نقد و بررسی
نقد بای بای برزیل (Bye Bye Brazil) | 1980
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کارناوال در جادهٔ دگرگونی «بایبای برزیل» ساختهٔ کارلوس دیهگس، فیلمی جادهای است که سفر را نه صرفاً راهی برای پیوند دادن چند ماجرا، بلکه ابزاری برای تماشای کشوری در آستانهٔ دگرگونی میکند. کاروان نمایشی رولیدِی در شهرها و آبادیهای دورافتاده میگردد و با شعبده، رقص و نمایش قدرت برای مردمی اجرا میکند که سرگرمیهایشان محدود و زندگیشان دشوار است.
ورود چیچو، نوازندهٔ آکاردئون، و همسر باردارش، داسدو، ترکیب گروه را دگرگون میکند و به فیلم امکان میدهد تا برخورد امیدهای شخصی با واقعیت خشن مسیر را بکاود. دیهگس از دل این سفر، تصویری از برزیل میسازد که در آن سنت و مدرنیته نه در قالب دو مفهوم انتزاعی، بلکه در تجربهٔ روزمرهٔ مردم با یکدیگر روبهرو میشوند.
جادهها، شهرهای کوچک، جنگل و نشانههای تازهٔ زندگی مدرن، همگی بخشی از چشماندازیاند که آرامآرام تغییر میکند. از همین رو، عنوان فیلم حالتی دوگانه دارد: بدرودی با یک شیوهٔ زندگی و در عین حال خطاب به کشوری که هنوز مقصد روشن خود را نیافته است. جاذبهٔ صحنه و فرسایش تماشاگر کاروان رولیدِی در آغاز، همچون جزیرهای متحرک از شور و افسون به نظر میرسد.
لرد کولی با شعبده و زبان پرادعایش، سالومه با رقص اغواگرانهاش و پرستو با نمایش توان جسمانی، هر یک بخشی از این دستگاه سرگرمیاند. نمایشهایشان بر اغراق و خودنمایی تکیه دارد، اما فیلم آنها را صرفاً موضوع خنده نمیسازد. این اجراها هم وسیلهٔ معاشاند و هم پاسخی انسانی به نیاز مردم برای لحظهای گریز از تنگنای زندگی.
« جاذبهٔ صحنه و فرسایش تماشاگر کاروان رولیدِی در آغاز، همچون جزیرهای متحرک از شور و افسون به نظر میرسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، شور صحنه از همان ابتدا سایهای از فرسودگی در خود دارد. گروه برای بهدستآوردن تماشاگر و درآمد به حرکت مداوم وابسته است؛ هر توقف میتواند امیدی کوتاه باشد و هر کوچ، راهی برای گریز از ناکامی. فیلم با ظرافت نشان میدهد که این هنرمندان در برابر سرگرمیهای تازه و جذابیتهای شهرهای بزرگ آسیبپذیرند.
پرسش اصلی این نیست که آیا نمایش آنان زیباست، بلکه این است که در دنیایی که مدام شکل سرگرمی و میل مردم را عوض میکند، چه اندازه مجال بقا دارد. جاده بهمثابه نقشهٔ اجتماعی سفر در فیلم، تنها حرکت از مکانی به مکان دیگر نیست؛ نوعی نقشهبرداری از نابرابریها و فاصلههای درون کشور است. مکانهایی که کاروان از آنها میگذرد، هر کدام صورت متفاوتی از برزیل را آشکار میکنند: از آبادیهایی که زندگیشان با ریتمی کند پیش میرود تا چشماندازهایی که نشانههای توسعه و دگرگونی در آنها آشکارتر است.
فیلم به جای آنکه این تفاوتها را در گفتارهای توضیحی خلاصه کند، آنها را در خود مسیر و در برخورد شخصیتها با محیط مینشاند. یکی از هوشمندانهترین تقابلهای فیلم، رویارویی نمایش زنده با تلویزیون است. تلویزیون در اینجا فقط وسیلهای تازه نیست؛ رقیبی است که توجه عمومی را از کاروان میرباید و خیال مردم را به جهانهایی دورتر پیوند میزند.
