نقد و بررسی
نقد کارناوال رو (Carnival Row) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانسازی؛ فانتزی در هیئت شهری آشنا «Carnival Row» از ایدهای جذاب و پربار آغاز میکند: شهری صنعتی و تاریک که انسانها در آن در کنار پریان و دیگر موجودات افسانهای زندگی میکنند، اما نه در وضعیتی برابر. موجوداتی که از سرزمینهای جنگزدهشان گریختهاند، در شهری گرد آمدهاند که هم به نیروی کار و حضورشان نیاز دارد و هم آنها را بیگانه، خطرناک و سزاوار محدودیت میپندارد.
این جهان، هرچند از عناصر شناختهشدهٔ فانتزی و داستانهای دوران ویکتوریایی بهره میگیرد، با ترکیب آنها فضایی تازه میسازد: قصهٔ موجودات جادویی در اینجا فقط به شگفتی و ماجراجویی محدود نیست، بلکه درهمتنیده با مهاجرت، تبعیض و کشاکش قدرت است. شهر سریال صرفاً پسزمینهای زیبا برای تعقیبوگریز و رازآلودگی نیست.
خیابانها، محلههای فرودست و فضاهای مجلل هرکدام نشانهای از نظمی نابرابرند. «ردیف کارناوال» که نام سریال را بر خود دارد، محل برخورد و ازدحام آدمهایی است که شهر ترجیح میدهد حضورشان را نادیده بگیرد، اما نمیتواند از آنها چشم بپوشد. همین دوگانگی به جهان داستان عمق میدهد: محیطی که هم تماشایی است و هم ناآرام، هم سرشار از امکانهای فانتزی و هم گرفتار مسائل کاملاً زمینی.
زیباییشناسی و طراحی جهان یکی از برجستهترین امتیازهای سریال، جزئیات دیداری آن است. طراحی لباسها به شخصیتها و گروههای گوناگون هویت میبخشد و تفاوت طبقاتی را، بیآنکه نیاز به توضیح مستقیم باشد، به چشم میآورد. پوششها صرفاً آرایهای تزئینی نیستند؛ با فضای اجتماعی و موقعیت هر شخصیت پیوند دارند و به مخاطب کمک میکنند تا در نگاه نخست، بخشی از ساختار این جهان را دریابد.
« شهر سریال صرفاً پسزمینهای زیبا برای تعقیبوگریز و رازآلودگی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بالها، شاخها، چهرههای نامتعارف و جلوههای ویژه نیز در کنار لباسها به ساخت مجموعهای از موجودات باورپذیر کمک میکنند. دکور و حالوهوای شهر از همان ابتدا اثرگذارند. معماری و خیابانها، دود و تیرگی فضای صنعتی و کنتراست میان محلههای فقیر و خانههای اشرافی، شهری میسازند که هم کهنه و آشنا به نظر میرسد و هم بهوضوح خیالی است.
«Carnival Row» در این زمینه فقط به نمایش شکوه بصری قناعت نمیکند؛ تصویرها کمک میکنند تا فشار و تنگنای زندگی در شهر حس شود. این کیفیت بصری از عواملی است که حتی در بخشهایی که روایت کند میشود، توجه را به خود بازمیگرداند. معما و روایت چندشاخه خط اصلی داستان با تحقیق فیلو دربارهٔ رشتهای از قتلهای هولناک آغاز میشود.
این پرونده بهتدریج با فضای سیاسی شهر، سرنوشت پریان و گذشتهٔ خود کارآگاه گره میخورد. همزمان، دیدار دوبارهٔ فیلو و وینیت رابطهای قدیمی را به سطح میآورد و رویدادهای گذشته را به بحرانهای اکنون پیوند میزند. ساختار معمایی، در آغاز، وعدهٔ روایتی فشرده و پرتنش میدهد: قتلی تازه، مظنونی که زیر فشار قرار میگیرد و شهری که با هر افشاگری بیثباتتر میشود.
بااینحال، سریال به یک پروندهٔ جنایی بسنده نمیکند و چندین مسیر داستانی را پیش میبرد. سیاست، مناسبات طبقاتی، روابط خانوادگی و زندگی شخصیتهای فرعی هرکدام سهمی از زمان روایت میگیرند. این گستردگی گاهی به جهان داستان غنا میبخشد، اما همیشه به سود ریتم نیست. برخی خطوط چنان از مسیر اصلی فاصله میگیرند که بازگشت به پروندهٔ قتلها دشوار میشود و مخاطب ممکن است در تشخیص اهمیت هر بخش دچار سردرگمی شود.
« دکور و حالوهوای شهر از همان ابتدا اثرگذارند. »
شخصیتها و اجرا
مشکل اصلی، نه تعدد ایدهها، بلکه ناهماهنگی در پیوند و اولویتبندی آنهاست. ریتم؛ وعدهای که دیر به حرکت درمیآید شروع سریال آرام و تدریجی است. این مکث در ابتدا میتواند کارکردی داشته باشد: مخاطب فرصت مییابد شهر، قواعد نانوشتهٔ آن و جایگاه شخصیتها را بشناسد. اما گاه صبر و زمینهچینی از حد لازم فراتر میرود.
بعضی قسمتها بهجای آنکه اطلاعات تازه را به تنش یا تغییر معناداری بدل کنند، در موقعیتهای کمتحرک میمانند. در نتیجه، ریتم برای مدتی کند و کشدار احساس میشود. با پیشرفت روایت، کشش معمایی و پیوند میان خطوط داستانی بیشتر میشود و بخشهایی از سریال نیروی روایی پررنگتری پیدا میکنند.
