نقد و بررسی
نقد Castle in the Ground | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگواری در آستانهٔ سقوط «Castle in the Ground» با موقعیتی آشنا آغاز میشود: هنری، جوانی که زندگیاش حول مراقبت از مادر بیمار و امید به بهترشدن او شکل گرفته، ناگهان با فقدانی روبهرو میشود که نهفقط خانه، بلکه تصورش از آینده را نیز خالی میکند. فیلم در بخش آغازین، بهجای آنکه سوگ را صرفاً مقدمهای برای بحران بعدی بداند، به ریتم روزمرهٔ رابطهٔ مادر و پسر توجه میکند؛ به مراقبتهای کوچک، سکوتها و وابستگیای که در ظاهر مهرآمیز است، اما تمام مجال رشد هنری را نیز اشغال کرده است.
این نزدیکی عاطفی، یکی از محکمترین پایههای اثر است. مرگ مادر در اینجا حادثهای برای پیشبردن پیرنگ نیست؛ خلئی است که هنری را بیپناه و سردرگم میکند. فیلم بهدرستی نشان میدهد که سوگ همیشه با اندوه آشکار و گریه همراه نیست؛ گاهی خود را در انکار، تعویق زندگی و ناتوانی از تصمیمگیری نشان میدهد.
بااینحال، این ظرافت در نیمهٔ نخست بسیار پررنگتر از ادامهٔ فیلم است و همین تفاوت، هم نقطهٔ قوت آغازین و هم منشأ ناهمواریهای بعدی میشود. رابطهای که جای خالی را پر میکند ورود آنا به زندگی هنری، صرفاً آشنایی با همسایهای تازه نیست. او در زمانی ظاهر میشود که هنری پس از مرگ مادر، نیازمند حضور کسی است که خلأ خانه را پر کند؛ کسی که به او توجه نشان دهد و همزمان از او چیزی بخواهد.
« این نزدیکی عاطفی، یکی از محکمترین پایههای اثر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آنا شخصیتی پرجاذبه، ناآرام و گرفتار گذشتهای آشفته است. کشش میان این دو، از همان ابتدا در مرزهای روشن رابطهای عادی قرار نمیگیرد: صمیمیت، نیاز، وابستگی و نوعی میل به نجاتدادن در آن درهم میآمیزند. فیلم در همین ابهام ظرفیت دراماتیک خوبی مییابد. هنری و آنا به شکلی متفاوت زخمیاند و هرکدام در دیگری امکان موقتی برای فرار از تنهایی میبینند.
اما نیاز به دیگری، لزوماً به معنای شناخت او نیست. رابطهٔ آنها بیشتر از آنکه بر گفتوگویی عمیق و برابر بنا شود، از خلأها و احتیاجهایشان نیرو میگیرد. اثر گاهی این وضعیت را خوب لمس میکند، اما گاهی نیز آن را بهانهای برای حرکت دادن داستان به سوی خطرهای بیرونی میسازد. بازیها؛ جانبخشی به شخصیتهای ناتمام الکس ولف در نقش هنری، رنج را با پرهیز از اغراق به نمایش میگذارد.
چهره و حرکات او اغلب گویی از جهان اطراف عقب ماندهاند؛ انگار ذهنش هنوز در اتاقی محبوس است که مادرش در آن حضور داشت. بازی او در لحظات مراقبت و فقدان بهخصوص اثرگذار است، زیرا بهجای توضیح دادن احساسات، آنها را در مکثها و نگاههایش جا میدهد. هنری در ابتدا فقط نوجوانی غمگین نیست؛ کسی است که سالها مسئولیت عاطفی و عملی سنگینی را بر دوش کشیده و اکنون نمیداند بدون آن مسئولیت چه کسی خواهد بود.
« آنا شخصیتی پرجاذبه، ناآرام و گرفتار گذشتهای آشفته است. »
شخصیتها و اجرا
ایموجن پوتس نیز به آنا نیرویی ناپایدار و گیرا میبخشد. او میتواند در لحظهای سرزنده و خودمانی باشد و لحظهای بعد، از رفتار یا کلامش آشفتگی و درماندگی بیرون بزند. همین حضور پرتحرک باعث میشود آنا از قالبی کاملاً یکبعدی بیرون بماند، هرچند خود فیلمنامه ابزار کافی برای شناخت لایههای عمیقتر او فراهم نمیکند.
شیمی میان دو بازیگر واقعی است، اما تفاوت میان قدرت بازیگری و عمق شخصیتپردازی آشکار میماند: پوتس به آنا جزئیاتی میدهد که روایت کمتر به آنها مجال رشد میدهد. اعتیاد؛ میان اندوه شخصی و بحران اجتماعی فیلم اعتیاد را هم در مقیاس فردی و هم در گسترهٔ اجتماعی آن قرار میدهد. جهان داستان، شهر کوچکی است که بحران مواد افیونی در آن حضوری فراگیر دارد؛ نه بهصورت خبری دوردست، بلکه در داروها، روابط روزمره و شبکهای از آدمهایی که هرکدام به شکلی درگیر آن شدهاند.
از این نظر، فیلم میکوشد نشان دهد که وابستگی به مواد فقط مجموعهای از انتخابهای شخصی نیست، بلکه در محیطی از فقدان، دسترسی به دارو و روابط آسیبدیده رشد میکند. بااینحال، تصویر اعتیاد چندان تازه یا پیچیده نیست. اثر بیشتر بر فضای دلگیر و حس تباهی تکیه میکند تا آنکه سازوکارهای روانی و اجتماعی وابستگی را با نگاهی ویژه واکاوی کند.
