نقد و بررسی
نقد Capone | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رویکردی دور از اسطورهٔ گنگستری «Capone» ساختهٔ جاش ترانک، با بازی تام هاردی در نقش آل کاپون، از همان آغاز به تماشاگر میفهماند که قرار نیست زندگی پرهیاهوی رئیس مافیا را در قالب یک زندگینامهٔ جنایی آشنا بازگو کند. فیلم بهجای دوران قدرت و سلطهٔ کاپون، او را در واپسین سالهای زندگیاش دنبال میکند؛ زمانی که ذهن و جسمش رو به زوال گذاشته و خاطرات خشونتبار گذشته در ادراک اکنون او رخنه کردهاند.
این انتخاب، جسورانه و بالقوه ثمربخش است: اسطورهٔ تبهکار را از جایگاه باشکوه و افسانهایاش پایین میآورد و او را در برابر شکنندگی تن و فرسایش حافظه قرار میدهد. اما جسارتِ ایده بهتنهایی برای ساختن روایتی منسجم کافی نیست؛ فیلم بارها میان مطالعهٔ روانشناختی، درام خانوادگی و کابوس جنایی معلق میماند، بیآنکه این عناصر را به کلیتی روشن پیوند دهد.
کاپونِ شکستخورده، نه پادشاه شیکاگو مهمترین تصمیم روایی فیلم، محدود کردن میدان دید به مردی است که دیگر از قدرت گذشتهاش بهرهای ندارد. کاپون در اینجا فرمانروای بیرقیب شهر نیست؛ انسانی بیمار و آشفته است که با خاطرات، پندارها و پیامدهای انتخابهای پیشین دستوپنجه نرم میکند. این جابهجایی زاویهٔ نگاه، از فیلم اثری متفاوت میسازد و پرسشی اخلاقی را پیش میکشد: وقتی قدرت، ترس و هیبت از میان میروند، از جنایتکار افسانهای چه باقی میماند؟
فیلم پاسخ سادهای نمیدهد و همین میتوانست نقطهٔ قوتش باشد. کاپون نه بهتمامی هیولایی دور از دسترس است و نه شخصیتی که رنجش گذشته را پاک کند. بااینحال، کوشش برای انسانیکردن او گاه به تکرار چند نشانهٔ محدود از فرسودگی و درماندگی میانجامد. در نتیجه، ایدهٔ محوریِ فروریختن اسطوره در ابتدا جذاب است، اما با گذشت زمان از ظرفیت دراماتیک خود فاصله میگیرد و به حالتی یکنواخت نزدیک میشود.
« فیلم پاسخ سادهای نمیدهد و همین میتوانست نقطهٔ قوتش باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تام هاردی؛ حضوری پرقدرت و مسئلهساز تام هاردی نیروی محرکهٔ اصلی فیلم است. او نقش را با دگرگونی جسمانی و صوتی آشکاری اجرا میکند و میکوشد هر لحظه از حضور کاپون را از مسیر بدن، تنفس، مکث و گفتارِ دشوارش بسازد. این بازی از نظر جسارت و تعهد چشمگیر است: هاردی در پی ارائهٔ تصویری آراسته یا جذاب از شخصیت نیست و با بیپروایی جنبههای ناخوشایند زوال را به نمایش میگذارد.
حتی در لحظههایی که روایت کمجان میشود، حضور او توجه را به خود جلب میکند. اما شدت اجرا همیشه به معنای دقت نیست. لهجهٔ سنگین، زمزمهها و تغییرات صوتی گاه چنان اغراقآمیز میشوند که فهم گفتار دشوار میشود و شخصیت از انسانی پیچیده به کاریکاتوری پرتحرک میل میکند. فیلم بهجای آنکه در هر صحنه میان آسیبپذیری و تهدید تعادل برقرار کند، اغلب بر نشانههای بیرونی بیماری تکیه میکند.
