نقد و بررسی
نقد Buried in Barstow | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زنی میان دو زندگی «مدفون در بارستو» از ایدهای برخوردار است که در نگاه نخست ظرفیت یک تریلر جنایی خوشکشش را دارد: هیزل کینگ، مادری تنها که در شهری کوچک زندگی آرامی میخواهد، پیشتر آدمکشی مزدبگیر بوده و اکنون میکوشد دخترش جوی را از میراث آن زندگی دور نگه دارد. اما گذشته فقط خاطرهای ناخوشایند نیست؛ نیرویی فعال است که مدام به زمان حال راه مییابد و هیزل را وادار میکند میان نقش مادر، شهروندی عادی و زنی آشنا با خشونت جابهجا شود.
فیلم بر همین دوگانگی بنا شده است. هیزل در یک سوی زندگیاش صاحب غذاخوری و مادری نگران است؛ در سوی دیگر، مهارتها و تصمیمهایی دارد که با تصویر روزمرهاش ناسازگارند. این تضاد جذابیت اصلی شخصیت و موتور تعلیق اثر است. بااینحال، فیلم بیش از آنکه این شکاف را بهتدریج بکاود، گاه از آن بهعنوان راهی فوری برای جهش به صحنههای پرتنش استفاده میکند.
ایده از شخصیتپردازی عمیقتر پیش میرود و همین فاصله، هم منشأ سرگرمی است و هم یکی از محدودیتهای اثر. بارستو؛ آرامشی که دوام نمیآورد بارستو در فیلم صرفاً پسزمینهای جغرافیایی نیست؛ شهری است که قرار است امکان نوعی زندگی عادی را فراهم کند، اما امنیتش از آغاز شکننده به نظر میرسد.
فضای جادهای، غذاخوری و محیط نسبتاً کوچک شهر، حس دورافتادگی میسازد؛ گویی هیزل کوشیده گذشتهاش را با فاصله جغرافیایی مهار کند، بیآنکه بتواند واقعاً از آن بگریزد. هر مواجهه تازه، این آرامش ظاهری را مخدوش میکند و تماشاگر را به این پرسش میرساند که آیا زندگی تازه هیزل پناهگاهی واقعی است یا تنها مکثی پیش از بازگشت خشونت.
« این تضاد جذابیت اصلی شخصیت و موتور تعلیق اثر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در ساخت تعلیق، بهویژه در بخشهایی که خطر از دل روابط نزدیک سر برمیآورد، دستاوردهایی دارد. تهدید فقط از سوی دشمنان ناشناس نمیآید؛ پیوندهای خانوادگی و عاطفی نیز میتوانند هیزل را در موقعیت دشوار بگذارند. همین آمیختن خطر بیرونی با مسئولیتهای شخصی، داستان را از یک نمایش صرفِ زدوخورد فراتر میبرد.
بااینحال، فضای جنایی همیشه به یک جهان منسجم بدل نمیشود. گاهی صحنهها بیش از آنکه از منطق تدریجی رخدادها برآیند، برای حفظ هیجان یا معرفی خط تازهای کنار هم قرار گرفتهاند. مادری، محافظت و چرخه خشونت هسته عاطفی فیلم رابطه هیزل و جوی است. هیزل میخواهد دخترش آیندهای متفاوت داشته باشد؛ اما ابزارهایی که برای محافظت از او در اختیار دارد، از همان گذشتهای میآیند که قصد پنهانکردنش را دارد.
در این تناقض، پرسشی اخلاقی شکل میگیرد: آیا میتوان با خشونت، کسی را از خشونت دور نگه داشت؟ فیلم پاسخ روشن و نظریهپردازانهای نمیدهد، اما کشمکش میان عشق مادرانه و عادتهای شکلگرفته در جهانی بیرحم، به شخصیت هیزل وزن میبخشد. جوی نیز میتوانست بیش از آنچه در داستان میبیند و تجربه میکند، به نیرویی مستقل بدل شود.
رابطه مادر و دختر گاه بهخوبی تنش میان مراقبت و کنترل را آشکار میکند، اما پرداخت آن در همه لحظهها یکدست نیست. بعضی واکنشها و انتخابهای جوی به اندازه کافی زمینهچینی نمیشوند و در نتیجه، بهجای آنکه پیچیدگی نوجوانی و استقلالطلبی او را روشن کنند، ممکن است برای مخاطب گیجکننده جلوه کنند.
