نقد و بررسی
نقد Bye Bye Morons | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تراژدی در دل کمدی آشفته «خداحافظ احمقها» ساختهٔ آلبر دوپونتل، فیلمی فرانسوی است که از برخوردی نامتعارف آغاز میکند: زنی میانسال و بیمار در جستوجوی فرزندی که سالها پیش ناچار به سپردنش شده، با مردی فرسوده از کار و بایگانی نابینا همراه میشود. از همین طرح میتوان انتظار کمدی جادهای یا ماجرایی پرحادثه داشت؛ اما فیلم در پی آن است که زیر شوخیها و تعقیبوگریزها، به تنهایی، حسرت و میل آدمها به دیدهشدن برسد.
موفقیتش در این است که رنج را از دل موقعیتهای مضحک بیرون میکشد؛ دشواریاش نیز آن است که همیشه نمیتواند این دو وجه را به تعادلی قانعکننده برساند. داستان جستوجو و زمان ازدسترفته سوز تراپه، آرایشگر ۴۳سالهای که با بیماری سختی روبهرو شده، تصمیم میگیرد فرزندی را پیدا کند که در نوجوانی از او جدا شده است.
مسیر این جستوجو از راهروهای اداری میگذرد؛ فضایی که در آن هر درخواست به پروندهای تازه، ارجاعی دیگر و صفی پایانناپذیر بدل میشود. هنگامی که سوز با ژِب، کارمند فناوری اطلاعاتی گرفتار فرسودگی، و آقای بلن، بایگان نابینا، همراه میشود، داستان از یک پیگیری شخصی به سفری شهری و جمعی تغییر شکل میدهد.
فیلم جزئیات حساسِ گذشتهٔ سوز را بهتدریج آشکار میکند، اما هستهٔ عاطفی ماجرا از همان ابتدا روشن است: او میخواهد پیش از آنکه فرصت از دست برود، به پیوندی بازگردد که زندگی و شرایط از او گرفتهاند. همین فوریت به روایت نیروی محرک میدهد. جستوجو صرفاً یافتن یک نشانی نیست؛ کوششی است برای بازپسگیری بخشی از زندگی که سوز هرگز فرصت نکرده آن را واقعاً تجربه کند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قهرمانانی در حاشیهٔ دستگاه سوز، ژِب و بلن از سه موقعیت متفاوت به حاشیه رانده شدهاند. بیماری سوز او را با محدودیت زمان روبهرو کرده؛ ژِب در محیط کاریای قرار گرفته که مهارت و سالهای خدمتش دیگر ارزشی ندارند؛ و بلن، با وجود تجربه و شور فراوان، در جایگاهی کماهمیت و کماعتنا به نظر میرسد.
فیلم این شخصیتها را نه بهعنوان نمادهای بیروح، بلکه بهمثابه آدمهایی مینگرد که هنوز میل دارند کاری انجام دهند و برای کسی مهم باشند. این نگاه زمانی اثرگذارتر میشود که فیلم از ترحم مستقیم پرهیز میکند. شخصیتها درماندگی خود را با واکنشهایی عجیب، پرتحرک یا حتی مضحک پنهان میکنند؛ گویی خنده راهی است برای دوامآوردن در موقعیتی که جز آن راهی برای مواجهه با ناامیدی باقی نمانده است.
البته گاه اغراق کمیک چنان پررنگ میشود که فاصلهای میان تماشاگر و درد شخصیتها ایجاد میکند. فیلم در بهترین لحظههایش این فاصله را کوتاه میسازد؛ در لحظههای ضعیفتر، رنج را بهانهای برای شوخی میکند و زود از کنار آن میگذرد. بازیها و رابطهٔ گروهی ویرژینی افیرا در نقش سوز، نقطهٔ اتکای عاطفی فیلم است.
بازی او همزمان خستگی و سرسختی زنی را منتقل میکند که نمیخواهد بیماری تمام هویت او را در اختیار بگیرد. سوز نه قهرمانی بینقص است و نه شخصیتی صرفاً قربانی؛ او میتواند مصمم، آسیبپذیر و گاه دستپاچه باشد، و همین ترکیب به تصمیمش برای پیگیری جستوجو باورپذیری میبخشد. آلبر دوپونتل در نقش ژِب، میان بیاعتنایی ظاهری و آشفتگی درونی حرکت میکند.
« قهرمانانی در حاشیهٔ دستگاه سوز، ژِب و بلن از سه موقعیت متفاوت به حاشیه رانده شدهاند. »
شخصیتها و اجرا
شخصیت او گاه در قالب شوخیهای تند و رفتارهای نامتعارف معرفی میشود، اما حضور سوز و بلن بهتدریج نشان میدهد که پشت این واکنشها انسانی فرسوده و تنها پنهان است. نیکولا ماریه نیز برای بلن انرژی ویژهای میآورد: شور او در دلِ شغلی یکنواخت و موقعیتی محدود، به گروه رنگی کمیک میدهد. هماهنگی این سه بازیگر، ماجرا را از مجموعهای از اتفاقهای تصادفی به همراهی میان سه انسانِ آسیبدیده تبدیل میکند.
