نقد و بررسی
نقد پروانه روی شانه (Butterfly on the Shoulder) | 1978
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و طرح بیقرار آن «Butterfly on the Shoulder» یا «Un papillon sur l’épaule»، ساختهٔ Jacques Deray در سال ۱۹۷۸، از آن تریلرهایی است که معمای خود را نه چون مسئلهای برای حلکردن، بلکه همچون وضعیتی برای زیستن پیش روی تماشاگر میگذارد. Roland Fériaud، با بازی Lino Ventura، در بارسلونا با واقعهای هولناک روبهرو میشود؛ سپس در درمانگاهی غریب به هوش میآید و درمییابد که دیگران تجربهاش را انکار میکنند.
از همان آغاز، فیلم تماشاگر را در فاصلهای ناراحتکننده میان یقین و تردید نگه میدارد: آیا فریو قربانی توطئهای است، یا آنچه به یاد میآورد معنایی دیگر دارد؟ این مقدمه، بهظاهر مصالح یک داستان جنایی آشنا را فراهم میکند: شاهدی ناخواسته، حادثهای مشکوک و جستوجوی حقیقت. اما فیلم خیلی زود از مسیر معمولِ کشف سرنخ و گشودن گرهها فاصله میگیرد.
پرسش اصلی فقط این نیست که «چه اتفاقی افتاده؟»؛ بلکه این است که وقتی همهچیز، از حافظهٔ شخصی تا نهادهای رسمی، قابلیت انکار دارد، فرد چگونه میتواند به ادراک خود اعتماد کند؟ تعلیق بهجای پاسخ فیلمنامه، نوشتهٔ Jean-Claude Carrière و Tonino Guerra، بر کمبود اطلاعات و جابهجایی مداوم نقطهٔ اتکای مخاطب بنا شده است.
هر بار که فریو میکوشد ماجرا را در قالبی روشن بفهمد، با مانعی تازه یا روایتی ناسازگار روبهرو میشود. این شیوه، تعلیق را از انتظار برای یک حادثهٔ بزرگ به تجربهٔ پیوستهٔ بیثباتی بدل میکند: تماشاگر نیز، مانند شخصیت اصلی، نمیداند کدام توضیح را باید جدی بگیرد و کدام نشانه فقط راهی به بنبست است.
« اما فیلم خیلی زود از مسیر معمولِ کشف سرنخ و گشودن گرهها فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نکتهٔ مهم آن است که ابهام فیلم صرفاً پوششی برای پنهانکردن یک پاسخ نیست. ابهام در خودِ ساختار روایت خانه کرده است؛ گویی جهان داستان چنان تنظیم شده که هر توضیح تازه، بهجای رفع تردید، لایهای دیگر بر آن میافزاید. در نتیجه، اثر به تریلری دربارهٔ ناتوانی از دانستن نزدیک میشود. این انتخاب برای مخاطبی که از روایتهای معمایی انتظار پاسخهای سرراست دارد، میتواند فرساینده باشد؛ اما برای تماشاگر علاقهمند به تعلیق روانی، سرچشمهٔ اصلی جذابیت فیلم است.
فریو؛ مردی در برابر انکار بخش بزرگی از نیروی فیلم بر دوش Lino Ventura است. بازی او از نمایش آشکار اضطراب پرهیز میکند و بهجای آن، درماندگی را در چهره و رفتار مردی نشان میدهد که میخواهد عاقل، مسلط و قابلباور بماند، اما هرچه پیش میرود، ابزارهای معمولش کارایی کمتری پیدا میکنند.
فریو قهرمانی باهوش و همهتوان نیست؛ بیشتر مردی است که بهسبب پافشاری بر آنچه به یاد دارد، در برابر نظامی از انکار و ابهام تنها میماند. این انتخاب بازیگری با فضای سرد اثر تناسب دارد. Ventura شخصیت را به هیجانهای پررنگ یا قهرمانپردازی متکی نمیکند؛ مقاومت او بیشتر در استمرار پرسشگری و نپذیرفتن توضیحهای آماده دیده میشود.
بنابراین، سردرگمی شخصیت به حالتی نمایشی و اغراقشده بدل نمیشود، بلکه به فرسایشی تدریجی شباهت پیدا میکند. تماشاگر نهفقط میبیند که فریو چه میکند، بلکه حس میکند هر تلاش برای بازپسگرفتن کنترل، او را بیشتر در موقعیتی بیپناه قرار میدهد. بارسلونا و جغرافیای بیگانگی بارسلونای فیلم، برخلاف تصویر گردشگرپسند از شهری پرجنبوجوش، بیشتر میدانِ گمگشتگی است تا مکانی برای کشف و لذت.
« نکتهٔ مهم آن است که ابهام فیلم صرفاً پوششی برای پنهانکردن یک پاسخ نیست. »
شخصیتها و اجرا
فضای داستان با اتاقها، راهروها و مکانهایی شکل میگیرد که قرار است پناه یا راهنمایی فراهم کنند، اما در عمل حس امنیت را کاهش میدهند. محیط، بهجای آنکه پسزمینهای خنثی باشد، در تجربهٔ فریو مشارکت میکند: او در شهری غریب حرکت میکند، بیآنکه بتواند قواعد نانوشتهٔ آن را بفهمد یا به کسی اعتماد کند.
در چنین فضایی، سردی فقط از نورپردازی یا معماری نمیآید؛ از مناسبات انسانی نیز سرچشمه میگیرد. پاسخها کوتاه و لغزاناند و هر ارتباط تازه ممکن است بهجای روشنکردن مسئله، بر بیاعتمادی بیفزاید. فیلم با این انتخاب، ناامنی را از یک تهدید بیرونی به تجربهای فراگیر تبدیل میکند: دیگر تنها یک شخص یا یک مکان مشکوک نیست، بلکه خودِ جهان پیرامون به نظر نامطمئن میرسد.
