نقد و بررسی
نقد Bride of Frankenstein | 1935
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهان فرانکنشتاین «عروس فرانکنشتاین» ساختهٔ جیمز ویل، دنبالهای است که بهجای تکرار سادهٔ موفقیت اثر پیشین، جهان آن را گسترش میدهد و به سوی پرسشی اخلاقیتر و تلختر میبرد: اگر انسانی مصنوعی بتواند رنج بکشد، خواستار همراهی شود و از طردشدن آگاه باشد، آیا هنوز میتوان او را صرفاً هیولایی دانست که باید نابود شود؟
فیلم در پی پاسخهای آسان نیست؛ نیروی اصلیاش در آن است که هراس را با شفقت درمیآمیزد و تماشاگر را میان ترس از مخلوق و همدلی با او معلق نگه میدارد. داستان پس از فاجعهای که هنری فرانکنشتاین و مخلوقش را زخمی کرده، از سر گرفته میشود. هنری میکوشد از آزمایشهای خود فاصله بگیرد، اما دکتر پرتوریوس، استاد پیشین او، با اشتیاقی سرد و بازیگوشانه بار دیگر وسوسهٔ آفرینش را پیش میکشد.
در سوی دیگر، مخلوق از دست مردمانی میگریزد که حضورش را تهدیدی میدانند. همین دو خط روایی، یکی در قلمرو جاهطلبی علمی و دیگری در قلمرو تنهایی و بقا، بهتدریج به یکدیگر نزدیک میشوند. این توصیف تنها چارچوب آغازین اثر را روشن میکند و از افشای گرههای پایانی پرهیز دارد. گوتیک بهمثابه جهانبینی فضای فیلم از نخستین لحظات، فراتر از کارکرد تزئینی دکورهای گوتیک میرود.
قلعهها، راهروهای تاریک، آزمایشگاههای پر از ابزار و چشماندازهای روستاییِ تهدیدآمیز، جهانبینی اثر را شکل میدهند: جهانی که در آن مرز میان دانش و غرور، زندگی و مرگ، و انسان و هیولا همواره ناپایدار است. سایهها فقط نشانهٔ خطر نیستند؛ گویی رازهایی را پنهان میکنند که شخصیتها حاضر نیستند با آنها روبهرو شوند.
« داستان پس از فاجعهای که هنری فرانکنشتاین و مخلوقش را زخمی کرده، از سر گرفته میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طراحی صحنه و تصویرپردازی سیاهوسفید، با ترکیب معماری اغراقآمیز و قاببندیهای دقیق، به فیلم کیفیتی رؤیاگون میبخشد. فضاها گاه عمداً نامتعارف به نظر میرسند؛ نه کاملاً واقعیاند و نه صرفاً خیالپردازانه. این بیثباتی بصری با وضعیت مخلوق همخوان است: او در هیچجا جای ثابتی ندارد و هیچ جامعهای او را بهتمامی نمیپذیرد.
جلوههای فنی و علمی فیلم نیز، با وجود قدمتشان، هنوز از قدرت تجسم برخوردارند؛ نه به سبب واقعنمایی، بلکه به دلیل آنکه آزمایشگاه را به صحنهای آیینی و هولناک بدل میکنند. مخلوق و بازی بوریس کارلوف بوریس کارلوف در نقش مخلوق، یکی از مهمترین کانونهای عاطفی فیلم است. بازی او بر حرکات محدود، نگاههای مکثدار و واکنشهای جسمانی استوار است؛ اجرایی که به شخصیت، پیش از آنکه بتواند جهان را با کلمات توضیح دهد، نوعی زبان بدنی میبخشد.
این انتخاب، مخلوق را از هیولایی صرفاً تهدیدکننده دور میکند و به موجودی بدل میسازد که ترس و خشونتش اغلب از ناتوانی در برقراری ارتباط سرچشمه میگیرد. فیلم در پرداخت این شخصیت، میان معصومیت و خطر تناقضی زنده نگه میدارد. مخلوق میتواند هم هراسانگیز باشد و هم سزاوار دلسوزی؛ هم از خشونت دیگران آسیب ببیند و هم خود، ناخواسته یا آگاهانه، به منشأ آسیب بدل شود.
کارلوف این دوگانگی را بهخوبی مجسم میکند و اجازه نمیدهد همدلی با شخصیت، پیامدهای اعمالش را محو کند. صحنههایی که مخلوق با مهربانی یا پذیرش روبهرو میشود، از مؤثرترین لحظات فیلماند، زیرا نشان میدهند میل او به نزدیکی و فهمیدهشدن به اندازهٔ ترس دیگران از او واقعی است. جاهطلبی علمی و دکتر پرتوریوس در برابر رنج بیواسطهٔ مخلوق، دکتر پرتوریوس نمایندهٔ نوعی کنجکاوی علمی است که از محدودیت اخلاقی گریزان میشود.
« فضاها گاه عمداً نامتعارف به نظر میرسند؛ نه کاملاً واقعیاند و نه صرفاً خیالپردازانه. »
شخصیتها و اجرا
او شخصیتی صرفاً شرور و یکبعدی نیست؛ جذابیتش از آمیختن شوخطبعی، هوش نمایشی و بیاعتنایی نگرانکننده به پیامدها میآید. هر بار که او سخن میگوید، علم در فیلم رنگی از نمایش و بازی به خود میگیرد، اما همین بازیگوشی، خطر را کوچک نمیکند؛ برعکس، آن را فریبندهتر میسازد. هنری فرانکنشتاین در این میان شخصیتی میانمایه و گرفتار تضاد است.
