نقد و بررسی
نقد چارلی کانتریمن (Charlie Countryman) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از سوگ، سفر و دلباختگی «چارلی کانتریمن» با فقدان آغاز میشود: چارلی، جوانی آمریکایی، پس از مرگ مادرش راهی بخارست میشود؛ سفری که بیش از آنکه برآمده از نقشهای روشن باشد، به پاسخی غریزی به سوگ شباهت دارد. در آنجا با گابی، نوازندهٔ ویولنسل، آشنا میشود و دلبستگیاش به او، او را وارد رابطهای خطرناک با نایجل، همسر سابق و مردی خشن، میکند.
فیلم در همین مقدمه وعدهٔ آمیزهای از عاشقانه، دلهره، جرم و اندکی خیالپردازی را میدهد؛ آمیزهای که هم منشأ جذابیت آن است و هم سرچشمهٔ لغزشهایش. بخارست در فیلم صرفاً پسزمینهٔ رویدادها نیست؛ شهری است که چارلی در آن بیگانه میماند و هر گوشهاش میتواند نوید کشفی تازه یا تهدیدی قریبالوقوع باشد.
این بیگانگی با وضعیت روانی او پیوند دارد: چارلی در پی یافتن جهتی برای زندگی است، اما بهجای مواجههای آرام با فقدان، خود را به دل موقعیتهایی میسپارد که شناخت چندانی از آنها ندارد. از این نظر، سفر او بیش از آنکه ماجرایی گردشگرانه باشد، نوعی پرتابشدن به جهانی ناآشناست؛ جهانی که قواعدش را دیر میآموزد و بهای این دیرآموختن را میپردازد.
میان عاشقانه و دلهره مهمترین نیروی محرک فیلم، برخورد دو حالوهوای متفاوت است: کشش عاشقانهٔ چارلی و گابی از یک سو، و سایهٔ تهدید نایجل از سوی دیگر. فیلم میخواهد عشق را نه در پناهگاهی امن، بلکه در محیطی پرخطر و بیثبات نشان دهد؛ جایی که اشتیاق، تصمیمهای شتابزده را توجیه میکند و هر نزدیکی میتواند عواقبی جدی داشته باشد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، بالقوه ظرفیت ساختن تعلیقی مؤثر را دارد. مخاطب میخواهد بداند آیا پیوند میان این دو نفر در برابر خشونت دوام خواهد آورد یا نه، و همین پرسش، روایت را به پیش میراند. بااینحال، تغییر مداوم میان ملودرام عاشقانه، تریلر جنایی، کمدی تلخ و خیالپردازی سوررئال، بهندرت به یک ترکیب کاملاً هماهنگ میرسد.
گاهی شوخی و رفتارهای اغراقآمیز شخصیتهای فرعی، تنش را میشکنند؛ زمانی دیگر، خشونت ناگهانی فضای شوخطبعانهٔ پیشین را کنار میزند. این تغییرها میتوانستند بازتاب آشفتگی ذهنی چارلی باشند، اما فیلم همیشه بهاندازهٔ کافی میان تغییر لحن و تحول شخصیت پیوند برقرار نمیکند. در نتیجه، برخی صحنهها بهجای آنکه اجزای یک کل منسجم باشند، همچون قطعاتی جدا از چند فیلم متفاوت به نظر میرسند.
چارلی؛ قهرمانی که همیشه همراهش نمیشویم شایا لباف چارلی را با انرژی عصبی و بیقراری خاصی بازی میکند. او شخصیت را مردی آرام و حسابگر نمیسازد؛ چارلی بیشتر با تکانههایش پیش میرود، از نشانهها نتیجهگیری میکند و پیش از آنکه پیامد رفتارهایش را بسنجد، خود را به دل خطر میاندازد. این بازی پرتحرک با جهان پرآشوب فیلم تناسب دارد و کمک میکند تماشاگر حضور او را در موقعیتهای گاه نامحتمل بپذیرد.
در عین حال، همین بیقراری گاهی به اغراق نزدیک میشود و مانع شکلگیری همدلی پایدار با شخصیت است. مشکل اصلی نه صرفاً آن است که چارلی تصمیمهای بدی میگیرد؛ شخصیتهای داستانی میتوانند خطا کنند و همچنان باورپذیر باشند. مسئله این است که فیلم همیشه روشن نمیکند او چرا چنین انتخابهایی دارد و این انتخابها چه دگرگونی درونیای برایش به همراه میآورند.
« این انتخاب، بالقوه ظرفیت ساختن تعلیقی مؤثر را دارد. »
شخصیتها و اجرا
سوگ مادر، میل به معنا و کشش به گابی، انگیزههایی بالقوه نیرومندند، اما رابطهٔ میانشان گاه بیشتر اعلام میشود تا آنکه در رفتار و تجربهٔ شخصیت بهتدریج شکل بگیرد. بنابراین، بیننده ممکن است خطرپذیری چارلی را ببیند، اما همیشه نتواند آن را از منظر عاطفی درک کند. گابی و نایجل؛ جاذبهٔ رابطه و سایهٔ خشونت اِوَن ریچل وود به گابی ترکیبی از اندوه، احتیاط و استقلال میبخشد.
او صرفاً موضوع عشق چارلی نیست و گذشته و خواستهای خودش را دارد؛ بااینحال، روایت در پرداخت انگیزههای او به اندازهٔ کافی پیگیر نیست. گابی گاهی رازآلودگی جذابی دارد، اما همین ابهام در لحظههایی به کمبود اطلاعات دراماتیک بدل میشود. مخاطب میتواند رنج و فشار موقعیتش را احساس کند، ولی همیشه از منطق تصمیمهایش مطمئن نیست.