« فیلم در ساخت تعلیق، بهویژه در بخشهایی که خطر از دل روابط نزدیک سر برمیآورد، دستاوردهایی دارد. »
شخصیتها و اجرا
از این رو، پیوند عاطفی فیلم مؤثر است، اما ظرفیت آن کامل به کار گرفته نمیشود. بازیها و حضور محوری انجی هارمون انجی هارمون بار اصلی فیلم را بر دوش میکشد و در نقش هیزل، میان گرمای مادرانه و قاطعیت خطرناک شخصیتی باورپذیر حرکت میکند. او برای نشاندادن گذشته هیزل به توضیحهای پرشمار وابسته نیست؛ در لحظههایی که لحن یا رفتار شخصیت ناگهان سخت میشود، میتوان رد تجربهای را دید که هنوز از او جدا نشده است.
حضور او به فیلم مرکز ثقل میدهد و باعث میشود حتی وقتی روایت از مسیر اصلی منحرف میشود، توجه تماشاگر تا حدی نزد هیزل باقی بماند. لورن ریچاردز در نقش جوی و کریستوفر پولها در نقش الیوت در شکلدادن به روابط فرعی سهم دارند. حضور الیوت میکوشد وجه عاطفی و انسانیتری به قصه اضافه کند و داستان را به رابطهای صرفاً مادرانه و جنایی محدود نکند.
اما برخی پیوندها و جزئیات مربوط به شخصیتها با شتاب معرفی میشوند و فرصت کافی برای رشد نمییابند. نتیجه آن است که بازیگران میتوانند لحظههایی از صمیمیت یا جذابیت بسازند، ولی همه روابط به اندازهای که برای پیشبرد طرح اهمیت دارند، از عمق و پیوستگی برخوردار نیستند. تعلیق مؤثر، روایت ناپیوسته «مدفون در بارستو» در مقام تریلر تلویزیونی، از ظرفیت موقعیتهای پرتنش بهره میگیرد.
هیزل شخصیتی نیست که تنها در برابر خطر واکنش نشان دهد؛ گذشتهاش او را قادر میسازد خطر را تشخیص دهد و دست به عمل بزند. همین ویژگی، صحنههای درگیری را واجد نوعی کشش میکند و مفهوم محافظت را از سطح احساس به کنش بدل میسازد. بااینحال، فیلم در حفظ توازن میان خطوط مختلف داستانی موفق نیست.
« از این رو، پیوند عاطفی فیلم مؤثر است، اما ظرفیت آن کامل به کار گرفته نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چند مسیر همزمان باز میشوند، اما بعضی از آنها پیش از آنکه معنای کامل خود را پیدا کنند، کنار میروند یا به مسیر دیگری واگذار میشوند. مشکل اصلی، کمبود ایده نیست؛ برعکس، فیلم چندین امکان روایی را همزمان پیش میکشد: گذشته جنایی هیزل، زندگی خانوادگی، تهدیدهای تازه و روابطی که میتوانند مسیر آینده او را تغییر دهند.
دشواری در این است که این امکانات به وحدتی محکم نمیرسند. گاهی رخدادها ارتباط روشنی با یکدیگر پیدا نمیکنند و تماشاگر ناچار میشود بیشتر از خود روایت، پیوند میان آنها را حدس بزند. چنین پراکندگیای در ابتدا کنجکاویبرانگیز است، اما در ادامه، به حس ناتمامی و بیسامانی دامن میزند. تدوین، تصویر و ریتم تدوین فیلم در برخی رفتوبرگشتها و تغییر مسیرهای روایی، بر تداوم تجربه تماشاگر اثر میگذارد.
گذار میان صحنهها گاه چنان محسوس است که بهجای ایجاد ضرباهنگ، مکثی ناخواسته در جریان داستان پدید میآورد. استفاده از محو شدن تصویر به سیاهی نیز در جاهایی بهعنوان فاصلهگذاری یا پایانبندی صحنه به کار میرود، اما تکرار آن میتواند این تصور را ایجاد کند که فیلم ریتم خود را بهصورت قطعهقطعه تنظیم کرده است.
