نقد و بررسی
نقد Charlie and the Chocolate Factory | 2005
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی قصهای آشنا اقتباس تیم برتون از رمان رولد دال، بیش از آنکه بخواهد خاطرهٔ نسخهٔ سینمایی پیشین را تکرار کند، میکوشد جهان داستان را از دریچهٔ خیالپردازی خاص خودش بازسازی کند. چارلی، پسری از خانوادهای کمبضاعت و مهربان، با بهدستآوردن یکی از بلیتهای طلایی راهی کارخانهٔ شکلاتسازی ویلی وانکا میشود؛ جایی که شگفتیها و خطرهای کوچک، دستبهدست هم میدهند تا گردش گروهی از کودکان به سفری نامعمول تبدیل شود.
این آشنایی با داستان، البته، قرار نیست تجربه را پیشبینیپذیر کند: فیلم بهجای دلسپردن کامل به گرمای قصهٔ پریان، آن را با طنزی سرد، رنگهایی تند و گاه با حسوحالی ناآرام درمیآمیزد. همین انتخاب، هویت مستقل فیلم را شکل میدهد و در عین حال فاصلهٔ آن را با انتظار بخشی از تماشاگران افزایش میدهد.
اگر کسی تصویری صمیمی و نوستالژیک از کارخانهٔ شکلات داشته باشد، ممکن است با جهانی روبهرو شود که غریبتر، اغراقشدهتر و کمتر آغوشگشا است. برتون قصد ندارد فقط داستانی شیرین تعریف کند؛ او شیرینی را در کنار گزندگی مینشاند و از دل این تضاد، افسانهای با لبههای تیز میسازد. (فیلم در سال ۲۰۰۵ به کارگردانی تیم برتون ساخته شد و اقتباسی از رمان رولد دال است.
) کارخانه؛ خیالپردازی و طراحی بصری کارخانه، مرکز ثقل دیداری فیلم و یکی از دلایل اصلی جذابیت آن است. هر بخش از این فضا انگار از قانونی جداگانه پیروی میکند: طبیعت و صنعت، خوراکی و معماری، بازی و خطر در هم میآمیزند. رنگها پرقدرتاند و اشیا چنان طراحی شدهاند که هم وسوسهبرانگیز باشند و هم اندکی نامطمئن به نظر برسند.
« (فیلم در سال ۲۰۰۵ به کارگردانی تیم برتون ساخته شد و اقتباسی از رمان رولد دال است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این دوگانگی، تماشاگر را میان شگفتی کودکانه و بدگمانی نگه میدارد؛ هر گوشهٔ تازه وعدهٔ لذت میدهد، اما فیلم بهندرت اجازه میدهد این لذت کاملاً بیدغدغه شود. زیبایی بصری کارخانه صرفاً آرایش صحنه نیست؛ بخشی از روایت است. فضای عجیب آن، شخصیت وانکا را بینیاز از توضیحهای مستقیم معرفی میکند: اینجا قلمرو کسی است که قواعد معمول را پذیرفته نیست و تخیلش، هرچند چشمنواز، با بیاعتنایی به آسایش دیگران همراه است.
با این همه، وفور محرکهای دیداری گاهی به زیادهروی نزدیک میشود. هر اتاق میخواهد از قبلی شگفتانگیزتر باشد و همین مسابقهٔ پیوسته برای جلب توجه، ممکن است حس کشف را به تماشای مجموعهای از تابلوهای پرزرقوبرق تقلیل دهد. ویلی وانکا؛ جذابیتِ ناآرام جانی دپ نقش وانکا را بر پایهٔ اغراق و فاصلهگذاری میسازد.
او نه راهنمایی گرم و قابلاعتماد است و نه صرفاً نابغهای دوستداشتنی؛ رفتارش چنان خشک، نامنتظر و گاه کودکانه است که تماشاگر در تشخیص نیت و حالوهوایش مکث میکند. این انتخاب با جهان نامتوازن فیلم سازگار است و به وانکا حضوری بهیادماندنی میدهد، اما ممکن است برای کسانی که از قهرمانان قصههای خانوادگی انتظار نوعی مهربانی روشن دارند، سرد و حتی ترسناک جلوه کند.
