نقد و بررسی
نقد پروانه (Butterfly) | 1982
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای در مرز تنهایی و تابو «Butterfly» ملودرامی آمریکایی به کارگردانی Matt Cimber است که در فضای خشک و دورافتادهٔ نوادا، در دههٔ سی میلادی، رخ میدهد. جس تایلر، مردی منزوی و نگهبان معدنی متروکه، روزگارش را در سکوت و انزوا میگذراند تا اینکه کدی، دختری جوان که خود را دختر او معرفی میکند، از راه میرسد.
بازگشت کدی نهفقط زندگی روزمرهٔ جس، بلکه تصور او از گذشته و پیوندهای خانوادگی را نیز به آشوب میکشد. فیلم از همین موقعیت نامتعارف، روایتی دربارهٔ تنهایی، میل، فقر و مرزهای اخلاقی میسازد؛ روایتی که عمداً مخاطب را در وضعیتی ناراحتکننده نگه میدارد. این اثر از رمانی به قلم James M.
Cain اقتباس شده و در کنار Stacy Keach و Pia Zadora، Orson Welles را نیز در گروه بازیگران دارد. موسیقی را Ennio Morricone ساخته است؛ ترکیبی از نامهای برجسته که از همان ابتدا انتظاری فراتر از یک ملودرام معمولی پدید میآورد. اما فیلم بهجای آنکه این ظرفیتها را به روایتی کاملاً مهارشده و یکدست بدل کند، اغلب در فضایی میان درام جدی و نمایش اغراقآمیز معلق میماند.
بیابان؛ پناهگاه و دام فضای بیابانی فیلم از عناصر مؤثر آن است. معدن متروکه و خانهٔ دورافتاده، جهان داستان را از اجتماع عادی جدا میکنند و به رابطهٔ شخصیتها حالتی محصور و خفقانآور میدهند. اینجا تنهایی صرفاً پسزمینه نیست؛ نیرویی است که بر رفتار آدمها فشار میآورد و تصمیمهایشان را به سوی راههای نادرست سوق میدهد.
« بازگشت کدی نهفقط زندگی روزمرهٔ جس، بلکه تصور او از گذشته و پیوندهای خانوادگی را نیز به آشوب میکشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دوری از شهر و قواعد معمول، از یک سو به قصه رنگ افسانهای و وهمآلود میبخشد و از سوی دیگر، موقعیتهای نامتعارف آن را باورپذیرتر نمیکند؛ گاهی حتی این حس را تقویت میکند که فیلم در جهانی ساختهشده برای رسواییها و برخوردهای بزرگنماییشده جریان دارد. تصویرهای معدن و زمین خشک، ظرفیت بصری خوبی برای داستانی دربارهٔ طمع و محرومیت فراهم میکنند.
نقرهٔ پنهان در دل معدن، هم یک دارایی ملموس است و هم نشانهای از وسوسهای که شخصیتها را به خطر میاندازد. بااینحال، فیلم همیشه از این تمهید تصویری بهرهٔ دراماتیک کامل نمیبرد. گاه فضا بیش از آنکه در خدمت تحول شخصیتها باشد، به آرایهای چشمگیر بدل میشود؛ عنصری که حالوهوای غریب اثر را حفظ میکند، اما پیوند آن را با روایت محکمتر نمیسازد.
رابطهای که فیلم مهارش نمیکند مرکز ثقل فیلم رابطهٔ جس و کدی است؛ رابطهای که از همان آغاز با پرسشی اخلاقی و عاطفی همراه است. کدی مدعی است دختر جس است، اما رفتار و کشش میان آن دو بهسرعت قصه را به قلمرویی آشفته و تابوشکن میکشاند. فیلم از این موقعیت برای کاوش جدی در قدرت، آسیبپذیری و مسئولیت استفاده میکند، اما بهجای آنکه همواره با دقت به پیامدهای روانی آن نزدیک شود، گاه به تحریک و اغراق متوسل میشود.
همین انتخاب باعث میشود تماشاگر بیشتر با شوک موقعیت روبهرو شود تا با لایههای پیچیدهٔ عاطفی آن. جس میان نقش پدرانه و خواستههای شخصیاش گرفتار است؛ کشمکشی که میتوانست ستون محکمی برای درام باشد. اما روایت در ترسیم این تضاد، پیوستگی کافی ندارد. احساسات شخصیتها گاه ناگهانی تغییر میکنند و انگیزههایشان بهروشنی شکل نمیگیرند.
« تصویرهای معدن و زمین خشک، ظرفیت بصری خوبی برای داستانی دربارهٔ طمع و محرومیت فراهم میکنند. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه، رابطهای است که هم کنجکاویبرانگیز است و هم ناپایدار: فیلم میخواهد مخاطب را با پرسش اخلاقی درگیر کند، اما همیشه زمینهٔ روانی لازم برای آن را فراهم نمیآورد. بازیها؛ از استواری تا گسست Stacy Keach در نقش جس، حضور محکمتری دارد. او با چهره و حرکات کمپیرایهاش تنهایی و خستگی مردی را منتقل میکند که سالها از جهان فاصله گرفته است.