ازاینرو، بازی هاردی هم بزرگترین جاذبهٔ اثر است و هم یکی از عوامل فاصلهگرفتن آن از تماشاگر: اجرایی تماشایی، اما نه همیشه مهارشده. رؤیا، خاطره و کابوس فضای فیلم عمداً ناآرام و گاه کابوسوار است. مرز میان آنچه در اکنون میگذرد و آنچه در ذهن کاپون شکل میگیرد، همیشه روشن نیست؛ خاطرهها و تصاویر خشونتآمیز به شکلی مزاحم و ناگهانی وارد تجربهٔ او میشوند.
این انتخاب، به فیلم امکان میدهد بهجای بازسازی مرتب رویدادهای تاریخی، ذهنی فروپاشیده را به فرم سینمایی بدل کند. تماشاگر نیز در موقعیتی بیثبات قرار میگیرد: باید مانند خود شخصیت، برای تشخیص واقعیت از پندار تلاش کند. بااینحال، ابهام وقتی اثرگذار است که حسی تازه یا معنایی عمیقتر بسازد.
« تام هاردی؛ حضوری پرقدرت و مسئلهساز تام هاردی نیروی محرکهٔ اصلی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
در «Capone» برخی لحظههای وهمآلود بهراستی کیفیتی تلخ و ماندگار دارند، اما برخی دیگر بیشتر به مجموعهای از تصاویر زننده و شوکآور شباهت مییابند. تکرار این تصاویر، پس از مدتی نیروی اولیهشان را کم میکند. فیلم ظاهراً میخواهد زوال را بیپرده نشان دهد، اما گاهی آنقدر بر نمایش جسم فرسوده پافشاری میکند که از کندوکاو روانی فاصله میگیرد.
خانواده و زندگیِ پس از قدرت حضور همسر کاپون، مِی، که لیندا کاردلینی نقشش را ایفا میکند، راهی برای دیدن تأثیر بیماری بر نزدیکان او فراهم میآورد. مِی نه صرفاً همراهی در حاشیه، بلکه بخشی از واقعیت روزمرهای است که کاپون دیگر قادر نیست بهدرستی در آن حضور داشته باشد. رابطهٔ این دو میتوانست مرکز عاطفی فیلم شود: پیوندی که در آن محبت، ترس، خستگی و وابستگی درهم میآمیزند.
اما تمرکز فیلم بر ذهن کاپون چنان فراگیر است که دیگر شخصیتها فرصت چندانی برای شکلگرفتن پیدا نمیکنند. مِی و اطرافیانش بیشتر در واکنش به رفتار او دیده میشوند و کمتر بهعنوان انسانهایی با تعارضها و خواستههای مستقل. به همین دلیل، فیلم در لحظههایی که میکوشد از رهگذر خانواده به بهای انسانی زندگی جنایتکارانه نزدیک شود، عمق لازم را پیدا نمیکند.
این کمبود، بهویژه چون مضمون فیلم مستلزم نشاندادن پیامدهای رفتار کاپون بر دیگران است، محسوس میماند. ریتم و پراکندگی روایت کندیِ ریتم با موضوع زوال ذهنی تناسبی بالقوه دارد: زمان میتواند کشدار، تکراری و گمراهکننده احساس شود. مشکل اینجاست که فیلم این کندی را با مسیر دراماتیکِ بهاندازهکافی نیرومندی همراه نمیکند.
« تکرار این تصاویر، پس از مدتی نیروی اولیهشان را کم میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صحنهها گاه بهجای آنکه تنش را افزایش دهند یا شناخت تازهای از شخصیت به دست دهند، در حالوهوای مشابهی باقی میمانند. تماشاگر با مجموعهای از موقعیتهای عجیب و پراکنده روبهرو میشود، اما همیشه نمیتواند دریابد چه چیزی آنها را به سوی نقطهای معنادار پیش میبرد. فیلم چند رشتهٔ روایی و حسی را کنار هم میگذارد، اما پیوند میان آنها یکدست نیست.