این فاصله، رابطهٔ او و چارلی را از نیروی بالقوهای که میتوانست داشته باشد، اندکی محروم میکند. مادس میکلسن در نقش نایجل حضوری سنگین و تهدیدآمیز دارد. شخصیت او بهواسطهٔ خویشتنداری ظاهری و خشونت نهفته، بخشی از مؤثرترین تنش فیلم را ایجاد میکند. نایجل در مقایسه با چارلی که بیقرار و آشکارا آسیبپذیر است، قدرت خود را با سکون و تسلط نشان میدهد؛ همین تضاد، رویارویی آن دو را دیدنی میکند.
بااینهمه، فیلم گاهی بیش از آنکه پیچیدگی روابط را بکاود، بر هراسآفرینی چهرهٔ او تکیه میکند. در این لحظهها، خطرناکبودن نایجل روشن است، اما لایههای انسانی یا انگیزههای او به همان اندازه پرورده نمیشوند. بخارست، موسیقی و کیفیت حسی فیلم یکی از دلنشینترین ویژگیهای «چارلی کانتریمن» آن است که میکوشد فضای شهری را به تجربهٔ حسی بدل کند.
« بنابراین، بیننده ممکن است خطرپذیری چارلی را ببیند، اما همیشه نتواند آن را از منظر عاطفی درک کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بخارستِ فیلم در برابر نگاه چارلی شهری آشنا و رامشده نیست؛ خیابانها، فضاهای شبانه و محیطهای اجتماعی آن حالتی ناآرام و گاه رؤیاگون دارند. همین کیفیت به فیلم هویتی دیداری میدهد و از تبدیلشدنش به قصهای عاشقانه در مکانی بیتفاوت جلوگیری میکند. فیلمبرداری پرتحرک و تمایل به تصویرهای تند و پرانرژی نیز با آشفتگی ذهنی شخصیت اصلی همراه میشود؛ هرچند گاهی این شتاب بصری به جای آنکه احساس را عمیقتر کند، صرفاً بر هیجان صحنه میافزاید.
موسیقی و حضور ویولنسل در جهان گابی، بُعدی لطیفتر به این فضای خشن میبخشد. موسیقی میتواند میان دو قطب فیلم ــ خشونت بیرونی و اندوه درونی ــ پلی موقت برقرار کند. ساز گابی همچنین نشانهای از جهانی است که با جهان ناآرام چارلی تفاوت دارد: جهانی متکی بر تمرین، انضباط و بیان عاطفی. فیلم هرگاه به این تضاد مجال میدهد، از آشفتگی روایی فاصله میگیرد و به لحظههایی دست مییابد که رابطهٔ شخصیتها را بیواسطهتر و باورپذیرتر میکنند.
خیالپردازی و معنای سوگ حضور ذهنی مادر چارلی، وجهی خیالپردازانه به روایت میدهد. این عنصر میتوانست چارچوبی برای پرداختن به سوگ باشد: صدای مادری که پس از مرگ همچنان در ذهن پسرش باقی است و به او کمک میکند از بیتصمیمی بیرون بیاید. در بهترین لحظهها، این یادآوریها رابطهٔ پیچیدهٔ چارلی با فقدان را ملموس میکنند و به سفرش معنایی فراتر از یک ماجرای عاشقانه میبخشند.
اما فیلم در تعیین نسبت این خیالپردازی با واقعیت همیشه قاطع نیست. تردید میان تصویر ذهنی و نشانهای ماورایی میتواند بر جذابیت اثر بیفزاید، ولی وقتی پیوندش با رشد شخصیتی چارلی سست باشد، بیشتر شبیه ابزاری برای پیشبردن روایت به نظر میرسد. از همین رو، ایدهٔ سوگ در فیلم نیرومندتر از پرداخت نهایی آن است: ظرفیت عاطفی فراوانی دارد، اما گاه زیر لایههای تعقیبوگریز، شوخی و خشونت پنهان میماند.
« همین کیفیت به فیلم هویتی دیداری میدهد و از تبدیلشدنش به قصهای عاشقانه در مکانی بیتفاوت جلوگیری میکند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «چارلی کانتریمن» فیلمی نابرابر اما دارای شخصیت است: اثری که از کنار هم گذاشتن عاشقانهای پرتبوتاب، دلهرهٔ جنایی، کمدی تلخ و خیالپردازی دربارهٔ سوگ، به دنبال تجربهای متفاوت میرود. شایا لباف، اِوَن ریچل وود و مادس میکلسن به فیلم انرژی و حضور میبخشند؛ فضای بخارست و موسیقی نیز لحظههایی بهیادماندنی میسازند.
در مقابل، تغییرهای ناگهانی لحن، آشفتگی روایت و کمپرداختگی برخی انگیزهها اجازه نمیدهند همهٔ این عناصر به یک درام یکپارچه تبدیل شوند. ارزش فیلم را باید بیش از آنکه در استواری داستان جستوجو کرد، در جسارتش برای کنار هم نشاندن حالوهواهای ناهمگون و در کیفیت حسی صحنههایش یافت. تماشاگرانی که از روایتهای منظم و شخصیتپردازی دقیق انتظار زیادی دارند، احتمالاً با لغزشهای آن درگیر خواهند شد؛ اما کسانی که به سینمای پرشتاب، آشفته و متکی بر فضا علاقهمندند، ممکن است در همین ناتمامی نیز جذابیتی ببینند.
فیلم در نهایت بیش از آنکه تصویری کامل از عشق یا سوگ بسازد، پرترهای پرهیاهو از جوانی است که در پی معنا، خود را به دل خطر میاندازد.



ثبت دیدگاه