تعیین کند کدامیک باید بار اصلی روایت را بر دوش بکشد.
پیوند مادر و پسر رابطهٔ راث و آرون، محکمترین پایهٔ عاطفی فیلم است. راث با نگرانی، محدودیت و مراقبت افراطیاش زنی را به یاد میآورد که امنیت را نه وضعیتی طبیعی، بلکه چیزی موقت و در معرض نابودی میداند. این تجربه به رفتار او معنایی میدهد: سختگیریاش تنها از میل به کنترل نمیآید، بلکه واکنشی است به جهانی که در کودکی برایش بیرحم و ناامن بوده است.
همین زمینه کمک میکند تا نگرانیهای مادرانهٔ او در بسیاری از صحنهها باورپذیر باشد. بازیهای هماهنگ مارسی میلر در نقش راث و جیک رایان اسکات در نقش آرون نیز به این رابطه جان میبخشند. گفتوگوها و لحظات مشترکشان اغلب از جنس درامی صمیمیترند تا وحشت پرهیاهو؛ حضورشان به فیلم مرکز انسانی میدهد و باعث میشود خطرِ از دست رفتن این پیوند اهمیت پیدا کند.
« بااینحال، ریتم آرام فیلم همیشه به معنای ساختن تعلیق نیست. »
شخصیتها و اجرا
با اینحال، فیلمنامه فرصت کافی برای پیچیدهکردن رابطهٔ مادر و پسر فراهم نمیآورد. کشمکش میان نیاز آرون به استقلال و میل راث به حفاظت از او میتوانست محور پررنگتری باشد، اما گاهی تنها بهانهای برای پیشبردن موقعیتهای بعدی به نظر میرسد. شهر کوچک؛ پناهگاهی ناآرام فضای روستایی و غبارآلود اکلاهما از عناصر موفق فیلم است.
شهر نه آنقدر دورافتاده است که کاملاً بیرون از جهان روزمره قرار گیرد و نه آنقدر آشنا که پناهگاهی بیخطر به نظر برسد. همین وضعیت دوگانه، حس ناآرامی میسازد: راث و آرون در محیطی زندگی میکنند که ظاهراً امکان شروع دوباره را میدهد، اما نگاهها و رفتارهای مردم میتواند هر لحظه یادآور بیاعتمادی و بیگانگی باشد.
فیلم از این بافت محلی برای تقویت تنهایی شخصیت اصلی استفاده میکند. جادهها، فضاهای کمجمعیت و حالوهوای فرسودهٔ شهر، به جهانی کمک میکنند که در آن گریز از گذشته ساده نیست؛ حتی وقتی خطر در قاب دیده نمیشود، محیط میتواند حامل نوعی تهدید خاموش باشد. بااینهمه، این فضاسازی بیشتر از آنکه از راه تصویرپردازی دقیق و منسجم به وحشتی متمایز برسد، به حالوهوای کلی تکیه میکند.
شهر ظرفیت آن را دارد که به عنصری فعال در روایت تبدیل شود، اما فیلم همیشه آن را فراتر از پسزمینهای وهمآلود به کار نمیگیرد. گذشته، توهم و خشونت راث گذشته را پشت سر گذاشته، اما از آن رها نشده است. فیلم این بازگشت را از راه خاطره، توهم و نشانههای تهدیدآمیز نشان میدهد؛ روشی که در اصل با تجربهٔ زنی سازگار است که سالها در هراس از آشکارشدن هویت خود زیسته است.
« با اینحال، فیلمنامه فرصت کافی برای پیچیدهکردن رابطهٔ مادر و پسر فراهم نمیآورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مرز میان خطر بیرونی و ترس درونی میتوانست به منبعی غنی برای تعلیق بدل شود: آیا شخصیتها با نیرویی واقعی روبهرو هستند یا زخمهای گذشته ادراک راث را شکل میدهند؟ مشکل آن است که تکرار صحنههای توهم و قتل، بهتدریج از تازگی این ایده میکاهد. بهجای آنکه هر بازگشت به گذشته لایهای تازه از اضطراب یا شناخت بسازد، بعضی لحظات کارکردی مشابه پیدا میکنند و اثرشان کاهش مییابد.