از یکسو، میخواهد زوال کاپون را به تجربهای ذهنی بدل کند؛ از سوی دیگر، نشانههایی از درام خانوادگی و پیگیریهای بیرونی را وارد میکند. این بخشها گاهی در کنار هم قرار میگیرند، بیآنکه بهخوبی یکدیگر را تقویت کنند. حاصل، روایتی است که در بعضی لحظهها وسوسهبرانگیز و نامتعارف میشود، اما در مجموع تمرکز و ضرباهنگی ناپایدار دارد.
خشونت، ابتذال و خطرِ تأکید بیشازحد فیلم از تصویرهای ناخوشایند پرهیز نمیکند و این بیپروایی با هدفِ شکستن چهرهٔ افسانهای کاپون همخوان است. نشاندادن ضعف جسمی و بیاختیاری، آن تصویر باشکوهی را که آثار گنگستری معمولاً پیرامون قدرت مردانه و سلطه میسازند، مخدوش میکند. از این نظر، انتخاب فیلم قابلفهم است: کاپون را نه در قامت اسطوره، بلکه بهعنوان انسانی آسیبپذیر و رو به نابودی میبینیم.
بااینهمه، بیپردهبودن بهخودیخود عمق نمیآفریند. بعضی صحنهها چنان بر شوک و زنندگی تکیه دارند که نتیجه بیش از آنکه تأملبرانگیز باشد، فرساینده میشود. فیلم گاهی گویی تصور میکند هرچه نمایش ناخوشایندتر باشد، معنای سقوط نیز پررنگتر خواهد شد؛ حال آنکه تکرار این روش میتواند حساسیت تماشاگر را کاهش دهد و ظرافت شخصیتپردازی را کنار بزند.
« فیلم چند رشتهٔ روایی و حسی را کنار هم میگذارد، اما پیوند میان آنها یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
این مسئله همراه با لحن ناپایدار اثر، تشخیص مرز میان تراژدی، هراس و لحظههای ناخواستهٔ مضحک را دشوار میکند. جمعبندی «Capone» فیلمی نامتعارف دربارهٔ چهرهای است که سینما بارها او را در قالب رئیس مقتدر و افسانهای مافیا تصویر کرده است. جاش ترانک بهجای بازگشت به آن الگوی آشنا، زوال و فروریختنِ اسطوره را محور قرار میدهد؛ انتخابی که به اثر هویت مستقل میبخشد و فضای کابوسوار آن را از یک زندگینامهٔ جنایی متعارف جدا میکند.
تام هاردی نیز با اجرایی جسورانه و پرانرژی، فیلم را از بیحرکتی کامل نجات میدهد، هرچند اغراق صوتی و جسمانیِ بازیاش گاه به دشواریِ تماشا میافزاید. در برابر این امتیازها، روایت پراکنده، ریتم کشدار، کمعمقی برخی شخصیتهای پیرامونی و تکیهٔ بیشازحد بر تصاویر زننده مانع از آن میشوند که ایدهٔ اصلی به تجربهای کاملاً منسجم بدل شود.
حاصل، اثری نابرابر است: گاه تلخ و بهیادماندنی، گاه گیجکننده و خستهکننده. تماشاگرانی که انتظار داستانی پرکشش از دوران اوج آل کاپون دارند احتمالاً با فیلمی کاملاً متفاوت روبهرو خواهند شد؛ اما برای کسانی که به روایتهای روانشناختیِ تاریک و تجربههای سینمایی نامتعارف علاقه دارند، همین بیقاعدگی میتواند دلیلِ کنجکاوی باشد.
« این مسئله همراه با لحن ناپایدار اثر، تشخیص مرز میان تراژدی، هراس و لحظههای ناخواستهٔ مضحک را دشوار میکند. »
ثبت دیدگاه