این انتخاب، برای اثری متکی بر تعلیق، همیشه کارساز نیست؛ زیرا ضرباهنگ هیجان باید از دل پیوند صحنهها برخیزد، نه از توقفهای مکرر میان آنها. از نظر بصری، فیلم بیش از آنکه بر تصویرپردازی چشمگیر تکیه کند، به موقعیت و کنش وابسته است. این سادگی میتواند با زندگی کمزرقوبرق شخصیتها سازگار باشد، اما هرجا دوربین و میزانسن میتوانند تنهایی یا ناامنی هیزل را برجسته کنند، اثر بهندرت از ظرفیت کامل آنها بهره میگیرد.
« دشواری در این است که این امکانات به وحدتی محکم نمیرسند. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، فضای جنایی فیلم بیشتر از طرح و بازیها شکل میگیرد تا از زبان تصویری مستقل و ماندگار. پایانِ ناتمام، بدون افشای رازها پایانبندی مهمترین انتخاب ساختاری و در عین حال بزرگترین نقطه آسیبپذیر فیلم است. اثر بهجای آنکه چند خط اصلی را به سرانجامی رضایتبخش برساند، با لحنی آشکارا ادامهدار متوقف میشود.
این تصمیم، از یکسو با تصور ساخت مجموعهای چندقسمتی سازگار است؛ از سوی دیگر، برای تماشاگرِ فیلمی مستقل، حس پایان ناگهانی و تعلیق طولانی برجا میگذارد. مسئله فقط باقیماندن پرسشها نیست، بلکه این است که بخش مهمی از مسیر روایی نیز پیش از آنکه به نتیجهای موقت برسد، نیمهکاره میماند.
بدون ورود به جزئیات داستان، میتوان گفت فیلم میان پایانِ باز و توقفِ ناگهانی مرز روشنی نمیگذارد. پایان باز معمولاً دستکم بخشی از تجربه را جمعبندی میکند و سپس پرسشی تازه پیش میکشد؛ اما اینجا حجم خطوط حلنشده چنان زیاد است که حس تعلیق میتواند جای رضایت روایی را بگیرد. بنابراین، آگاهی از این ویژگی پیش از تماشا اهمیت دارد: جذابیت شخصیت و فضای جنایی ممکن است بیننده را با خود همراه کند، اما فیلم پاسخگویی کامل به همه وعدههای داستانیاش را در اولویت نمیگذارد.
جمعبندی «مدفون در بارستو» اثری است با قهرمانی مرکزی جذاب، ایدهای سرگرمکننده و ظرفیت قابل توجه برای ساختن یک تریلر درباره گذشتهای که از زندگی تازه دست نمیکشد. انجی هارمون به هیزل حضوری محکم و انسانی میبخشد و کشمکش میان مادری و خشونتِ آموختهشده، پایهای عاطفی برای داستان فراهم میکند.
« در نتیجه، فضای جنایی فیلم بیشتر از طرح و بازیها شکل میگیرد تا از زبان تصویری مستقل و ماندگار. »
جمعبندی
فیلم در لحظههای پرتنش میتواند تماشاگر را درگیر کند و از تضاد میان ظاهر آرام زندگی روزمره و حقیقت پنهان شخصیت اصلی بهره ببرد. در مقابل، پراکندگی خطوط داستانی، پرداخت نابرابر بعضی روابط، نوسان ریتم و پایانبندی ناتمام مانع از آن میشوند که این ظرفیت به اثری کاملاً منسجم بدل شود. حاصل، فیلمی است که میتواند برای علاقهمندان به جناییهای تلویزیونی سرگرمکننده باشد، اما بیش از آنکه قصهای کامل ارائه کند، طرحی برای ادامهای احتمالی میسازد.
جذابیتش در شخصیت هیزل و تنشهای پیرامون اوست؛ ناکامیاش در آنکه این عناصر را به جمعبندیای درخور پیوند دهد.
« جذابیتش در شخصیت هیزل و تنشهای پیرامون اوست؛ ناکامیاش در آنکه این عناصر را به جمعبندیای درخور پیوند دهد. »
ثبت دیدگاه