نقد و بررسی
نقد Chicken with Plums | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای مردی در آستانهٔ خاموشی «Chicken with Plums» ساختهٔ Marjane Satrapi و Vincent Paronnaud، قصهٔ مردی است که با شکستن ویولن محبوبش، نه فقط ساز که پیوند خود را با جهان از دسترفته میبیند. ناصرعلیخان، موسیقیدانی نامآشنا، جایگزینی برای آن ساز پیدا نمیکند و تصمیم میگیرد در بستر بماند و چشمبهراه مرگ شود.
اما فیلم، این وضعیت ظاهراً ساده را بهانهای برای بازگشت به خاطرهها، عشقهای ازدسترفته و انتخابهایی میکند که مسیر زندگی او را شکل دادهاند. روایت از همان ابتدا بر مرز میان واقعیت و خیال حرکت میکند. آنچه در اتاق ناصرعلی میگذرد، تنها اکنونِ داستان نیست؛ خاطره و رؤیا مدام به آن راه مییابند و گذشته را به شکلی زنده و گاه بازیگوشانه پیش چشم میآورند.
فیلم میکوشد نشان دهد که برای فهمیدن اندوه یک انسان، باید به لایههای پنهان زندگیاش سرک کشید؛ به آنچه از دست داده و آنچه هرگز به دست نیاورده است. زمان؛ رشتهای گسسته اما معنادار ساختار فیلم خطی نیست. قصه از بستر ناصرعلی آغاز میشود، اما پیوسته به عقب و جلو میرود و قطعههایی از زندگی او و اطرافیانش را آشکار میکند.
این جابهجایی زمانی به اثر امکان میدهد که شخصیت اصلی را نه فقط در لحظهٔ فروپاشی، بلکه در نسبت با انتخابهای پیشین و پیامدهایشان بشناسیم. گذشته در اینجا توضیحی ساده برای اکنون نیست؛ بیشتر همچون پژواکی است که هر بار معنایی تازه به اندوه او میدهد. این شیوه در بهترین لحظهها به روایت عمق میبخشد.
« روایت از همان ابتدا بر مرز میان واقعیت و خیال حرکت میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگر مانند کسی که تکههای یک خاطره را کنار هم میچیند، بهتدریج درمییابد که ویولن برای ناصرعلی صرفاً یک شیء ارزشمند نیست؛ بخشی از هویت و زبان درونی اوست. بااینحال، پراکندگی اپیزودها گاهی تمرکز را از دست میبرد. برخی گذارها چنان ناگهانیاند که بهجای آنکه لایهای تازه از شخصیتها بگشایند، حس وقفه یا گسست ایجاد میکنند.
فیلم به انسجامی حسی بیش از انسجامی روایی تکیه دارد؛ تصمیمی که برای بعضی تماشاگران شاعرانه و برای برخی دیگر دشوار خواهد بود. عشق، حسرت و آنچه ناگفته میماند هستهٔ عاطفی فیلم در پیوند میان ناصرعلی و عشق ازدسترفتهاش شکل میگیرد. این رابطه نه با شرح مفصل و نه با اعترافهای پرشور، بلکه از خلال نگاهها، خاطرهها و فاصلهای که میان دو زندگی پدید آمده، جان میگیرد.
حسرت در اینجا صرفاً دلتنگی برای یک فرد نیست؛ سوگواری برای امکانی است که زمانی وجود داشته و دیگر بازنمیگردد. فیلم در ترسیم این احساس، به سکوت و ایجاز اعتماد میکند و همین انتخاب به لحظاتی از آن وقار میبخشد. بااینحال، معشوق ناصرعلی گاه بیش از آنکه شخصیتی مستقل و پیچیده باشد، به تصویری آرمانی در ذهن او نزدیک میشود.
