نقد و بررسی
نقد کاپیتان آمریکا (Captain America) | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قهرمانی میان دو زمان فیلم «Captain America» ساختهٔ Albert Pyun، قهرمانش را در موقعیتی قرار میدهد که میتوانست سرچشمهٔ درامی انسانی و تلخ باشد: استیو راجرز از جنگ جهانی دوم به زمانهای بیگانه پرتاب میشود و باید نهفقط با دشمنی تازه، بلکه با گسست از جهان پیشین خود کنار بیاید. این ایده ظرفیت آن را دارد که داستانی دربارهٔ حافظه، تعلق و بهای قهرمانبودن بسازد.
فیلم نیز گاه به این ظرفیت نزدیک میشود؛ بااینحال، در نسخهٔ شناختهشدهاش، میان چنین دغدغههایی و ماجرای ابرقهرمانی پرحادثهای که میخواهد روایت کند، پیوندی سست باقی میماند. نتیجه اثری ناهموار است که جذابیتش بیشتر از برخورد میان جاهطلبی داستان و محدودیتهای اجرایی آن پدید میآید تا از انسجام کامل.
آغاز کمیکبوکی و وعدهٔ ماجرا بخش مربوط به جنگ جهانی دوم، جهان فیلم را با لحنی ساده و تقریباً افسانهای بنا میکند: دانشمندانی که در پی ساختن سربازی نیرومندترند، جوانی آرمانگرا که به قهرمان بدل میشود و دشمنی که تهدیدش ابعادی فراتر از یک نبرد معمولی دارد. این روایت بیپرده و کمپیرایه، به حالوهوای اقتباسهای کمیکبوکی قدیمی نزدیک است؛ فیلم چندان در پی واقعگرایی روانشناختی یا پیچیدگی سیاسی نیست و ترجیح میدهد با نشانههای روشن، قهرمان و ضدقهرمانش را روبهروی هم قرار دهد.
همین صراحت، در لحظات آغازین، نوعی سرزندگی دارد. فیلم انگار بهجای پنهانکردن مصنوعیبودن جهانش، آن را بخشی از جذابیت خود میداند: لباسهای چشمگیر، ایدههای بزرگ و قهرمانی که بیش از آنکه آدمی روزمره باشد، از دل تصویرسازیهای مصور بیرون آمده است. اما این لحن تنها زمانی کار میکند که فیلم بتواند میان سادهدلی دلپذیر و آشفتگی اجرایی تعادل برقرار کند؛ تعادلی که در ادامه بارها از دست میرود.
« این ایده ظرفیت آن را دارد که داستانی دربارهٔ حافظه، تعلق و بهای قهرمانبودن بسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
استیو راجرز؛ قهرمانِ بیزمان استیو راجرز در اصل شخصیتی است که هویت او با اخلاق و مسئولیت تعریف میشود، نه صرفاً با توان جسمانی. فیلم با بیدارشدن او در دههای دیگر، امکان خوبی برای بررسی همین ویژگی فراهم میکند: چه چیزی از یک انسان باقی میماند وقتی جهان آشنایش ناپدید شده و ارزشهایش در محیطی تازه باید معنای دیگری پیدا کنند؟
در چند لحظه، فیلم به بیگانگی او از زمانهٔ جدید و تنهایی قهرمانیاش اشاره میکند؛ لحظاتی که به اثر عمقی فراتر از ماجرای تعقیب و نجات میبخشند. بااینحال، پرداخت این خط داستانی پیوسته نیست. فیلم میان مکثهای احساسی و حرکت بهسوی حادثهها ناگهان جابهجا میشود و به استیو فرصت نمیدهد تغییرات درونیاش را بهاندازهٔ کافی بروز دهد.
Matt Salinger تصویری آرام و کمهیاهو از او ارائه میکند؛ این خویشتنداری گاه با فروتنی و جدیت قهرمان سازگار است، اما گاه نیز باعث میشود شخصیت کمرمق به نظر برسد. تماشاگر میفهمد استیو با جهانی غریب روبهروست، اما فیلم کمتر میکوشد تجربهٔ این غربت را به رشتهای منسجم از کنش و احساس تبدیل کند.
