نقد و بررسی
نقد سزار و رزالی (Cesar and Rosalie) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای که از یک مثلث فراتر میرود «Cesar and Rosalie» ساختهٔ کلود سوته، در ظاهر بر موقعیتی آشنا بنا شده است: زنی میان دو مرد، یکی شریک زندگی کنونیاش و دیگری عشقی از گذشته. اما فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که قرار نیست این وضعیت را به مسابقهای ساده برای تصاحب محبوب فروبکاهد. بازگشت داوید، رابطهٔ روزلی و سزار را از تعادل بیرون میآورد و هر سه را با پرسشی دشوار روبهرو میکند: عشق تا چه اندازه به میل و خاطره وابسته است و از کجا به تملک، عادت یا ترس از تنهایی بدل میشود؟
فیلم اطلاعات داستانیاش را با شتابی حسابشده عرضه میکند، اما گره اصلی را نه در این میبیند که روزلی سرانجام کدام مرد را برمیگزیند، بلکه در شیوهای که هر یک از شخصیتها با حضور دیگری تغییر میکنند. همین جابهجایی مرکز توجه، داستان را از ملودرامی متعارف جدا میسازد و به مطالعهای دربارهٔ ناپایداری روابط تبدیل میکند؛ مطالعهای که همیشه به پاسخهای روشن نمیرسد، اما از همین ابهام نیرو میگیرد.
روزلی و دشواریِ انتخاب روزلی، با بازی رومی اشنایدر، نه معمایی برای حلکردن است و نه جایزهای که دو مرد برای بهدستآوردنش رقابت کنند. او زنی است که میل، خاطره و نیازهایش در طول فیلم ثباتی مطلق ندارند؛ گاهی به یک رابطه نزدیک میشود و اندکی بعد از همان نزدیکی احساس تنگنا میکند. این تردید ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار انگیزههایی کاملاً شفاف دارند، آزاردهنده باشد.
فیلم نیز همیشه به اندازهٔ کافی به درون او راه نمییابد تا همهٔ چرخشهای رفتارش را توضیح دهد. با این حال، نوسان روزلی را میتوان بخشی از تجربهٔ او دانست، نه صرفاً ایرادی در شخصیتپردازی. او در برابر انتخابی قرار گرفته که دو سویش نه خوب و بد، بلکه دو نوع متفاوت از دلبستگیاند: یکی شور و هیجان بازگشت، دیگری صمیمیتی جاافتاده که در آن محبت با عادت و مالکیت درهمآمیخته است.
« اما فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که قرار نیست این وضعیت را به مسابقهای ساده برای تصاحب محبوب فروبکاهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
روزلی در پی آن نیست که با یک تصمیم ساده، تناقضهای عاطفیاش را یکبار برای همیشه از میان ببرد. همین ناتمامی او را انسانی میکند، هرچند فیلم گاه بیش از آنکه تجربهٔ درونیاش را بکاود، از او بهعنوان کانونی برای کشمکش دو مرد بهره میگیرد. سه بازیگر و سه شیوهٔ دوستداشتن بازی اشنایدر از مهمترین پشتوانههای فیلم است.
او روزلی را با ظرافتی کمادعا و حضوری گرم میسازد؛ شخصیتی که احساساتش را همیشه به کلام تبدیل نمیکند و گاه یک مکث یا لبخند، بیش از گفتوگویی طولانی دربارهٔ حالش میگوید. جذابیت بازی او فقط در زیبایی و گیرایی چهره نیست، بلکه در تواناییاش برای حفظ ابهام است: روزلی هم میتواند دلبسته باشد و هم در همان لحظه از محدودهای که رابطه برایش ساخته احساس ناخشنودی کند.
ایو مونتان در نقش سزار انرژی پرتحرکی به فیلم میآورد. او مردی پرصدا، شتابزده و گاه حسود است، اما بازی مونتان شخصیت را به یک تیپ خشن یا مضحک محدود نمیکند. در پشت رفتارهای سلطهجویانهاش، عاطفه و آسیبپذیری آشکاری نهفته است؛ همین ترکیب باعث میشود حضورش هم گاه خستهکننده باشد و هم در لحظاتی اثرگذار.
سامی فرای در نقش داوید، در سوی دیگر، خویشتندارتر و خاموشتر است. آرامش ظاهری او نقطهٔ مقابل شور سزار به نظر میرسد، اما سکوت و فاصلهگیریاش نیز میتواند نوع دیگری از دشواری در صمیمیت باشد. تقابل این سه بازیگر، نیروی محرک بسیاری از صحنههاست؛ بیآنکه فیلم ناچار شود همهچیز را در گفتوگوهای توضیحی خلاصه کند.
« روزلی در پی آن نیست که با یک تصمیم ساده، تناقضهای عاطفیاش را یکبار برای همیشه از میان ببرد. »
شخصیتها و اجرا
معرفی فیلم نیز بر حضور این سه بازیگر و نقشهای محوریشان تأکید دارد. دو مرد و جابهجاییِ رقابت یکی از جذابترین انتخابهای فیلم آن است که رقابت سزار و داوید را صرفاً رقابتی بر سر روزلی نگه نمیدارد. هرچه داستان پیش میرود، مرز میان خصومت و کنجکاوی در رابطهٔ آن دو کمرنگتر میشود.