بااینهمه، این بهبود یکنواخت نیست. پرش میان موضوعها و شخصیتها گاهی پیوستگی را مختل میکند و داستان بهجای آنکه بهسوی یک مرکز روشن حرکت کند، شاخههای تازهای میسازد. این ویژگی ممکن است برای تماشاگرانی که از جهانسازی گسترده لذت میبرند جذاب باشد، اما برای کسانی که انتظار روایتی منظم و متمرکز دارند، خستهکننده یا گیجکننده خواهد بود.
شخصیتها و بازیگران اورلاندو بلوم در نقش فیلو، کارآگاهی کمحرف و درگیر گذشته، حضوری سنجیده دارد. بازی او به شخصیت نوعی خستگی و احتیاط میبخشد؛ مردی که در ظاهر وظیفهاش را دنبال میکند، اما در پس این ظاهر با هویتی پیچیده و موقعیتی آسیبپذیر روبهروست. بلوم بیش از آنکه با نمایشهای پرهیجان توجه جلب کند، بر نگاهها و مکثها تکیه میکند و همین انتخاب با فضای تیرهٔ سریال تناسب دارد.
« مشکل اصلی، نه تعدد ایدهها، بلکه ناهماهنگی در پیوند و اولویتبندی آنهاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارا دلوین نیز در نقش وینیت تصویری از سرسختی و اندوه میسازد. شخصیت او صرفاً معشوقی از گذشتهٔ فیلو نیست؛ تجربهٔ آوارگی و بیاعتمادی به نهادهای انسانی به تصمیمها و رفتارهایش شکل میدهد. دلوین در لحظههایی که وینیت میان خشم، دلبستگی و تلاش برای حفظ استقلال گرفتار میشود، حضوری مؤثر دارد.
رابطهٔ این دو، اما، یکی از بخشهایی است که گاه شتابزده به نظر میرسد. سریال میخواهد گذشتهٔ مشترک آنها را پشتوانهٔ احساساتشان قرار دهد، ولی همیشه فرصت کافی برای آن نمیگذارد تا مخاطب این دلبستگی را با همان شدت باور کند. شخصیتهای فرعی نیز به گسترش دامنهٔ اجتماعی قصه کمک میکنند، اما تعدد آنها گاهی مجال پرداخت یکسان را از همه میگیرد.
بعضی چهرهها روشن و بهیادماندنیاند، درحالیکه برخی دیگر بیشتر به کارکرد رواییشان محدود میمانند. این نابرابری، در کنار پراکندگی خطها، سبب میشود توجه مخاطب میان شخصیتهایی جابهجا شود که پیوند عاطفی او با آنها هنوز بهاندازهٔ کافی شکل نگرفته است. مضمونها؛ بیگانگی، قدرت و حق تعلق زیر لایهٔ فانتزی و معمای جنایی، سریال دربارهٔ این پرسش است که چه کسی حق دارد در یک شهر زندگی کند و چه کسی میتواند قواعد آن را تعیین کند.
پریان و موجودات دیگر در موقعیتی قرار دارند که حضورشان پذیرفته شده، اما حقوق و آزادیهایشان محدود میشود. این تناقض، هستهٔ سیاسی و اجتماعی اثر را میسازد: جامعه از نیروی گروههای فرودست بهره میبرد، اما آنان را از مشارکت برابر محروم میکند. این مضمونها گاه بهروشنی بیان میشوند و گاه در جزئیات زندگی روزمره و برخوردهای میان شخصیتها پدیدار میشوند.
« کارا دلوین نیز در نقش وینیت تصویری از سرسختی و اندوه میسازد. »
قوتها و کاستیها
قوت سریال در آن است که استعارهٔ فانتزی را به موضوعی ملموس پیوند میزند؛ موجودات خیالی صرفاً برای افزودن شگفتی به داستان حضور ندارند، بلکه تجربهٔ طردشدگی و بیقدرتی را به شکلی نمایشی عینیت میبخشند. در مقابل، تعدد موضوعها گاهی از تمرکز بر همین هسته میکاهد. هرگاه روایت بیش از اندازه به شاخههای جانبی میپردازد، نیروی مضمون اصلی نیز پراکنده میشود.
جمعبندی «Carnival Row» اثری است که جذابیت اصلیاش را از جهانسازی، طراحی دیداری و پیوند فانتزی با نابرابری اجتماعی میگیرد. شهر تیره و پرجزئیات آن، لباسها و موجوداتش، و حضور بازیگرانی چون اورلاندو بلوم و کارا دلوین، مجموعهای میسازند که هویت بصری مشخصی دارد و مواد داستانی فراوانی برای کشف کردن پیش روی مخاطب میگذارد.
در سوی دیگر، شروع کند، افتوخیز ریتم، پراکندگی روایت و شتاب رابطهٔ عاشقانه مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیتهای اثر به شکلی یکپارچه به بار بنشینند. سریال گاه بیش از آنکه داستانش را متمرکز پیش ببرد، به گستردگی جهان خود تکیه میکند. بااینحال، همین جهان خاص و فضای متمایز میتواند برای تماشاگرانی که از فانتزی تاریک، معمای جنایی و قصههای اجتماعی لذت میبرند، دلیلی کافی برای ادامهٔ تماشا باشد؛ حتی اگر مسیر روایت همیشه به همان اندازه که ظاهر شهر منسجم است، منظم نباشد.
« در مقابل، تعدد موضوعها گاهی از تمرکز بر همین هسته میکاهد. »



ثبت دیدگاه