ریتم، تکرار و فرسودگی روایت یکی از امتیازهای فیلم این است که کنجکاوی را زنده نگه میدارد؛ تماشاگر میخواهد بداند چه پیوندی میان تجربهٔ فریو و رفتار دیگران وجود دارد. بااینحال، همین شیوهٔ پیشبرد داستان نقطهضعف آن نیز میشود. رفتوآمدهای مکرر، برخورد با موانع تازه و بازگشت به پرسشهای پیشین، در بخشهایی از فیلم حس حرکتِ بیحاصل ایجاد میکند.
روایت میخواهد تماشاگر را در همان دور باطلی محبوس کند که شخصیت تجربه میکند، اما این همنشینی همیشه به سود کشش دراماتیک نیست. از این رو، ریتم میانی فیلم ممکن است کشدار یا پراکنده به نظر برسد. هر مانع تازه لزوماً به کشف تازهای منتهی نمیشود و گاهی کارکردش بیشتر نگهداشتن فریو در وضع موجود است تا پیشبردن داستان.
« در چنین فضایی، سردی فقط از نورپردازی یا معماری نمیآید؛ از مناسبات انسانی نیز سرچشمه میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب، از نظر مضمونی قابلفهم است: شخصیت نمیتواند بهآسانی از دام بیرون برود، زیرا قواعد دام برایش ناشناختهاند. اما از نظر تجربهٔ تماشاگر، تکرار چنین الگویی ممکن است نیروی تعلیق را کاهش دهد و آن را به انتظار طولانی بدل کند. شخصیتهای پیرامونی و دنیای بسته فریو در مرکز توجه قرار دارد و فیلم نیز آگاهانه جهان را از محدودهٔ ادراک او بازمیسازد.
این تمرکز، حس همراهی با شخصیت را تقویت میکند، اما به بهای کمپرداختماندن بسیاری از چهرههای پیرامونی تمام میشود. شخصیتهای فرعی اغلب بیش از آنکه زندگی و انگیزهای مستقل داشته باشند، در نسبت با معمای فریو معنا پیدا میکنند: ممکن است راهنما باشند، مانع شوند یا ظن تازهای برانگیزند، اما کمتر فرصت مییابند به انسانهایی چندوجهی تبدیل شوند.
در نتیجه، دنیای داستان عمداً بسته و سرد میماند. این محدودیت، با منطق ذهنی فیلم سازگار است، اما دامنهٔ عاطفی آن را هم تنگ میکند. مخاطب بیش از آنکه به روابط میان شخصیتها دل ببندد، درگیر پرسش از اعتبار روایتها و حقیقت تجربهٔ مرکزی میشود. اگر انتظار درامی با روابط انسانی پرجزئیات داشته باشیم، فیلم کممایه به نظر میرسد؛ اگر این کمگویی را بخشی از حس انزوای قهرمان بدانیم، انتخابی همراستا با فضای اثر خواهد بود.
معنای عنوان و تجربهٔ تماشاگر عنوان فیلم، تصویر «پروانهای بر شانه» را پیش میکشد: چیزی سبک و ظاهراً ناچیز که حضورش نادیدهگرفتنی نیست. میتوان آن را استعارهای از اضطرابی دانست که ابتدا کوچک به نظر میرسد، اما با هر تلاش برای کنارزدنش، حضور خود را بیشتر آشکار میکند. عنوان نه توضیحی قطعی برای ماجرا عرضه میکند و نه کلیدی ساده برای رمزگشایی از آن است؛ بیشتر پژواکی شاعرانه از همان ناآرامی ماندگار فیلم است.
« در نتیجه، دنیای داستان عمداً بسته و سرد میماند. »
قوتها و کاستیها
تماشای اثر مستلزم پذیرش این است که همهٔ پرسشها الزاماً به پاسخهایی روشن و دلپذیر ختم نمیشوند. همین ویژگی، کیفیت فیلم را برای مخاطبان مختلف دوپاره میکند. برخی ممکن است پایانبندی و گشودگی روایت را ناتمام یا ناکافی بیابند؛ برخی دیگر، باقیماندن پرسشها را امتداد طبیعی جهانی بدانند که در آن حقیقت بهسادگی در دسترس نیست.
فیلم بیش از آنکه وعدهٔ حل معما بدهد، تجربهٔ گرفتارشدن در آن را میسازد. جمعبندی «Butterfly on the Shoulder» تریلری روانشناختی و سرد است که با بازی مهارشدهٔ Lino Ventura و فضاسازی مبتنی بر بیاعتمادی، تماشاگر را در کنار مردی قرار میدهد که برای اثبات واقعیت تجربهاش میجنگد. قوت فیلم در ساختن حس تردید و ناامنی و زنده نگهداشتن کنجکاوی است؛ ضعفش در تکرار موانع، کندشدن بخشهایی از روایت و کمپرداختماندن شخصیتهای فرعی.
ابهام آن نیز همزمان سرچشمهٔ جذابیت و محل اختلاف است: ممکن است تأملبرانگیز باشد، یا برای تماشاگر خواهان جمعبندی روشن، ناکافی جلوه کند. حاصل، فیلمی نیست که معما را بهسادگی از میان بردارد؛ فیلمی است که پس از پایان نیز پرسشِ اعتماد به آنچه دیدهایم و شنیدهایم را با تماشاگر باقی میگذارد.
« تماشای اثر مستلزم پذیرش این است که همهٔ پرسشها الزاماً به پاسخهایی روشن و دلپذیر ختم نمیشوند. »
ثبت دیدگاه