« ایموجن پوتس نیز به آنا نیرویی ناپایدار و گیرا میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سقوط هنری نیز از نظر عاطفی قابلفهم است، اما از نظر زمانی و دراماتیک اندکی شتابزده به نظر میرسد. اندوه میتواند زمینهساز رفتارهای خودویرانگر باشد، ولی فیلم بهقدر کافی میان لحظهٔ فقدان و رسیدن به وابستگی فاصله و تحول نمیسازد. در نتیجه، بخشی از آنچه باید روندی تدریجی و هولناک باشد، بیشتر شبیه جهشی روایی جلوه میکند.
فضاسازی و زبان بصری یکی از امتیازهای اصلی فیلم، ساختن فضایی است که اندوه را به محیط پیرامون سرایت میدهد. خانهها و آپارتمانها، بهجای آنکه پناهگاهی امن باشند، تنگ و خستهکننده به نظر میرسند؛ گویی شخصیتها در اتاقهایی زندگی میکنند که راه خروج روشنی ندارند. تصویرپردازی تیره و حالوهوای مهآلود با وضعیت ذهنی هنری و بیثباتی جهان آنا همخوان است.
این انتخابها گاه اثر را به مرز کلیشهٔ تصویری دربارهٔ اعتیاد نزدیک میکنند، اما در بیشتر لحظات به انتقال حس حبسشدگی کمک میرسانند. قاببندی محدود نیز با جهانبینی شخصیت اصلی تناسب دارد: دوربین کمتر به چشماندازهای باز و افقهای امیدوارکننده پناه میبرد و بیشتر در فضاهای بسته و برخوردهای نزدیک میماند.
« سقوط هنری نیز از نظر عاطفی قابلفهم است، اما از نظر زمانی و دراماتیک اندکی شتابزده به نظر میرسد. »
قوتها و کاستیها
این محدودیت، حسی از نزدیکی و فشار ایجاد میکند؛ تماشاگر چنان در کنار هنری قرار میگیرد که فرصت فاصلهگرفتن از آشفتگی او را بهندرت مییابد. البته وقتی روایت به سوی خردهداستان جنایی میرود، همین تمرکز حسی به اندازهٔ کافی با وضوح روایی همراه نمیشود و فضای رازآلود، گاه به ابهامی کمثمر بدل میگردد.
خردهداستان جنایی و پراکندگی روایت نیمهٔ دوم فیلم از تنشهای جنایی و خطرهایی بهره میگیرد که از گذشتهٔ آنا و اطرافیانش سرچشمه میگیرند. این خط داستانی میتوانست نمود بیرونی همان جهانی باشد که هنری آرامآرام وارد آن میشود؛ جهانی که در آن وابستگی، بدهکاری، سوءاستفاده و خشونت به هم گره خوردهاند.
مشکل آن است که این بخش بهتدریج توجه روایت را از پرسش اصلی دور میکند: هنری چگونه با سوگ خود کنار میآید و چرا رابطهاش با آنا به چنین وابستگیای میانجامد؟ روایت در این نقطه نه آنقدر دقیق پیش میرود که تعلیق جناییاش کاملاً قانعکننده باشد و نه بهاندازهٔ کافی به درون شخصیتها بازمیگردد تا از آشفتگی خود معنایی عمیقتر بسازد.
جمعبندی
خطرها حضور دارند، اما گاه بیش از آنکه از شخصیتها زاده شوند، برای هلدادن داستان به مرحلهٔ بعدی به نظر میرسند. حاصل، نیمهای است که از نظر عاطفی ظرفیت دارد، اما تمرکزش در مقایسه با آغاز فیلم پراکندهتر است. جمعبندی «Castle in the Ground» در ترسیم سوگ خاموش یک نوجوان و شکلگیری پیوندی ناسالم میان دو انسان آسیبدیده، لحظاتی نافذ و بازیهایی بهیادماندنی دارد.
رابطهٔ هنری با مادرش، هستهٔ عاطفی محکمی برای فیلم میسازد و الکس ولف با حضوری فروخورده، سنگینی فقدان را باورپذیر میکند. ایموجن پوتس نیز به آنا کشش و التهاب میبخشد، هرچند شخصیت او در نوشته به اندازهٔ بازیاش چندوجهی نمیشود. در برابر این دستاوردها، شتاب در تحول هنری، کمعمقی نسبی آنا و خردهداستان جنایی کمتمرکز، انسجام فیلم را کاهش میدهند.
اثر دربارهٔ اعتیاد حرفی کاملاً تازه ندارد، اما در بهترین لحظاتش بهخوبی نشان میدهد چگونه فقدان و نیاز به تعلق میتوانند انسان را به رابطهای آسیبزا نزدیک کنند. فیلمی است که بیش از آنکه با تازگی روایت یا پیچیدگی پیرنگ در ذهن بماند، با فضای خفه و اندوهی که از خانهٔ یک خانواده به شهر کوچک سرایت میکند، تأثیر میگذارد.
« حاصل، نیمهای است که از نظر عاطفی ظرفیت دارد، اما تمرکزش در مقایسه با آغاز فیلم پراکندهتر است. »



ثبت دیدگاه