ورود این رسانه، معنای «تماشاگر» را تغییر میدهد: مردم دیگر ناگزیر نیستند برای دیدن نمایش به میدان بیایند، زیرا سرگرمی میتواند در جایی دیگر و به شکلی تازه در دسترسشان قرار گیرد. فیلم این تغییر را با لحنی کمیک نشان میدهد، اما پشت خنده، اندوه از دسترفتن یک شیوهٔ معاش و رابطهٔ زنده میان اجراگر و تماشاگر نیز حضور دارد.
« بااینحال، شور صحنه از همان ابتدا سایهای از فرسودگی در خود دارد. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتها؛ میان آرزو و ضرورت لرد کولی شخصیتی پرتحرک و چندلایه است: مدیر کاروان، شعبدهباز و مردی که میکوشد با اعتمادبهنفس، شکستهای پیدرپی را به شکل انتخابی تازه جلوه دهد. او در برابر جهان موضعی عملگرایانه دارد و اغلب میخواهد با زیرکی از مخمصه بیرون بیاید. بااینهمه، خودِ این زیرکی نیز حدی دارد؛ نمیتوان هر مانعی را با ترفند و زبانبازی از میان برداشت.
سالومه بیش از آنکه به قالب سادهٔ زن اغواگر محدود بماند، حضوری مستقل و سرزنده در گروه دارد. رقص او جزئی از نمایش است، اما فیلم نمیگذارد بدنش فقط به منظرهای برای تماشای دیگران تقلیل یابد. سالومه در اقتصاد این جهان جایگاهی پیچیده دارد: قدرتش به جذابیت و مهارت اجرایی وابسته است و همین قدرت، هم فرصت میآفریند و هم محدودیت.
داسدو نیز با حضور آرامترش نقطهٔ مقابل اوست؛ زنی که بارداریاش یادآور تداوم زندگی در دل بیثباتی سفر است، بیآنکه فیلم او را صرفاً به نمادی انتزاعی فروبکاهد. چیچو در آغاز با شور جوانی و دلباختگی پا به کاروان میگذارد، اما مسیر او را با پرسشهایی جدیتر دربارهٔ انتخاب، وفاداری و امکان ساختن آینده روبهرو میکند.
رابطههای میان این شخصیتها، بیش از آنکه بر گفتوگوهای روانشناختی طولانی استوار باشد، در رفتارها و تصمیمهای کوچک شکل میگیرد. همین شیوه، به بازیها حالتی طبیعی و بیتکلف میدهد. لحن طنزآمیز و بُعد انتقادی «بایبای برزیل» فیلمی تلخوشیرین است. طنز آن از تضاد میان ادعاهای بزرگ و امکانات اندک، از خودنمایی لرد کولی و از موقعیتهایی برمیخیزد که گاه مضحک و گاه دردناکاند.
« او در برابر جهان موضعی عملگرایانه دارد و اغلب میخواهد با زیرکی از مخمصه بیرون بیاید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما خنده در این فیلم به معنای بیاعتنایی نیست. دیهگس به کمک طنز، فاصلهای انتقادی میسازد تا تماشاگر هم از رفتار شخصیتها لذت ببرد و هم به شرایطی بیندیشد که آنان را به این رفتارها وادار کرده است. لایهٔ اجتماعی اثر در تصویر توسعهای پدیدار میشود که الزاماً به معنای بهترشدن زندگی همه نیست.
گسترش راهها و فناوریهای تازه، چشماندازهای جدیدی میگشاید، اما همزمان میتواند شیوههای بومی زندگی را به حاشیه براند. فیلم از نوستالژی ساده برای گذشته پرهیز میکند؛ جهان کاروان نیز عادلانه یا بینقص نیست. بااینحال، در کنار وعدهٔ پیشرفت، پرسشی باقی میگذارد: چه کسانی از آن بهره میبرند و چه کسانی در جریان آن نامرئی میشوند؟
رنگ، موسیقی و حس مکان فضای دیداری فیلم از رنگ و حرکت بهره میگیرد، اما جلوهٔ بصری آن صرفاً تزئینی نیست. لباسها و اجرای پرزرقوبرق کاروان در برابر منظرههای باز و سکونتگاههای پراکنده، نوعی تضاد دیدنی میآفرینند. حرکت وسیلهٔ نقلیه و تداوم راه نیز حس بیقراری گروه را به تصویر درمیآورد.
