نقد و بررسی
نقد Brigsby Bear | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای نامتعارف دربارهٔ داستانگویی «خرس بریگزبی» از همان فرض مرکزیاش مسیری متفاوت از کمدیهای آشنای بلوغ و بازگشت به زندگی روزمره میگشاید: برنامهای کودکانه که تنها یک بیننده دارد، جیمز، و جهانی خیالی که برای او نه سرگرمیِ گذرا، بلکه چارچوبی برای فهمیدن جهان است. وقتی آن برنامه ناگهان به پایان میرسد، جیمز میکوشد خودش روایت آن را ادامه دهد.
این طرح هم زمینهٔ طنزهای نامتعارف فیلم را فراهم میکند و هم پرسشی جدیتر را پیش میکشد: وقتی چیزی که به ما معنا و امنیت داده از دست میرود، چگونه میتوان دوباره با جهان رابطه برقرار کرد؟ فیلم برای جذابماندن به افشای جزئیات رازآلود قصه متکی نیست؛ نیروی آن بیش از هر چیز در واکنش جیمز به موقعیتی تازه و در تلاشی است که برای حفظ پیوندش با داستان محبوبش آغاز میکند.
به همین دلیل، بهتر است تماشاگر با اطلاعاتی بیش از طرح کلی وارد فیلم نشود. «خرس بریگزبی» از آن آثار جمعوجوری است که شگفتیاش نه در پیچیدگیهای پرشمار، بلکه در برخورد میان موقعیتی تلخ و تخیلی سرشار از گرما شکل میگیرد. جیمز؛ غریبگی بهمثابه شیوهای برای دیدن کایل مونی نقش جیمز را با ترکیبی از دستپاچگی، اشتیاق و صداقتی بیتکلف بازی میکند.
شخصیت او در برخورد با جهان بیرون گاه ناآشنا و نامتناسب به نظر میرسد، اما فیلم او را به موضوع تمسخر بدل نمیکند. برعکس، دوربین بهتدریج نشان میدهد که آنچه دیگران ممکن است سادهلوحی یا رفتار عجیب بخوانند، از تجربهای محدود و دلبستگیای عمیق سرچشمه میگیرد. مونی از اغراق در بازی پرهیز میکند و همین خویشتنداری، لحظههای کمیک را باورپذیرتر میسازد.
« وقتی آن برنامه ناگهان به پایان میرسد، جیمز میکوشد خودش روایت آن را ادامه دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جیمز صرفاً شخصیتی نیست که باید «عادیشدن» را بیاموزد. او نیز بر اطرافیانش اثر میگذارد و آنان را وادار میکند از پیشفرضهای خود دربارهٔ رشد، خانواده و معاشرت فاصله بگیرند. فیلم در این رابطه یکسویه عمل نمیکند: سازگاری فقط وظیفهٔ جیمز نیست؛ اطرافیانش نیز باید بیاموزند چگونه به او گوش دهند و علایقش را جدی بگیرند.
همین نگاه، از کلیشهٔ داستانهایی که شخصیت متفاوت را صرفاً موضوع اصلاح و راهنمایی میدانند، فاصله میگیرد. عروسکها و شور آفرینش مهمترین جذابیت بصری و حسی فیلم، جهان دستساز «خرس بریگزبی» است. عروسکها، طراحی ساده و فضای برنامهٔ کودکانه به فیلم رنگی خاص میبخشند؛ رنگی که هم یادآور سرگرمیهای قدیمی است و هم عمداً کمی خام و نامتعارف باقی میماند.
این جهان قرار نیست از نظر فنی بینقص یا کاملاً متقاعدکننده باشد. اتفاقاً محدودیتها و ناهمواریهایش بخشی از شخصیت آناند: حاصل تخیل کسی است که با هرچه در اختیار دارد، جهانی را ساخته و به آن معنا بخشیده است. وقتی ایدهٔ ساخت فیلمی تازه از دل این دلبستگی بیرون میآید، «خرس بریگزبی» به اثری دربارهٔ خودِ هنر نیز بدل میشود.
ساختن فیلم در اینجا ژستی پرطمطراق یا صرفاً تقلیدی از صنعت سینما نیست؛ راهی است برای همکاری، یافتن زبان مشترک و تبدیل تجربهٔ شخصی به چیزی که دیگران هم بتوانند در آن سهم داشته باشند. فیلم بهخوبی نشان میدهد که خلاقیت همیشه از مهارت کامل یا امکانات فراوان آغاز نمیشود؛ گاهی نخستین مادهٔ آن، شوقی صادقانه است که آدمها را دور هم جمع میکند.
« جیمز صرفاً شخصیتی نیست که باید «عادیشدن» را بیاموزد. »
شخصیتها و اجرا
کمدیِ نرم و بازیهای گروهی طنز فیلم بر فاصلهٔ میان نگاه جیمز به جهان و قواعدی تکیه دارد که دیگران بدیهی میشمارند. این فاصله در بسیاری از صحنهها به شوخیهایی خوشزمان و دلنشین میانجامد، بیآنکه شخصیت اصلی به کاریکاتوری خندهآور تقلیل پیدا کند. شوخیها عموماً از موقعیت و واکنش آدمها زاده میشوند، نه از ریشخندکردن آسیبپذیری جیمز.
همین تمایز برای حفظ لحن مهربان فیلم اهمیت دارد. بازیهای گروهی نیز به این فضای صمیمی کمک میکنند. مونی محور عاطفی اثر است، اما بازیگران پیرامون او هرکدام به جهان فیلم رنگ جداگانهای میافزایند. حضور مارک همیل در پیوند با برنامهٔ خیالی، و بازیگرانی چون گرگ کینیر، کلر دینز و مت والش در بخشهای مربوط به جهان بیرونی، به قصه تنوع میدهد.