این محدودیت، از یک سو با نگاه ذهنی و خاطرهمحور فیلم سازگار است؛ از سوی دیگر، ممکن است رابطه را یکسویه کند و سهم زن را در شکلگیری تجربهٔ عاطفی داستان کاهش دهد. فیلم در بیان حسرت ناصرعلی تواناست، اما کمتر میکوشد جهان درونی طرف دیگر این عشق را به همان اندازه بکاود. بازیها و چهرهٔ اندوه Mathieu Amalric نقش ناصرعلی را با آمیزهای از خودداری، غرور و فرسودگی بازی میکند.
« بااینحال، پراکندگی اپیزودها گاهی تمرکز را از دست میبرد. »
شخصیتها و اجرا
او شخصیت را به مردی صرفاً افسرده یا ترحمبرانگیز تقلیل نمیدهد؛ در رفتار و چهرهاش هنوز نشانی از شوخطبعی، نخوت و میل به زندگی دیده میشود، حتی وقتی خود او از آن دست کشیده است. بازیاش بهویژه در لحظههای کمتحرک اهمیت دارد: سکون بدن و نگاههای خیره، بار عاطفی صحنهها را حمل میکنند و نشان میدهند که تصمیم ناصرعلی فقط یک واکنش آنی نیست، بلکه حاصل فرسایشی طولانی است.
Golshifteh Farahani در نقش ایرانه حضوری لطیف و تأثیرگذار دارد و به خاطرهٔ عاشقانهٔ فیلم گرما میبخشد. Maria de Medeiros نیز در نقش همسر ناصرعلی از تصویر کلیشهای «زن ناسازگار» فراتر میرود، هرچند فیلمنامه همیشه فرصت کافی برای پیچیدهکردن انگیزههای او فراهم نمیکند. حضور بازیگران مکمل، از جمله Isabella Rossellini، به فضای داستان تنوع میدهد، اما برخی از این چهرهها بیشتر کارکردی نمادین یا روایی دارند تا آنکه زندگی مستقلی در دل قصه پیدا کنند.
تصویر و طراحی جهان یکی از دستاوردهای چشمگیر فیلم، ساختن جهانی است که واقعگرایی را با افسانه و نمایش آگاهانه درمیآمیزد. طراحی صحنهها و قاببندیهای دقیق، تهرانِ داستان را نه بهعنوان بازسازی مستند یک شهر، بلکه همچون صحنهای ذهنی و خاطرهگون پیش میکشند. فضاها گاه رنگ و ترکیبی اغراقشده دارند و شخصیتها در دل آنها همچون پیکرههایی در یک قصهٔ مصور ظاهر میشوند.
این کیفیت با ریشهٔ اثر در رمان گرافیکی Marjane Satrapi هماهنگ است و به فیلم هویتی بصری متمایز میدهد. در کنار تصویر زنده، پویانمایی و جلوههای خیالپردازانه نیز به کار گرفته میشوند. این بخشها میتوانند مرز میان خاطره، رؤیا و واقعیت را نرم کنند و به جهان فیلم حالتی افسانهای ببخشند.
« Golshifteh Farahani در نقش ایرانه حضوری لطیف و تأثیرگذار دارد و به خاطرهٔ عاشقانهٔ فیلم گرما میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما همهٔ این تمهیدها به یک اندازه موفق نیستند. گاهی جلوهها بیش از آنکه معنای صحنه را تقویت کنند، توجه را به خود جلب میکنند؛ گویی فیلم به زیبایی بصری خویش دلباخته شده و لحظهای از نیاز عاطفی داستان فاصله میگیرد. این تصنع برای برخی مخاطبان بخشی از جذابیت اثر است و برای برخی دیگر مانعی در برابر همدلی بیواسطه.
موسیقی و لحن میان خنده و سوگ در فیلمی دربارهٔ نوازندهای که سازش را از دست داده، موسیقی طبعاً بیش از عنصری تزئینی اهمیت دارد. موسیقی در اینجا یادآور چیزی است که نمیتوان بهآسانی جایگزینش کرد: نه فقط صدایی که از ویولن برمیخیزد، بلکه راهی برای بیان احساسهایی که ناصرعلی در زندگی روزمره از گفتنشان ناتوان مانده است.
