نقد و بررسی
نقد بولگاسال: روح های جاودان (Bulgasal: Immortal Souls) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نفرین جاودانگی؛ آغاز یک تراژدی بلند «بولگاسال: روحهای نامیرا» در ظاهر با داستان انتقام آغاز میشود: مردی که از کودکی با نفرینی غریب پیوند خورده و مرگ برایش معنای همیشگی خود را ندارد، در پی زنی است که گمان میکند سرچشمه رنجهای ششصدسالهاش بوده است. اما سریال بهسرعت روشن میکند که انتقام، تنها دروازه ورود به جهانی گستردهتر است؛ جهانی که در آن تناسخ، خاطره، سرنوشت و ماهیت هیولاها درهم تنیدهاند.
داستان از تماشاگر میخواهد نهفقط دنبال پاسخ معماها برود، بلکه درباره امکان گسستن از گذشته نیز بیندیشد. این مجموعه کرهای شانزدهقسمتی، فانتزی و معمای خود را بر پایه افسانه موجودی نامیرا بنا میکند؛ موجودی که با خون انسان پیوند دارد و جاودانگیاش بیش از آنکه موهبت باشد، نفرینی فرساینده است.
نقطه قوت طرح اولیه، همین جابهجایی معنایی است: زندهماندن لزوماً نشانه قدرت نیست و گاه ادامه حیات، بهمعنای گرفتارماندن در چرخهای بیپایان از فقدان و کینه است. روایتی معمایی و چندلایه ساختار روایت بر رفتوآمد میان گذشته و حال استوار است. شخصیتها با چهرهها و پیوندهایی آشنا به زندگیهای تازه بازمیگردند، اما خاطرهها و هویتهایشان همواره بهروشنی در دسترس نیست.
« داستان از تماشاگر میخواهد نهفقط دنبال پاسخ معماها برود، بلکه درباره امکان گسستن از گذشته نیز بیندیشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این گسست میان آنچه رخ داده و آنچه شخصیتها به یاد میآورند، موتور اصلی تعلیق سریال است. هر سرنخ میتواند برداشت ما از رابطهها را تغییر دهد و هر خاطره تازه، معنای پیشینِ دشمنی یا دلبستگی را دوباره صورتبندی کند. این شیوه روایت در نیمه نخست بسیار مؤثر است. سریال بهجای آنکه همه اطلاعات را یکباره آشکار کند، قطعههای گذشته را در زمان مناسب پیش میکشد و تماشاگر را به ساختن فرضیه وامیدارد.
رازها فقط برای غافلگیری به کار نمیروند؛ پیوند میان شخصیتها را نیز پیچیدهتر میکنند. بااینحال، بلندپروازی داستانی گاهی از انسجام آن پیشی میگیرد. تعدد روابط، خاطرهها و انگیزهها ممکن است در بعضی مقاطع به جای روشنکردن معما، سردرگمی بیافریند؛ بهویژه وقتی تصمیمی مهم ناگهان رخ میدهد و زمینه روانی کافی برای آن فراهم نشده است.
شخصیتها؛ میان کینه و آسیبپذیری دان هwal در مرکز عاطفی روایت قرار دارد؛ مردی که زخمهایش در طول قرنها به بخشی از هویت او بدل شدهاند. او در آغاز بیش از آنکه قهرمانی متعارف باشد، نیرویی خاموش و خشمگین است که زندگی را از دریچه مجازات و حسابکشی میبیند. جذابیت شخصیت در همین تضاد نهفته است: قدرت فراطبیعی او با ناتوانیاش در رهایی از گذشته همراه میشود.
« این گسست میان آنچه رخ داده و آنچه شخصیتها به یاد میآورند، موتور اصلی تعلیق سریال است. »
شخصیتها و اجرا
بازی لی جینووک این سردی بیرونی را با رگههایی از فرسودگی و اندوه همراه میکند و به شخصیت اجازه میدهد ورای چهره انتقامجو، انسانی گرفتار نیز باقی بماند. مین سانگاون، در سوی دیگر این رابطه، شخصیتی است که پیوندش با گذشته بهتدریج آشکار میشود. او صرفاً ابزاری برای پیشبردن معمای دان هwal نیست؛ ترس، احتیاط و تلاشش برای محافظت از خود و نزدیکانش، به روایت وجهی انسانیتر میبخشد.
رابطه این دو بر کشمکشی میان بدگمانی و کشش عاطفی شکل میگیرد. سریال از همین تعارض برای ساختن نوعی عاشقانه تلخ بهره میبرد؛ عشقی که کمتر به آسودگی و وصال میرسد و بیشتر با تردید، خاطره و خطر احاطه شده است. در کنار این دو، شخصیتهای مکمل نیز در شکلدادن به جهان قصه سهم دارند. بااینهمه، همه آنها به یک اندازه پرداخت نمیشوند.
برخی تصمیمهایشان در لحظههایی حساس چنان ناگهانی به نظر میرسد که انگیزه درونیشان پشت پیچوخم پیرنگ پنهان میماند. این ضعف، بهخصوص در روایتی که بر رازهای دیرپا تکیه دارد، اهمیت دارد: غافلگیری وقتی اثرگذار است که پس از آشکارشدن، رفتار شخصیت را باورپذیرتر کند، نه مبهمتر. فضاسازی، تصویر و موسیقی از چشمگیرترین جنبههای «بولگاسال» ساختن فضایی است که افسانه و وحشت را در کنار اندوه قرار میدهد.