بازی او در لحظههایی که شخصیت با مسئولیت یا شرم دستوپنجه نرم میکند، به فیلم وزن میدهد و مانع میشود تمام اثر به مجموعهای از موقعیتهای جنجالی فروکاسته شود. در سوی دیگر، بازی Pia Zadora در نقش کدی برای بسیاری از تماشاگران خشک و کمانعطاف به نظر میرسد. تأکید بر اغواگری شخصیت، جای پرداختن به پیچیدگیهای درونی او را میگیرد و در نتیجه، فاصلهای میان اهمیت نقشش در داستان و عمق اجرایش پدید میآید.
حضور Orson Welles در نقش قاضی، از جذابیتهای روشن فیلم است. او حتی با زمانی محدود، صحنههایی را که در آنها ظاهر میشود از سنگینی و اقتدار برخوردار میکند. شخصیتش به روایت بُعدی نمایشی میدهد و یادآور آن است که این داستان فقط دربارهٔ میل خصوصی نیست؛ جامعه و داوری عمومی نیز در آن حضوری پررنگ دارند.
بااینحال، حضور چنین بازیگری نمیتواند کاستیهای ساختاری فیلم را بهتنهایی جبران کند. بازیگران مکمل نیز گاه به داستان جان میبخشند، اما کیفیت اجراها در سراسر اثر یکسان نیست. موسیقی و لحن نامتعادل موسیقی Morricone از امتیازهای برجستهٔ فیلم است. نغمهها به فضای بیابانی و حالوهوای ملودراماتیک اثر رنگ میدهند و گاه بیش از تصویر، احساسات پنهان صحنه را به مخاطب منتقل میکنند.
« بازیها؛ از استواری تا گسست Stacy Keach در نقش جس، حضور محکمتری دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی شنیدنی و بهیادماندنی است، اما همین قدرت گاهی تضاد میان شکوه صوتی و سستی روایت را آشکارتر میکند: فیلم لحظههایی را با تأکیدی موسیقایی همراه میسازد که از نظر دراماتیک هنوز به آن اندازه پرورده نشدهاند. لحن نیز در سراسر فیلم یکدست نمیماند. اثر گاه خود را جدی و تراژیک عرضه میکند و گاه به سوی اغراق و نوعی ملودرام نامتعارف میرود.
این دوگانگی میتواند بخشی از جذابیت عجیب آن باشد، اما در عین حال روشن نمیکند که تماشاگر باید با شخصیتها همدلی کند، از آنها فاصله بگیرد یا موقعیت را همچون نمایشی افراطی تماشا کند. فیلم نه کاملاً از مواد داستانی خود فاصلهٔ انتقادی میگیرد و نه آنقدر دقیق به آنها نزدیک میشود که پیچیدگیشان را روشن کند.
ریتمی کند و تعلیقی ناهموار یکی از دشواریهای اصلی تماشای «Butterfly» ریتم آن است. فیلم زمان زیادی را صرف حرکت در فضایی کمتحرک میکند، اما این مکثها همیشه به افزایش تنش یا شناخت شخصیتها نمیانجامند. صحنههایی که میتوانستند رابطهها را ژرفتر کنند، گاه طولانی میشوند بیآنکه اطلاعات یا دگرگونی تازهای به روایت بیفزایند.
از اینرو، کندی فیلم برای برخی تماشاگران نه تأملبرانگیز، بلکه خستهکننده خواهد بود. بااینهمه، همین ترکیب ناموزون از فضای دورافتاده، موقعیتهای جنجالی و بازیهای ناهمگون نوعی کشش کنجکاویبرانگیز پدید میآورد. مخاطب ممکن است از فیلم دلخوش نباشد، اما همچنان بخواهد بداند این آشفتگی به کجا میرسد.
« اثر گاه خود را جدی و تراژیک عرضه میکند و گاه به سوی اغراق و نوعی ملودرام نامتعارف میرود. »
قوتها و کاستیها
فیلم در ساخت تعلیق، بهجای ظرافت روایی، بیشتر بر غرابت موقعیت تکیه میکند؛ روشی که گاهی جواب میدهد و گاهی به سردرگمی میانجامد. جزئیات پایان و پیچش اصلی را کنار میگذارم، اما میتوان گفت جمعبندی روایت برای همهٔ تماشاگران رضایتبخش نخواهد بود. جمعبندی «Butterfly» فیلمی خوشساخت و منسجم نیست، اما بیخاصیت هم نیست.
فضای بیابانی، موسیقی Morricone، حضور Orson Welles و جسارتِ انتخاب موضوعی تابوشکن، آن را به اثری بدل کردهاند که تماشایش میتواند هم آزاردهنده و هم جذاب باشد. در مقابل، ریتم کند، بازی ناپایدار Pia Zadora، تحولهای روانی کمپرداخت و ناتوانی فیلم در تثبیت لحن، مانع از آن میشوند که مواد خام داستان به درامی عمیق و متوازن تبدیل شوند.
بهترین شیوهٔ مواجهه با فیلم، انتظار اثری روانشناختیِ دقیق یا ملودرامی کاملاً مهارشده نیست. «Butterfly» بیشتر تجربهای غریب و ناموزون است؛ فیلمی که ممکن است در یک لحظه تماشاگر را خسته کند و در لحظهای دیگر بهسبب جسارت و بیپرواییاش به ادامهٔ تماشا وادارد. ارزشش نه در حلوفصل بینقص ایدههایش، بلکه در همین کشمکش میان جذابیت و ناکامی نهفته است.
« جمعبندی «Butterfly» فیلمی خوشساخت و منسجم نیست، اما بیخاصیت هم نیست. »



ثبت دیدگاه