نکتهٔ جالب این است که فیلم از این ناآرامی بهعنوان ابزار کمدی هم استفاده میکند. مکثهای نامناسب، جملههای بیربط و واکنشهای بیاعتنا، طنزی خشک میآفرینند که با شوخیهای شلوغ و پرتحرک تفاوت دارد. گاه این طنز دقیقاً به هدف میزند؛ گاه فاصلهٔ وانکا از دیگران چنان زیاد است که شوخی به بیگانگی بدل میشود.
« زیبایی بصری کارخانه صرفاً آرایش صحنه نیست؛ بخشی از روایت است. »
شخصیتها و اجرا
شخصیت او در نتیجه، نه کاملاً دوستداشتنی است و نه بهسادگی میتوان از تماشایش چشم برداشت. این کششِ همراه با پسزدن، یکی از جسورانهترین و بحثبرانگیزترین جنبههای فیلم است. چارلی و معنای سادگی در برابر وانکای پرتناقض، چارلی با خویشتنداری و سادگی معرفی میشود. فیلم او را نه بهعنوان نابغهای کوچک، بلکه بهعنوان پسری متکی به خانواده و برخوردار از نوعی وقار آرام پیش میبرد.
اجرای فردی هایمور نیز با همین رویکرد هماهنگ است: او بهجای آنکه مرکز توجه را با هیجانزدگی تصاحب کند، واکنشهای سنجیده و صادقانهای نشان میدهد و از این راه، نقطهٔ اتکای عاطفی داستان میشود. خانوادهٔ چارلی نیز نقش مهمی در ساختن این بُعد انسانی دارد. خانهٔ کوچک و وضعیت دشوار زندگیشان در تقابل آشکار با شکوه تصنعی کارخانه قرار میگیرد.
این تضاد، پرسشی ساده اما مؤثر پدید میآورد: ثروت و فراوانی چه ارزشی دارند، اگر پیوندهای انسانی در کنارشان کمرنگ شوند؟ فیلم پاسخ خود را بهتدریج و از خلال رفتار شخصیتها بیان میکند، بیآنکه چارلی را به موعظهگری تبدیل کند. این بخشها گرمایی فراهم میکنند که در میان آن همه رنگ و غرابت، به داستان توازن میبخشد.
ریتم و ساختار گردش روایت بر پایهٔ عبور گروه از بخشهای مختلف کارخانه پیش میرود؛ ساختاری که به فیلم امکان میدهد پیدرپی فضاها و موقعیتهای تازه عرضه کند. این قالب برای ایجاد تعلیق و تماشای واکنشهای متفاوت مناسب است، اما خطر تکرار را نیز به همراه دارد. هر توقف باید هم جهان فیلم را گسترش دهد و هم معنایی دربارهٔ شخصیتها یا رفتارشان روشن کند.
« شخصیت او در نتیجه، نه کاملاً دوستداشتنی است و نه بهسادگی میتوان از تماشایش چشم برداشت. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در بخشهایی، فیلم از این فرصت خوب بهره میبرد؛ در بخشهایی دیگر، مکثها طولانیتر از نیروی دراماتیک آنها احساس میشوند. از همینجا میتوان دلیل کند و کشدار بهنظررسیدن بعضی قسمتها را دریافت. فیلم گاه پیش از حرکت به مرحلهٔ بعد، بیش از اندازه بر موقعیت خود پافشاری میکند. تماشاگرانی که با ریتم ماجراجوییهای پیوسته همراهاند، ممکن است خواهان پیشروی سریعتری باشند.
با این حال، کندی همیشه صرفاً ضعف نیست: گاهی مکثها به ساختن حس غریب محیط و تأکید بر فاصلهٔ میان بچهها و جهان وانکا کمک میکنند. مسئله آن است که این تأملها همیشه به یک اندازه ضروری و مؤثر نیستند. موسیقی و اومپا لومپاها ترانههای اومپا لومپاها از متمایزترین اجزای فیلماند. آنها در دل روایت نقش فاصلهگذاری دارند: رخدادهای تازه را به فرصتی برای اجرای موسیقایی و طنزی گزنده تبدیل میکنند.