حاصل، گروهی از شخصیتهاست که گاه با کمترین اشاره شکل میگیرند و در بهترین لحظهها به جیمز اجازه میدهند به جای آنکه فقط موضوع توجه دیگران باشد، خودش در رابطهها نقش فعالی پیدا کند. اطلاعات عوامل و بازیگران فیلم نیز همین ترکیب را تأیید میکند: کارگردانی دیو مککری و فیلمنامهٔ مشترک مونی و کوین کاستلو، با گروهی از بازیگران شناختهشده در کنار چهرههای جوانتر.
خانواده، تعلق و گوشدادن در زیر لایهٔ کمدی، فیلم دربارهٔ خانواده و معنای تعلق است. «خرس بریگزبی» خانواده را صرفاً با نسبتهای رسمی یا انتظارهای ازپیشتعیینشده تعریف نمیکند؛ بیش از هر چیز، آن را در توانایی دیدن نیازهای دیگری و همراهشدن با جهان او جستوجو میکند. این مضمون در رابطهٔ جیمز با نزدیکانش شکل میگیرد، اما فیلم از تبدیل آن به بیانیهای سنگین پرهیز دارد.
« شوخیها عموماً از موقعیت و واکنش آدمها زاده میشوند، نه از ریشخندکردن آسیبپذیری جیمز. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بیشتر اوقات، معنا از رفتارهای کوچک، سکوتها و کوششهای نامطمئن شخصیتها به دست میآید. از این منظر، علاقهٔ جیمز به برنامهٔ خیالی فقط یک سرگرمیِ کودکانه نیست. این علاقه بخشی از گذشته و هویت اوست؛ چیزی که نمیتوان با توصیهای ساده از او خواست کنار بگذارد. فیلم بهدرستی نشان میدهد که کمککردن همیشه به معنای گرفتن چیزی از کسی یا واداشتن او به حرکت در مسیری ازپیشتعیینشده نیست.
گاهی نزدیکشدن واقعی زمانی رخ میدهد که آدمها بهجای تصحیحکردن تجربهٔ دیگری، برای مدتی وارد جهان او شوند. ریتم و محدودیتهای روایت بااینحال، فیلم در پرداخت همهٔ ایدههایش به یک اندازه موفق نیست. ریتم در بعضی بخشها افت میکند و برخی موقعیتها بیش از آنکه به مرحلهای تازه از تحول شخصیتها برسند، در همان فضای بامزه و دلپذیر میمانند.
این مکثها ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی تندتر یا کشمکش داستانی پررنگتری دارند، حوصلهسربر باشد. فیلم حالوهوایی آرام و کمتنش دارد و برای حفظ آن، گاهی از گسترش پیامدهای جدیتر قصه چشم میپوشد. نیمهٔ دوم نیز همیشه به پختگی و یکپارچگیِ ایدهٔ آغازین نیست. لحظههایی که میتوانستند بیشتر کاویده شوند، گاه سریع از کنار ما میگذرند؛ بهویژه آنجا که برخورد جیمز با دنیای بیرون ظرفیت دراماتیک بیشتری دارد.
در نتیجه، بعضی شخصیتهای فرعی و برخی رابطهها فرصت محدودی برای عمقیافتن پیدا میکنند. پایان فیلم نیز برای برخی تماشاگران گرم و اثرگذار است، اما ممکن است برای عدهای بیش از حد ساده یا کمفشار جلوه کند. این دو واکنش با هم ناسازگار نیستند: فیلم در ساختن عاطفه تواناست، اما همیشه آن را با پرداختی به همان اندازه دقیق پشتیبانی نمیکند.
« بیشتر اوقات، معنا از رفتارهای کوچک، سکوتها و کوششهای نامطمئن شخصیتها به دست میآید. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «خرس بریگزبی» کمدیدرامی نامتعارف و مهربان است که تخیل را نه گریزی کودکانه از واقعیت، بلکه راهی برای کنارآمدن با آن میبیند. عروسکها، برنامهٔ خیالی و پروژهٔ فیلمسازی، به قصه ظاهری بازیگوش میدهند؛ زیر این ظاهر، داستانی دربارهٔ هویت، خانواده، دوستی و نیاز انسان به شنیدهشدن جریان دارد.
بازی کایل مونی و لحن صمیمی اثر، آن را از بدلشدن به ملودرامی سنگین نجات میدهند و شوخیهایش در بسیاری از لحظهها بهخوبی مینشینند. ضعفهای فیلم نیز روشناند: ریتم گاهی کند میشود، بخشی از ظرفیتهای قصه بهطور کامل پرورش نمییابد و پایان ممکن است برای همه به یک اندازه قانعکننده نباشد.
بااینهمه، «خرس بریگزبی» بهسبب نگاه بخشندهاش به آدمهای ناآشنا و ستایش ساده اما صادقانهٔ آفرینش، اثری بهیادماندنی باقی میماند. فیلمی دربارهٔ اینکه گاهی یک داستان خیالی، اگر با دیگران قسمت شود، میتواند راهی برای ساختن پیوندی واقعی باشد.
« فیلمی دربارهٔ اینکه گاهی یک داستان خیالی، اگر با دیگران قسمت شود، میتواند راهی برای ساختن پیوندی واقعی باشد. »



ثبت دیدگاه