خشونت نیز گاهی جای تعلیق را میگیرد؛ رخدادهای خشن بهتنهایی نمیتوانند حس خطر را پایدار کنند، اگر روایت نتواند پیش از وقوعشان انتظار و ابهام بسازد. فیلم در نتیجه، بیشتر به یادآوری حضور تهدید متکی میشود تا پرورش پیوستهٔ آن. پیرنگ و انگیزههای نامنسجم در سطح پیرنگ، «Runaway» چند پرسش جذاب پیش میگذارد: راث از چه چیزی میگریزد، گذشته چگونه به اکنون راه مییابد و رازهای پنهان او چه اثری بر رابطهاش با پسرش دارند؟
اما پیوند میان این پرسشها همیشه روشن و محکم نیست. توطئهٔ پیرامون شخصیتها گاه مبهم میماند و انگیزههایی که باید تصمیمهای آنان را توضیح دهند، به اندازهٔ کافی بسط پیدا نمیکنند. در چنین وضعی، برخی رخدادها به جای آنکه نتیجهٔ طبیعی انتخابهای شخصیتها باشند، شبیه ابزارهایی برای رساندن داستان به صحنهٔ بعد عمل میکنند.
این نارسایی بهویژه در بخشهایی آشکار میشود که فیلم میخواهد از یک درام خانوادگی به وحشت فراطبیعی عبور کند. اگر پیوند علت و معلولی میان گذشته، رفتار مردم شهر و تهدید اصلی محکمتر بود، تماشاگر میتوانست همزمان با راث از خطر سردرآورد و با او درگیر شود. اما ابهامهای فیلمنامه گاهی نه حس رازآلودگی، بلکه سردرگمی ایجاد میکنند؛ تفاوتی مهم که بر میزان اثرگذاری لحظات پایانی نیز سایه میاندازد، بیآنکه لازم باشد جزئیات آن آشکار شود.
« مشکل آن است که تکرار صحنههای توهم و قتل، بهتدریج از تازگی این ایده میکاهد. »
قوتها و کاستیها
جایگاه فیلم در مجموعه این اثر، دهمین فیلم مجموعهٔ «Children of the Corn» و دنبالهای بر «Genesis» است؛ اما بیشتر از آنکه به گسترش جهان اسطورهای مجموعه بپردازد، بر سرگذشت راث و تلاش او برای حفظ زندگی خانوادگی تمرکز میکند. این تغییر کانون میتوانست به فیلم هویتی مستقل بدهد و آن را از تکرار سادهٔ فرمول فرقه و کودکان قاتل دور کند.
در واقع، هستهٔ انسانی داستان همان چیزی است که آن را از بسیاری از لحظات آشنای ژانر متمایز میسازد. با این حال، فیلم از میراث مجموعه فاصله نمیگیرد و در بخشهایی دوباره به نشانهها و موقعیتهای آشنا بازمیگردد، بیآنکه همیشه معنای تازهای به آنها ببخشد. حاصل، اثری است که درام مادر و پسریاش از عناصر وحشتآمیزش منسجمتر به نظر میرسد.
اگر سازندگان پیوند میان این دو وجه را دقیقتر میساختند، فیلم میتوانست هم برای مخاطب مجموعه و هم برای تماشاگر علاقهمند به داستانی دربارهٔ زخمهای گذشته، تجربهای رضایتبخشتر باشد. جمعبندی «Children of the Corn: Runaway» بر ایدهای پرکشش بنا شده است: زنی که برای محافظت از پسرش میکوشد از گذشتهای هولناک بگریزد، اما درمییابد که پنهانکردن گذشته بهتنهایی آن را از میان نمیبرد.
رابطهٔ باورپذیر راث و آرون و فضای غبارآلود شهر کوچک، فیلم را از نظر عاطفی و بصری صاحب چند نقطهٔ قوت میکنند. بااینحال، کندی بخشهایی از روایت، دیر شکلگرفتن وحشت، تکرار توهمها و ضعف در پیوندهای پیرنگی مانع میشود که این ظرفیتها به تعلیقی پیوسته و ماندگار تبدیل شوند. فیلم بیش از آنکه با صحنههای ترسناک یا پیچیدگی رازآمیزش در ذهن بماند، با تصویر مادری به یاد میآید که میخواهد چرخهٔ خشونت را برای فرزندش متوقف کند.
« این تغییر کانون میتوانست به فیلم هویتی مستقل بدهد و آن را از تکرار سادهٔ فرمول فرقه و کودکان قاتل دور کند. »
جمعبندی
همین هسته برای ساختن اثری نیرومند کافی بود، اما اجرای نامتوازن اجازه نمیدهد همهٔ وزن عاطفی و ژانری آن به بار بنشیند. نتیجه، درامی با فضایی قابلتوجه و رابطهای انسانی در مرکز، اما روایتی است که میان وحشت و قصهٔ خانوادگی پیوندی کامل برقرار نمیکند.



ثبت دیدگاه