نقد و بررسی
نقد Chaos Theory | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای ساده با ظرفیتهای گسترده «Chaos Theory» از تناقضی آشنا و درعینحال پربازده آغاز میشود: فرانک آلن، متخصص مدیریت زمان، زندگی خود را چنان دقیق سامان داده که گویی هر دقیقه باید توجیهی روشن داشته باشد. برنامهریزی برای او تنها ابزار کار نیست؛ سپری است در برابر نامعلومیها و بینظمیهایی که زندگی روزمره را شکل میدهند.
دستکاری سادهای در ساعتهای خانه، این سازوکار مطمئن را مختل میکند و فرانک را با پیامدهایی روبهرو میسازد که بسیار فراتر از یک دیررسیدن معمولیاند. جذابیت محوری فیلم در فاصله میان ظاهر کوچک حادثه و دامنه بزرگ اثر آن نهفته است. روال مختلشده فرانک، بهانهای میشود برای سنجیدن رابطه میان انتخاب و تصادف: آیا زندگی را با تصمیمهای حسابشده میسازیم، یا رخدادهای پیشبینیناپذیر آن را به مسیری دیگر میبرند؟
فیلم این پرسش را با لحنی سبک آغاز میکند، اما بهتدریج به حوزهای عاطفیتر وارد میشود. همین گذار، هم منشأ نیروی دراماتیک اثر است و هم سرچشمه بخشی از ناهماهنگیهایش. فرانک آلن؛ نظمی که به پناهگاه بدل شده است فرانک در آغاز مردی است که نظم را با فضیلت اشتباه گرفته است. او گمان میکند اگر زمان را بهدرستی تقسیم کند، میتواند بر زندگی نیز مسلط شود.
چنین شخصیتی بهآسانی میتوانست کاریکاتوری از آدمهای وسواسی و خشک باشد، اما رایان رینولدز با حضوری گرم و بیانی کمتکلف، او را انسانی قابلفهم نگه میدارد. در بازی او، اعتمادبهنفس مردی که برای هر چیز برنامه دارد با شکنندگی کسی همراه است که شاید بیش از حد به همان برنامهها وابسته شده باشد.
« جذابیت محوری فیلم در فاصله میان ظاهر کوچک حادثه و دامنه بزرگ اثر آن نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رینولدز از توانایی آشنای خود در زمانبندی شوخی و واکنشهای سریع بهره میگیرد، اما نقش به همان وجه کمیک محدود نمیماند. فرانک در لحظههایی که کنترلش را از دست میدهد، بیشتر از آنکه صرفاً مضحک باشد، درمانده و آسیبپذیر به نظر میرسد. این لایه، اجازه میدهد تماشاگر از او فاصله نگیرد، حتی وقتی رفتارهایش به جای حل مسئله، آن را پیچیدهتر میکنند.
بااینحال، فیلم گاهی برای رساندن شخصیت به نقطه عاطفی موردنظر، او را در موقعیتهایی قرار میدهد که از منطق درونی داستان کمتر برمیآیند. از فهرستهای دقیقهای تا انتخابهای تصادفی تغییر روش فرانک، هسته مفهومی فیلم را روشنتر میکند. او که پیشتر با فهرستها و جدول زمانی به زندگی نظم میداد، سراغ کارتهایی میرود که هرکدام انتخابی متفاوت را پیش رویش میگذارند.
تصادفیبودن این شیوه در نگاه نخست رهاییبخش جلوه میکند: شاید برای بیرونآمدن از بنبست، لازم باشد بهجای طراحی بیوقفه، مجال بیشتری به اتفاق داد. اما فیلم پرسش جالبی را تنها تا حدی پی میگیرد: آیا واگذارکردن تصمیم به قرعه واقعاً آزادی است، یا صرفاً شکل دیگری از گریز از مسئولیت؟ کارتها تمهیدی رواییاند که فرانک را از مدار عادت بیرون میکشند و فرصتهایی برای موقعیتهای طنزآمیز و تأملبرانگیز فراهم میکنند.