سزار و داوید بهتدریج ناچارند نه فقط با حضور رقیب، بلکه با خود او مواجه شوند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است احساس کند این دو مرد گاهی بیش از آنکه روزلی را بفهمند، مشغول سنجیدن و شناختن یکدیگرند. این جابهجایی طنزی ظریف میآفریند و همزمان پرسشی جدیتر را پیش میکشد: آیا آدمها همیشه دقیقاً همان کسی را میخواهند که ادعا میکنند؟
حسادت سزار فقط نشانهٔ عشق نیست؛ میل او به کنترل نیز در آن حضور دارد. آرامش داوید هم لزوماً به معنای بلوغ عاطفی نیست. فیلم از این تضادها نتیجهای اخلاقی و ساده بیرون نمیکشد؛ در عوض، نشان میدهد که آدمها ممکن است همزمان به کسی عشق بورزند و از شیوهٔ دوستداشتن او برنجند. این پیچیدگی، رابطهٔ سهنفره را از یک کشمکش عاشقانهٔ معمول فراتر میبرد.
لحن: میان شوخی و تلخی لحن فیلم هم نقطهٔ قوت آن است و هم یکی از دشواریهایش. سوته موقعیتهای بامزه و گاه نزدیک به کمدی را کنار حسادت، دلشکستگی و ناامنی عاطفی قرار میدهد. برخوردهای روزمرهٔ شخصیتها میتواند خندهآور باشد، اما همان رفتارها ناگهان وجهی تلخ پیدا میکنند؛ شوخی از دل ناراحتی بیرون میآید و ناراحتی نیز گاهی با لحنی سبک پوشانده میشود.
« معرفی فیلم نیز بر حضور این سه بازیگر و نقشهای محوریشان تأکید دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی و ریتم بعضی صحنهها نیز در آغاز بر این حالوهوای بازیگوشانه میافزایند. این آمیزش همیشه یکدست از کار درنمیآید. گاه گذار از طنز به درام بیش از آنکه طبیعی باشد، تغییر ناگهانیِ دمای فیلم را به یاد میآورد. بااینهمه، ناهماهنگی لحن فقط لغزش نیست؛ تا حدی با بیثباتی روابط شخصیتها تناسب دارد.
آدمهای فیلم نیز مدام از خنده به رنجش و از نزدیکی به عقبنشینی میروند. مسئله این است که فیلم در بعضی لحظات نمیتواند این نوسان را بهطور کامل مهار کند و بنابراین صحنههایی که باید همزمان خندهدار و دردناک باشند، به یکی از این دو سمت متمایل میشوند. فضا، ریتم و شیوهٔ روایت جذابیت «Cesar and Rosalie» بیش از آنکه به حادثههای بزرگ وابسته باشد، از فضای آرام و تدریجیاش میآید.
فیلم به شخصیتها فرصت میدهد در جمعهای خانوادگی، دیدارهای روزمره و گفتوگوهای معمولی حضور پیدا کنند؛ همان لحظاتی که درام را از دل زندگی عادی بیرون میکشند. به همین دلیل، ممکن است در آغاز ساده یا حتی کمحادثه به نظر برسد، اما کمکم تماشاگر را به ریتم و هوای خود عادت میدهد. این ریتم آرام گاهی به کشآمدن میانجامد.
فیلم در برخی بخشها بیش از اندازه به رفتوآمد میان موقعیتهای مشابه تکیه میکند و تردیدهای روزلی را دوباره و دوباره به صحنه میآورد، بیآنکه هر بار لایهٔ تازهای از او آشکار شود. از سوی دیگر، همین تکرار بیقراری و بازگشتهای عاطفی را ملموس میکند: شخصیتها در مسیرهایی مستقیم حرکت نمیکنند و احساساتشان هم همیشه در جهت پیشبینیپذیر رشد نمیکند.
« موسیقی و ریتم بعضی صحنهها نیز در آغاز بر این حالوهوای بازیگوشانه میافزایند. »
قوتها و کاستیها
فیلمنامه را کلود سوته و ژانلوپ دابادی نوشتهاند و موسیقی را فیلیپ سارد ساخته است؛ ترکیبی که به جهان اثر هویت فرانسوی و لحن مشخص آن کمک میکند. جمعبندی «Cesar and Rosalie» فیلمی دربارهٔ انتخاب میان دو مرد نیست؛ دستکم، ارزش اصلیاش در تعیین برندهٔ این رقابت خلاصه نمیشود. اثر میکوشد نشان دهد که عشق میتواند همزمان آرامشبخش و محدودکننده، پرشور و فرساینده باشد و آدمها در روابطشان همیشه تصمیمهایی منطقی یا پایدار نمیگیرند.
رومی اشنایدر با بازی ظریفش به روزلی حضوری زنده میبخشد و ایو مونتان و سامی فرای نیز با دو شیوهٔ متفاوت از بازی، کشمکش عاطفی فیلم را باورپذیرتر میکنند. در مقابل، تردیدهای روزلی گاهی بیش از آنکه کاویده شوند تکرار میشوند، آمیزش کمدی و درام همیشه هموار نیست و روایت در بخشهایی به حوادث عاطفیِ دشوارباور تکیه میکند.
بااینحال، فیلم بهواسطهٔ فضای آرام، بازیهای گیرا و توجهش به بیقاعدگی عشق در ذهن میماند. این اثری است که بیشتر از آنکه پاسخ قطعی بدهد، تماشاگر را وامیدارد دربارهٔ خواستن، ماندن و آزادی در رابطه فکر کند؛ و همین نگاه، آن را از یک مثلث عشقی ساده متمایز میسازد.
« بااینحال، فیلم بهواسطهٔ فضای آرام، بازیهای گیرا و توجهش به بیقاعدگی عشق در ذهن میماند. »



ثبت دیدگاه