« مین سانگاون، در سوی دیگر این رابطه، شخصیتی است که پیوندش با گذشته بهتدریج آشکار میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
منظرهها، نورپردازی و رنگها، جهانی سرد و رازآلود میسازند؛ جهانی که در آن طبیعت گاه آرامشبخش و گاه تهدیدکننده جلوه میکند. تصویرپردازی بهویژه در صحنههای مربوط به گذشته، به روایت حس قدمت میدهد و کمک میکند فاصله میان قرنها صرفاً با توضیح کلامی منتقل نشود. خشونت و خونریزی نیز بخشی از زبان بصری مجموعهاند.
این صحنهها برای همه مخاطبان خوشایند نخواهند بود، اما در بسیاری از لحظات با فضای قصه هماهنگاند و بر خصلت جسمانی نفرین تأکید میکنند. موسیقی و طراحی صوتی نیز به حفظ حالوهوای حزنآلود کمک میکنند؛ هرچند تداوم همین لحن سنگین، گاهی فرصت تنفس عاطفی را از تماشاگر میگیرد. زیبایی ظاهری اثر همیشه به معنای تازگی بصری نیست، اما در مجموع، تصویر و فضا هویتی متمایز به سریال میبخشند.
عشق، تناسخ و معنای انتقام عاشقانه سریال از جنس رابطهای ساده و بیدغدغه نیست. احساسات شخصیتها با پرسشهایی درباره هویت و حافظه گره خوردهاند: آیا میتوان کسی را بهخاطر گذشتهای که شاید به یاد ندارد محکوم کرد؟ آیا پیوندی که در زندگیهای مختلف تکرار میشود، نشانه عشق است یا اسارت در سرنوشت؟
« خشونت و خونریزی نیز بخشی از زبان بصری مجموعهاند. »
قوتها و کاستیها
«بولگاسال» پاسخ قطعی و آسانی برای این پرسشها نمیسازد و همین تردید، به رابطههایش نیروی تراژیک میدهد. انتقام نیز در مسیر داستان به مفهومی پیچیدهتر از مجازات دشمن بدل میشود. کینه، در ابتدا نیروی محرک دان هwal است، اما هرچه لایههای گذشته کنار میروند، روشنتر میشود که انتقام لزوماً رنج را جبران نمیکند و ممکن است آن را به نسلها و زندگیهای بعدی منتقل سازد.
در این معنا، تناسخ فقط سازوکاری برای گسترش معما نیست؛ تصویری از تکرار زخمها و دشواری رهایی از آنهاست. همین مضمون به سریال عمق میدهد، گرچه گاهی بیانش زیر بار توضیحات و افشاگریهای پیدرپی کماثر میشود. ریتمی که در ادامه سنگین میشود آغاز سریال نیروی کشش بالایی دارد. نفرین مرکزی، فضای افسانهای و پرسش درباره رابطه شخصیتها، تماشاگر را به دنبالکردن قسمتهای بعدی ترغیب میکند.
اما این شتاب در سراسر مجموعه حفظ نمیشود. در بخشهای پایانی، روایت گاه به مکثهای طولانی و تکرار احساسیِ موقعیتها دچار میشود. برخی صحنهها بیش از آنکه اطلاعات یا تحول تازهای اضافه کنند، بر اندوهی تأکید میکنند که پیشتر نیز بهخوبی منتقل شده است. این کندی برای همه مخاطبان آزاردهنده نخواهد بود؛ کسانی که با ملودرامهای پراندوه و داستانهای طولانی خو گرفتهاند، ممکن است آن را بخشی از لحن اثر بدانند.
« بولگاسال» پاسخ قطعی و آسانی برای این پرسشها نمیسازد و همین تردید، به رابطههایش نیروی تراژیک میدهد. »
جمعبندی
بااینحال، وقتی کشمکشها مدام به تعویق میافتند یا شخصیتها در برابر اطلاعات تازه واکنشهایی نامنتظر نشان میدهند، تعلیق جای خود را به خستگی میدهد. ریتم ناهماهنگ، بزرگترین مانع سریال برای رسیدن به تأثیری همسنگ ایده بلندپروازانهاش است. جمعبندی «بولگاسال: روحهای نامیرا» فانتزیای پرزرقوبرق و در عین حال غمزده است که از پیوند انتقام، عشق و تناسخ، روایتی درباره اسارت در گذشته میسازد.
معمای مرکزی و فضای بصری چشمنوازش در بخشهای آغازین بسیار جذبکنندهاند و بار عاطفی رابطههایش میتواند تا مدتها در ذهن بماند. در مقابل، کندشدن ریتم در ادامه، تصمیمهای گاه نامقنع و انباشت اندوه، از یکدستی تجربه میکاهند. با وجود این نارساییها، سریال برای مخاطبی که از داستانهای رازآلود، جهانهای افسانهای و ملودرامهای تراژیک لذت میبرد، تجربهای بهیادماندنی فراهم میکند.
شاید همه گرههایش به یک اندازه سنجیده باز نشوند، اما پرسش اصلیاش—اینکه آیا میتوان از چرخه کینه و رنج بیرون آمد—تا پایان نیروی عاطفی خود را حفظ میکند.
« ریتم ناهماهنگ، بزرگترین مانع سریال برای رسیدن به تأثیری همسنگ ایده بلندپروازانهاش است. »



ثبت دیدگاه