درعینحال، معنای آنها گاه بیش از حد مستقیم توضیح داده میشود. ایده ظرفیت آن را دارد که به بحثی عمیقتر درباره کنترل، ترس و انتخاب بدل شود، ولی فیلم بیشتر به کارکرد داستانیاش بسنده میکند. کمدیای که میان خنده و اندوه نوسان دارد «Chaos Theory» میخواهد هم کمدی موقعیت باشد و هم داستانی درباره خانواده، اعتماد و آسیب عاطفی.
« این لایه، اجازه میدهد تماشاگر از او فاصله نگیرد، حتی وقتی رفتارهایش به جای حل مسئله، آن را پیچیدهتر میکنند. »
شخصیتها و اجرا
این دو وجه لزوماً با یکدیگر ناسازگار نیستند؛ حتی میتوانند به هم عمق ببخشند. مشکل آنجاست که فیلم همیشه گذار میان آنها را بهخوبی آماده نمیکند. گاهی شوخیها در فضایی سبک و سریع شکل میگیرند و اندکی بعد، داستان انتظار واکنشی جدی و همدلانه دارد، بیآنکه پیوند میان این دو لحن بهاندازه کافی محکم شده باشد.
در نتیجه، برخی صحنهها خوشتماشا و سرگرمکنندهاند، اما تعداد شوخیهایی که واقعاً به خنده میانجامند کمتر از چیزی است که از یک کمدی با چنین بازیگری و موقعیتهایی انتظار میرود. فیلم همچنین از لحظات احساسی برای بالا بردن اهمیت بحرانهای فرانک استفاده میکند؛ بااینحال، چون کمدی و درام گاهی بهجای تقویت یکدیگر، در نوبتهای جداگانه ظاهر میشوند، حاصل کار برای برخی تماشاگران ناهموار خواهد بود.
همین نوسان توضیح میدهد چرا ممکن است کسی فیلم را دلنشین بداند و دیگری آن را نه بهاندازه کافی خندهدار و نه بهاندازه کافی تأثیرگذار ارزیابی کند. روابط خانوادگی و هزینه بیپاسخماندن پرسشها بخش عاطفی فیلم بر رابطه فرانک با سوزان و دخترشان، جسی، تکیه دارد. بحران اصلی تنها نظم شخصی فرانک را بههم نمیزند؛ اعتماد و احساس امنیت در خانواده را نیز زیر سؤال میبرد.
اینجا است که فیلم از طرحی درباره مردی برنامهریز فاصله میگیرد و به داستانی درباره پیامدهای سکوت، سوءبرداشت و دشواری گفتوگو نزدیک میشود. رنج فرانک برای تماشاگر قابلدرک است، اما همین همدلی گاهی به بیقراری بدل میشود: انتظار میرود آدمها زودتر حرف بزنند، پرسشهای روشنتری بپرسند یا سوءتفاهم را پیش از آنکه گسترش یابد برطرف کنند.
« این دو وجه لزوماً با یکدیگر ناسازگار نیستند؛ حتی میتوانند به هم عمق ببخشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
امیلی مورتیمر در نقش سوزان حضوری آرام و باورپذیر دارد و به شخصیتش گرمایی میبخشد که از واکنشهای بیرونی فراتر میرود. استوارت تاونزند نیز در نقش بادی بخشی از تنش روایی را به دوش میکشد. بااینهمه، پرداخت رابطهها همیشه به پیچیدگی موقعیتهایشان نمیرسد. فیلم مسئلههای بزرگی را پیش میکشد، اما در بعضی لحظات برای رسیدن به حرکت بعدی داستان، از گفتوگو و توضیحی استفاده میکند که میتوانست طبیعیتر و دقیقتر باشد.