تقابل با جمجمهسرخ در مرکز ماجرا، رویارویی کاپیتان آمریکا و جمجمهسرخ قرار دارد؛ تقابلی که بهسبب تضاد آشکار میان ظاهر و جهانبینی دو شخصیت، از بدیهیترین و درعینحال مؤثرترین عناصر فیلم است. یکی نماد وظیفه و پایداری است و دیگری چهرهٔ تهدیدی که از گذشته به زمان تازه راه یافته. این تقابل به روایت نیروی حرکتی میدهد و هر بار که دو سوی آن به یکدیگر نزدیک میشوند، فیلم برای لحظهای از پراکندگی فاصله میگیرد و هدفی روشن پیدا میکند.
« بااینحال، پرداخت این خط داستانی پیوسته نیست. »
شخصیتها و اجرا
گریم جمجمهسرخ از عناصر ماندگار اثر است. طراحی چهره، بهرغم آنکه ممکن است برای برخی تماشاگران اغراقآمیز یا نامأنوس جلوه کند، کیفیتی تصویری و کابوسوار دارد که به شخصیت هویت میدهد. Scott Paulin نیز در نقش او میان وقار و شرارت حرکت میکند و حضورش به ضدقهرمان وزن میبخشد. بااینهمه، خودِ شخصیت گاهی بیش از آنکه در یک درام کامل پرورده شود، کارکردی داستانی پیدا میکند: نیرویی برای پیشبردن تهدید و فراهمآوردن رویارویی نهایی.
بنابراین جذابیت او بیشتر از طراحی و حضور صحنهای سرچشمه میگیرد تا از عمق پرداخت روایی. ریتمی که پس از بیداری فرو مینشیند نقطهٔ ضعف اصلی فیلم در سازماندهی ریتم آن آشکار میشود. آغاز، با معرفی قهرمان و دشمن و حرکت در مسیر مأموریت، انرژی و جهت مشخصی دارد. اما پس از آنکه استیو به زمان جدید میرسد، روایت بارها در رفتوآمد میان توضیح، تعقیب و صحنههای گذار گرفتار میشود.
داستان باید هم شخصیت را با جهان تازه آشنا کند و هم نقشهٔ جمجمهسرخ را پیش ببرد، اما این دو وظیفه بهجای تقویت یکدیگر، گاه موجب توقف جریان فیلم میشوند. بعضی صحنهها با شتابی نامتوازن وارد میشوند و برخی دیگر بیش از اندازه امتداد مییابند. در نتیجه، احساس خطر همیشه با میزان اهمیتی که داستان برای آن قائل است هماهنگ نمیشود.
فیلم چند بار بهنظر میرسد آمادهٔ اوجگیری است، اما بهجای افزایش تدریجی تنش، مسیرش را به سوی اپیزودهای پراکنده منحرف میکند. این همان چیزی است که میتواند تجربهٔ تماشای آن را به حالوهوای یک مقدمهٔ طولانی یا قسمت آزمایشیِ کمجان نزدیک کند: ایدهها معرفی میشوند، اما کمتر به یک منحنی دراماتیک نیرومند میرسند.
« گریم جمجمهسرخ از عناصر ماندگار اثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لحظات کمیک و ناهمخوانی لحن یکی از نمونههای روشن دشواری فیلم در کنترل لحن، ترفند استیو برای بهدستآوردن خودروهاست: وانمودکردن به بیماری و استفاده از موقعیت برای دزدیدن ماشین. این لحظهها میتوانند خندهدار باشند، اما خندهشان بیشتر از ناهمخوانی میان قهرمان آرمانگرا و شیوهٔ ناشیانهٔ او برای حل مسئله پدید میآید تا از طنزی که سنجیده و در دل شخصیتپردازی جا افتاده باشد.