جاده در این فیلم وعدهٔ آزادی میدهد، اما آزادیای که همواره به وضعیت اقتصادی و امکان ادامهٔ سفر وابسته است. موسیقی، بهویژه آکاردئون چیچو، عنصر مهمی در ساختن هویت فیلم است. صدای ساز او هم به جهان محلی شخصیتها تعلق دارد و هم به میل آنها برای شنیدهشدن. موسیقی، سفر را از مجموعهای از توقفها به تجربهای پیوستهتر تبدیل میکند و به فیلم گرمایی میبخشد که در پسِ نگاه انتقادیاش جریان دارد.
« اما خنده در این فیلم به معنای بیاعتنایی نیست. »
قوتها و کاستیها
دیهگس بهجای آنکه فرهنگ برزیلی را یکدست و همگون نشان دهد، از تنوع جغرافیایی و اجتماعی آن برای ساختن ضرباهنگ فیلم بهره میبرد. ریتم روایی و مرزهای اثر ساختار اپیزودیک فیلم با منطق سفر هماهنگ است: کاروان به جایی میرسد، با مردمی تازه روبهرو میشود و سپس راه میافتد. این شکل به اثر امکان میدهد تا موقعیتها و فضاهای گوناگونی را در کنار هم قرار دهد، اما گاهی پیوند میان بخشها سست میشود.
بعضی رخدادها بیشتر بهمنزلهٔ مشاهدههایی اجتماعی یا لحظههایی نمادین عمل میکنند تا مرحلههایی از تحول دراماتیک شخصیتها. در نتیجه، فیلم ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار روایتی متمرکز و علتومعلولی دارند، پراکنده جلوه کند. همین پراکندگی گاه به نمادپردازی نیز سرایت میکند. نشانههای تغییر اجتماعی بعضی وقتها چنان آشکار عرضه میشوند که فضای چندمعنایی صحنه را محدود میکنند.
همچنین شخصیتهای فرعی، با وجود آنکه به وسعت جهان فیلم میافزایند، همیشه فرصت کافی برای شکلگیری مستقل پیدا نمیکنند و بیشتر در خدمت ترسیم یک بافت اجتماعی گسترده قرار میگیرند. این کاستیها از جذابیت اثر نمیکاهند، اما نشان میدهند که دیهگس گاه بیش از آنکه بر انسجام داستانی تمرکز کند، مجذوب چشماندازهای متنوع و ایدههای اجتماعی خود است.
جمعبندی «بایبای برزیل» جادهفیلمی پررنگولعاب است که پشت نمایشهای سرگرمکنندهاش تصویری جدی از جامعهای در حال تغییر پنهان دارد. قوت اصلی آن در آمیختن طنز، موسیقی، سفر و مشاهدهٔ اجتماعی است؛ در دیدن شخصیتهایی که هم میخواهند از زندگی پیشی بگیرند و هم ناچارند با امکانات محدودشان کنار بیایند.
« در نتیجه، فیلم ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار روایتی متمرکز و علتومعلولی دارند، پراکنده جلوه کند. »
جمعبندی
ریتم اپیزودیک و نمادپردازی گاه آشکار، از یکدستی فیلم میکاهد، اما حضور کاریزماتیک گروه و حس زندهٔ مکان، اثر را از تبدیلشدن به رسالهای خشک دربارهٔ توسعه بازمیدارد. حاصل، فیلمی است که هم دعوتی به حرکت است و هم مرثیهای آرام برای جهانی که در حال محوشدن است؛ جهانی که شاید هنوز بدرود نگفته، اما دیگر نمیتواند همانگونه ادامه یابد.



ثبت دیدگاه