کارگردانی و ریتم روایت مارکوس سیگا روایت را با پیشدرآمدی قابدار سامان میدهد و داستان فرانک را در قالب خاطرهای بازگوشده پیش میبرد. این انتخاب به فیلم امکان میدهد از همان ابتدا حالوهوایی حکایتگونه پیدا کند و زمینهای برای پیوند میان زندگی فرانک و مسئله انتخاب فراهم آورد. بااینحال، چارچوب روایی همیشه به اندازه کافی ضروری احساس نمیشود؛ گاهی بیش از آنکه لایهای تازه به ماجرا بیفزاید، وسیلهای برای انتقال اطلاعات است.
ریتم فیلم در بخشهای آغازین، از جذابیت ایده و شتاب فروپاشی برنامههای فرانک نیرو میگیرد. سپس، هرچه داستان به بحرانهای شخصی نزدیکتر میشود، حرکت آن به صحنههای توضیحی و موقعیتهای ملودراماتیک وابستهتر میگردد. این تغییر، بهخودیخود ناموجه نیست، اما فیلم در اتصال بخشهای مختلف به هم همیشه موفق عمل نمیکند.
برخی رخدادها بیش از آنکه از شخصیتها و تصمیمهایشان رشد کرده باشند، به نظر میرسد برای رساندن داستان به مرحله بعدی کنار هم چیده شدهاند. موسیقی و پایانبندیِ عاطفی موسیقی فیلم آشکارا میکوشد لحظههای مهم را برجسته کند و احساس تماشاگر را به سوی تأثر هدایت کند. در بخشهایی، این همراهی به صحنهها گرما میدهد؛ اما در لحظات دیگر، شدت موسیقی از آنچه تصویر و بازیها بهتنهایی منتقل میکنند پیشی میگیرد.
« استوارت تاونزند نیز در نقش بادی بخشی از تنش روایی را به دوش میکشد. »
قوتها و کاستیها
چنین تأکیدی میتواند احساسات را بهجای آنکه از دل موقعیت بجوشاند، کمی تحمیلشده جلوه دهد. پایانبندی نیز به همین خطر نزدیک میشود. فیلم در پی نوعی آرامش عاطفی و جمعبندی روشن است، ولی مسیر رسیدن به آن برای همه یکسان قانعکننده نخواهد بود. چون روابط و سوءتفاهمها گاه با شتاب پیش رفتهاند، حلوفصل نهایی ممکن است سادهتر از وزن بحرانهایی به نظر برسد که داستان پیشتر ساخته است.
این نقد را میتوان بیآنکه جزئیات رخدادهای پایانی را فاش کرد، چنین بیان کرد: فیلم بهدنبال تسکین است، اما ابزارهایش همیشه برای بهدستآوردن آن کافی نیستند. جمعبندی «Chaos Theory» فیلمی است که ایدهای سرزنده و قابلتأمل را در قالب کمدیـدرامی خانوادگی دنبال میکند. رایان رینولدز با بازی گرم و متعادلش، فرانک را از یک تیپ صرف بیرون میآورد و لحظات صمیمانه و سرگرمکنندهای میسازد.
پرسش فیلم درباره کنترلکردن زندگی در برابر پذیرفتن پیشبینیناپذیری، همچنان جذاب است؛ و رابطههای خانوادگیاش ظرفیت ایجاد همدلی دارند. بااینحال، اثر در یافتن تعادلی پایدار میان خنده و اندوه کامیاب نمیشود. شوخیها همیشه اثرگذار نیستند، بعضی گرهها بهصورت تصنعی پیش میروند و موسیقی و پایانبندی ممکن است بیش از اندازه بر احساسات تأکید کنند.
حاصل، فیلمی خوشتماشا اما نابرابر است: اثری که لحظههای خوب و بازی محوری دلنشینی دارد، ولی در تبدیل ایده جذابش به روایتی منسجم و ماندگار، به ظرفیت کامل خود نمیرسد.
« چنین تأکیدی میتواند احساسات را بهجای آنکه از دل موقعیت بجوشاند، کمی تحمیلشده جلوه دهد. »



ثبت دیدگاه