همین نسبت میان هنر و زیستن، پرسشی محوری میسازد: آیا انسان میتواند همهٔ معنای زندگی خود را در یک توانایی یا یک عشق خلاصه کند؟ لحن فیلم نیز از همین آمیختگی نیرو میگیرد. کمدی، خیال و اندوه در کنار هم قرار میگیرند و گاه صحنههایی طنزآمیز در دل موقعیتی تلخ پدید میآورند. این تضاد میتواند از سنگینی یکنواخت داستان بکاهد و آن را به تجربهای زندهتر بدل کند.
بااینحال، گذار میان شوخی و تراژدی همیشه نرم نیست. بعضی لحظههای اغراقآمیز، بهویژه هنگامی که بلافاصله کنار لحظات عاطفی قرار میگیرند، از تأثیر هر دو میکاهند. فیلم در بهترین لحظهها این دو لحن را به تعادلی شیرینتلخ میرساند؛ در لحظههای ضعیفتر، یکی دیگری را از میدان بیرون میکند.
« اما همهٔ این تمهیدها به یک اندازه موفق نیستند. »
قوتها و کاستیها
مضمون هنر و معنای زیستن ناصرعلی با از دست دادن ویولن، امکان ادامهدادن را نیز از دسترفته میبیند. فیلم این تصمیم را با جدیت عاطفی دنبال میکند، اما آن را به نسخهای ساده برای فهم اندوه یا پاسخ قطعی به معنای زندگی بدل نمیسازد. در عوض، تماشاگر را با پرسشی دشوار روبهرو میکند: هنر تا چه اندازه میتواند هویت انسان را در بر بگیرد، و چه زمانی دلبستگی به آن، دیگر شکل زندگی نیست بلکه نشانهٔ محدودشدن جهان فرد به یک فقدان است؟
این پرسش فیلم را از یک ملودرام عاشقانهٔ صرف فراتر میبرد، هرچند پاسخ آن همیشه به یک اندازه پیچیده نیست. گاهی ناصرعلی چنان در جایگاه هنرمند رنجکشیده قرار میگیرد که دیگر نقشهای انسانیاش ــ از جمله نسبتش با خانواده ــ به حاشیه میروند. همین مسئله میتواند برداشت تماشاگر از شخصیت را دوگانه کند: او هم شایستهٔ همدلی است و هم در برابر مسئولیتها و انتخابهایش پرسشبرانگیز باقی میماند.
این ابهام، یکی از جنبههای قابل تأمل فیلم است. جمعبندی «Chicken with Plums» اثری خیالانگیز و اندوهگین است که قصهٔ فقدان را از مسیر خاطره، موسیقی و عشق روایت میکند. بازی متمرکز Mathieu Amalric، حضور عاطفی Farahani و جهان بصری آراستهٔ فیلم، آن را به تجربهای متمایز بدل میکنند. در سوی دیگر، پراکندگی زمانی، پرداخت نابرابر برخی شخصیتها و نوسان لحن میان طنز و سوگ، از انسجام اثر میکاهند.
فیلم بیش از آنکه داستانی بینقص و یکپارچه باشد، مجموعهای از تصویرها و حسرتهاست که به گرد مردی خاموششده جمع میشوند. اگر مخاطب بتواند با روایت اپیزودیک و اغراقهای دیداری آن همراه شود، در پس ظاهر افسانهگونش تأملی صمیمانه دربارهٔ عشق، هنر و معنای ازدسترفتهٔ زندگی خواهد یافت؛ تأملی که با پایان تماشایش نیز در ذهن باقی میماند.
« مضمون هنر و معنای زیستن ناصرعلی با از دست دادن ویولن، امکان ادامهدادن را نیز از دسترفته میبیند. »
ثبت دیدگاه