فیلم ظاهراً میخواهد با آنها سبکی و شوخطبعی وارد کند، اما نتیجه برای برخی تماشاگران مضحک و برای برخی دیگر صرفاً نامأنوس است. این صحنهها بهتنهایی مشکلساز نیستند؛ مسئله آن است که فیلم نشانهای یکدست از نوع طنز مورد نظرش به دست نمیدهد. گاه میخواهد جدی و احساسی باشد، گاه به ماجرای کمیکبوکی و بازیگوشی رو میآورد و گاه در اجرایی ناهموار ناخواسته خندهدار میشود.
به همین دلیل، تماشاگر ممکن است نداند لحظهای را باید با قهرمان همراه شود، از او بخندد یا صرفاً از گسست لحن شگفتزده بماند. اجرا، طراحی و محدودیتهای بصری فیلم Albert Pyun بیش از آنکه با شکوه تولیدی یا صحنههای اکشن پرطمطراق به یاد بماند، اثری کمخرج و دستی است. این محدودیت در طراحی لباس، دکور و گاه در پیوند میان صحنهها آشکار میشود.
بااینحال، خامدستی فیلم فقط عیب نیست؛ نوعی کیفیت مادی و بیپیرایه به آن میدهد که از آثار ابرقهرمانی صیقلیتر متمایزش میکند. جهانش همیشه باورپذیر نیست، اما دستکم حس میشود که با امکانات محدود ساخته شده و نه با بیاعتنایی کامل به هویت تصویری. لباس کاپیتان آمریکا نیز نمونهای از همین دوگانگی است: وفاداری آشکار به شمایل کمیک، در کنار اجرایی که گاه در قاب زنده چندان طبیعی به نظر نمیرسد.
« این محدودیت در طراحی لباس، دکور و گاه در پیوند میان صحنهها آشکار میشود. »
قوتها و کاستیها
فیلم نمیتواند همیشه میان وفاداری تصویری و باورپذیری سینمایی آشتی برقرار کند. در عوض، چند تصویر و جزئیات مشخص ــ بهویژه چهرهٔ جمجمهسرخ و حضور سپر ــ همچنان در حافظه میمانند. موسیقی و طراحی کلی نیز بهجای ساختن فضایی فراگیر، بیشتر یادآور محدودیتهای همان دوره و همان تولیدند؛ اما این ناهمواری بخشی از شخصیت عجیب اثر شده است.
جمعبندی «Captain America» سال ۱۹۹۰ فیلمی است که ایدههایی جذابتر از اجرای نهایی خود در اختیار دارد. داستان قهرمانی که از جنگ جهانی دوم به جهانی ناآشنا میرسد، میتوانست هم ماجرایی سرگرمکننده باشد و هم تأملی دربارهٔ تنهایی و تغییر زمانه؛ فیلم گاهی به هر دو مسیر اشاره میکند، اما بهندرت آنها را به وحدتی پایدار میرساند.
رویارویی کاپیتان آمریکا و جمجمهسرخ، گریم چشمگیر ضدقهرمان و حالوهوای کمیکبوکی، نقاط قوتیاند که اثر را از بیمزگی محض دور میکنند. در سوی دیگر، افت ریتم پس از بیداری استیو، شوخیهای ناجور و پایانبندی کماقناع، مانع از آن میشوند که ظرفیت داستان به نتیجهای رضایتبخش برسد. تماشای فیلم بیش از آنکه تجربهٔ یک ماجرای ابرقهرمانی منسجم باشد، مواجهه با اثری ناهموار و گاه ناخواسته خندهآور است؛ اثری که جذابیتش در لحظههای پراکنده و در فاصلهٔ میان نیت جدی و اجرای کموبیش آشفتهاش شکل میگیرد.
برای علاقهمندان به اقتباسهای قدیمی کمیک، همین تفاوت و خامی میتواند ارزش تماشا داشته باشد؛ اما اگر انتظار روایتی خوشریتم و پرداختشده از این قهرمان وجود داشته باشد، فیلم احتمالاً آن انتظار را برآورده نخواهد کرد.
« فیلم نمیتواند همیشه میان وفاداری تصویری و باورپذیری سینمایی آشتی برقرار کند. »
ثبت دیدگاه