تغییر حالوهوا و سبک موسیقی در این بخشها، به فیلم انرژی میبخشد و ساختار نسبتاً اپیزودیک آن را از یکنواختی دور میکند. ترانهها میتوانند بامزه و بهیادماندنی باشند، بهویژه برای تماشاگرانی که از شوخیهای نمایشی و اجراهای اغراقآمیز استقبال میکنند. اما این میانپردهها برای همه به یک اندازه کار نمیکنند.
چون هر بار جریان روایت را متوقف میکنند، ممکن است برای برخی تماشاگران جذابیت موسیقاییشان جای پیشروی داستان را بگیرد. لحن نمایشی و طعنهآمیز آنها نیز بخشی از همان نگاه نامتعارف فیلم است؛ نه تزیینی بیطرف، بلکه ادامهٔ داوری جهان داستان دربارهٔ رفتار شخصیتها. نتیجه، عناصری است که یا بهسرعت در ذهن میمانند یا به چشم وقفههایی کشدار میآیند.
« از همینجا میتوان دلیل کند و کشدار بهنظررسیدن بعضی قسمتها را دریافت. »
قوتها و کاستیها
فیلم در برابر خاطرهٔ نسخهٔ پیشین مقایسه با فیلم قدیمیتر تقریباً ناگزیر است، اما داوری دربارهٔ این نسخه تنها با سنجیدن آن در برابر خاطرهٔ دیگری کامل نمیشود. فیلم برتون بهجای بازتولید همان حس، بر تفاوت تأکید میکند: جهانش سردتر و نامأنوستر است و وانکایش کمتر نقش میزبان مهربان را دارد.
این تغییر برای گروهی از مخاطبان فرصتی تازه برای دیدن داستان است، و برای گروهی دیگر فاصلهگرفتن از جذابیتی است که در ذهنشان تثبیت شده. بنابراین اختلاف سلیقه دربارهٔ دو فیلم، تا حد زیادی اختلاف در انتظار است: آیا مخاطب خواهان بازگشت به جادویی آشناست یا آمادهٔ مواجهه با خوانشی شخصیتر و غریبتر؟
این نسخه را میتوان اثری دانست که بیش از آنکه با خاطره رقابت کند، میخواهد جهان رولد دال را با امضای برتون بازتفسیر کند. گاهی این تفسیر به تصاویری زنده و شوخیهایی نافذ میانجامد؛ گاهی نیز زبری و اغراق آن، رابطهٔ عاطفی تماشاگر با قصه را محدود میکند. همین دوگانگی باعث میشود فیلم برای یک نفر نوستالژی شیرینی داشته باشد و برای دیگری تجربهای ناموزون یا کمجاذبه به نظر برسد.
جمعبندی «Charlie and the Chocolate Factory» فیلمی است که جذابیتش را از کنار هم نشاندن زیبایی و ناآرامی به دست میآورد. طراحی بصری خیالانگیز، فضای رنگارنگ کارخانه، موسیقی و ترانههای اومپا لومپاها و بازی متفاوت جانی دپ، به آن هویتی روشن و قابلتشخیص میبخشند. در سوی دیگر، ریتم نابرابر، مکثهای طولانی و شخصیتی که گاه بیش از اندازه غریب یا هراسآور میشود، مانع از آناند که فیلم برای همه تجربهای یکدست و دلنشین باشد.
جمعبندی
قدرت اثر در این نیست که همهٔ تماشاگران را به یک اندازه مجذوب کند، بلکه در جهانی است که بهسادگی با نمونهای آشنا اشتباه گرفته نمیشود. این جهان گاهی سرگرمکننده، گاهی سرد و گاهی شلوغ است؛ اما بهندرت بیهویت میماند. برای تماشاگرانی که با خیالپردازی تیرهتر و طنز خشک برتون همراه میشوند، فیلم سفری رنگارنگ و ماندگار خواهد بود؛ برای کسانی که به دنبال گرمای بیشتر و ریتم چابکترند، همان کارخانهٔ شگفتانگیز ممکن است اندکی دور و غریب باقی بماند.
« این جهان گاهی سرگرمکننده، گاهی سرد و گاهی شلوغ است؛ اما بهندرت بیهویت میماند. »
ثبت دیدگاه