کمدی اداری و هجو اجتماعی یکی از بسترهای اصلی طنز فیلم، دیوانسالاری است؛ دستگاهی که در آن آدمها ممکن است زیر انبوه فرمها، مقررات و بخشنامهها ناپدید شوند. شوخیها فقط متوجه کارمندان یا موقعیتهای اداری نیستند، بلکه متوجه سازوکاریاند که انسان را به شمارهٔ پرونده و مسئلهای قابلارجاع فرو میکاهد.
سفر سوز و همراهانش در چنین فضایی، هم ماجرایی پرتحرک است و هم طغیانی کوچک علیه بیاعتنایی نهادی. بااینحال، هجو فیلم همیشه به یک اندازه بُرنده نیست. بعضی موقعیتهای کمیک بهجای آنکه از شخصیتها یا منطق دنیای داستان برخیزند، بیشتر بر غافلگیری و اغراق تکیه دارند؛ در نتیجه ممکن است برای بخشی از مخاطبان کمرمق یا نامتناسب جلوه کنند.
فیلم گاهی چنان به شتاب و شوخیهای پیدرپی متکی میشود که مجال کافی برای نشستن معنای انتقادی صحنهها باقی نمیماند. ریتم و زبان بصری دوپونتل روایت را با سرعت پیش میبرد. تغییر موقعیتها، رفتوآمد میان فضاهای گوناگون و ورودهای ناگهانیِ شخصیتهای فرعی، داستان را سرزنده نگه میدارند.
« سفر سوز و همراهانش در چنین فضایی، هم ماجرایی پرتحرک است و هم طغیانی کوچک علیه بیاعتنایی نهادی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این پویایی با مضمون فیلم هم تناسب دارد: شخصیتهایی که زمان و امکانشان محدود شده، ناچارند پیش از آنکه سازوکارهای کند و بیروح بر آنها غلبه کند، دستبهکار شوند. زبان بصری فیلم نیز در ساختن جهانی کمی اغراقآمیز و پرتحرک نقش دارد. قاببندیها و حرکت دوربین گاه بهجای واقعگرایی خنثی، به موقعیتها حالوهوایی نمایشی و خیالپردازانه میبخشند؛ گویی شهر، امتداد آشفتگی ذهنی و عاطفی قهرمانان است.
این سبک با فضای هجوآمیز فیلم هماهنگ است، اما ممکن است برای مخاطبی که انتظار درامی واقعگرا و آرام دارد، فاصلهگذار باشد. فرم پرجنبوجوش فیلم گاهی به غنای تجربه میافزاید و گاهی بر احساساتش سایه میاندازد. نوسان لحن و مسئلهٔ رابطهها مهمترین ضعف فیلم، نه آمیختن کمدی و درام، بلکه ناپایداری در شیوهٔ آمیختن آنهاست.
کمدی سیاه، هجو اداری، ملودرام خانوادگی و موقعیتهای عاشقانه در کنار هم قرار میگیرند، اما پیوند میانشان همیشه بهاندازهٔ کافی طبیعی شکل نمیگیرد. برخی گذارها چنان ناگهانیاند که تماشاگر فرصت نمیکند احساس یا معنای یک لحظه را دریافت کند، پیش از آنکه فیلم او را به فضای دیگری ببرد.
این مسئله بهویژه در بخش پایانی اهمیت پیدا میکند؛ جایی که تغییر لحن و رمانتیکشدن برخی رابطهها ممکن است شتابزده یا کمپرداخت به نظر برسد. فیلم برای آنکه پیوندهای عاطفیاش اثر بگذارند، نیازمند زمان و زمینهسازی بیشتری است. در عوض، گاهی به ژستهای بزرگ و نشانههای پررنگ متوسل میشود؛ انتخابی که میتواند برای بعضی تماشاگران تأثیرگذار باشد، اما برای برخی دیگر تصنعی جلوه کند.
« زبان بصری فیلم نیز در ساختن جهانی کمی اغراقآمیز و پرتحرک نقش دارد. »
قوتها و کاستیها
این نقد بدون ورود به رویدادهای پایانی میتواند گفت که فیلم در جمعکردن خردهروایتهای عاطفی به اندازهٔ کافی ظریف نیست. جمعبندی «خداحافظ احمقها» فیلمی پرانرژی و نامتعارف دربارهٔ جستوجوی پیوند، فرصت ازدسترفته و میل به دیدهشدن است. بازیهای اصلی، بهخصوص اجرای ویرژینی افیرا، و همراهی سه شخصیت ناهمگون، به داستان مرکز عاطفی میدهند؛ فضای بصری خلاقانه و ریتم تند نیز آن را از ایستایی دور نگه میدارند.
در مقابل، شوخیها یکسان اثر نمیکنند و رفتوآمد میان هجو، درام و رمانس گاه به انسجام لطمه میزند. ارزش فیلم بیش از آنکه در بینقصبودن ساختارش باشد، در جسارت آمیختن اندوه و هزل نهفته است. دوپونتل جهانی میسازد که در آن آدمهای فراموششده میکوشند در برابر دستگاهی بیاعتنا و زمانِ رو به پایان، دوباره به یکدیگر برسند.
حاصل، اثری است که ممکن است گاه زیادهگو یا ناهموار باشد، اما در لحظههای صمیمانهاش تصویری ماندگار از تنهایی و همدلی به دست میدهد.
« در مقابل، شوخیها یکسان اثر نمیکنند و رفتوآمد میان هجو، درام و رمانس گاه به انسجام لطمه میزند. »
ثبت دیدگاه