او از پیامدهای تجربهٔ پیشین بیم دارد، اما همچنان در برابر وعدهٔ دانشی تازه آسیبپذیر است. فیلم از این کشمکش برای طرح پرسشی فراتر از داستان استفاده میکند: آیا دانشمندی که قادر به آفرینش زندگی است، میتواند از مسئولیت نسبت به آن نیز کناره بگیرد؟ پاسخ فیلم در قالب خطابه عرضه نمیشود؛ از رفتار شخصیتها، از آزمایشگاه و از رابطهٔ قدرت میان آفریننده و آفریده برمیآید.
طنز سیاه و نوسان لحن یکی از ویژگیهای متمایز فیلم، آمیختن وحشت با طنزی خشک و گاه تلخ است. حضور پرتوریوس و برخی شخصیتهای فرعی، فضای سنگین داستان را میشکند، اما این وقفهها معمولاً از جهان اثر جدا نمیافتند. شوخیها اغلب همان چیزهایی را برجسته میکنند که فیلم از آنها بیم دارد: غرور علمی، میل به کنترل و بیاعتنایی به رنج دیگران.
در نتیجه، خنده بهجای خنثیکردن اضطراب، گاهی آن را تیزتر میکند. با این همه، نوسان لحن همیشه کاملاً هموار نیست. فیلم میان صحنههای عاطفی، لحظات هراس و طنز سیاه جابهجا میشود و در بخشهایی این تغییرها اندکی ناگهانی به نظر میرسند. برای برخی تماشاگران، همین ناهمگونی بخشی از سرزندگی و جسارت اثر است؛ برای برخی دیگر، ممکن است پیوستگی احساسی روایت را کاهش دهد.
« هنری فرانکنشتاین در این میان شخصیتی میانمایه و گرفتار تضاد است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نوسان، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم منشأ بخشی از نامتوازنی آن. شخصیتهای فرعی و مرزهای پرداخت فیلم شخصیتهای فرعی بهیادماندنیای دارد، اما همهٔ آنها فرصت یکسانی برای شکلگرفتن پیدا نمیکنند. برخی نقشها بیشتر برای پیشبرد روایت یا ایجاد تضاد به کار میروند تا آنکه گذشته، انگیزه و تحولی مستقل داشته باشند.
در نتیجه، جهان فیلم از نظر تصویری غنیتر از گسترهٔ روانشناختی بعضی چهرههای پیرامونی آن است. با این حال، این محدودیت در همهجا به یک اندازه محسوس نیست. شخصیتهایی که مستقیماً با تنهایی مخلوق یا جاهطلبی پرتوریوس پیوند دارند، معمولاً کارکرد عاطفی و نمایشی روشنی دارند. مشکل آنجاست که گاهی فیلم بهسرعت از کنار برخی موقعیتها میگذرد و به تماشاگر مجال نمیدهد پیامدهای انسانی آنها را بهتمامی جذب کند.
ریتم نیز در بخشهایی کند و نامتوازن میشود: مکثها میتوانند به ساختن اتمسفر یاری رسانند، اما گاه تداوم پیشروی داستان را از حرکت بازمیدارند. میراث تصویری و جایگاه اثر «عروس فرانکنشتاین» از آن دنبالههایی است که صرفاً به گسترش ماجرا بسنده نمیکند؛ بلکه زبان و حالوهوای جهان خود را جسورانهتر میسازد.
فیلم هم ریشه در داستان علمیـگوتیک دارد و هم به تراژدی تنهایی نزدیک میشود. پیوند این دو وجه سبب شده است که اثر، حتی جدا از جایگاه تاریخیاش، همچنان برای تماشاگر امروز معنا داشته باشد: پرسش از مسئولیت آفریننده، ترس جامعه از تفاوت و نیاز بنیادی به پذیرفتهشدن، محدود به زمان خاصی نیست.
« این نوسان، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم منشأ بخشی از نامتوازنی آن. »
قوتها و کاستیها
در کنار این دستاوردها، باید محدودیتهای اجراییاش را نیز دید. ریتم گاه افت میکند، بعضی شخصیتهای فرعی کامل نمیشوند و پایانبندی چنان سریع از راه میرسد که مجال بسط همهٔ ایدهها را نمیدهد. بااینحال، این کاستیها نیروی صحنههای ماندگار، بازی کارلوف و انسجام فضای گوتیک را از میان نمیبرند.
فیلم در بهترین لحظاتش با تصویر و سکوت، چیزی را بیان میکند که گفتوگوها بهتنهایی از پس آن برنمیآیند. جمعبندی «عروس فرانکنشتاین» اثری است که وحشت را به تجربهای انسانی بدل میکند، بیآنکه هراس را کنار بگذارد. فضای دیداری نیرومند، بازی پرحس بوریس کارلوف، شخصیتپردازی جذاب پرتوریوس و ترکیب نامتعارف طنز و تراژدی، آن را فراتر از دنبالهای معمولی میبرند.
در برابر این امتیازها، ریتم نابرابر، پرداخت محدود برخی نقشها و شتاب پایان، مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیتهای داستان به یک اندازه گسترش یابند. ارزش اصلی فیلم در پرسشی نهفته است که پس از پایان تماشایش نیز باقی میماند: هیولا دقیقاً کدام است—موجودی که با چهرهای هراسناک آفریده شده، یا جامعهای که پیش از فهمیدن او حکم نابودیاش را صادر میکند؟
«عروس فرانکنشتاین» پاسخ را قطعی نمیکند؛ و همین تردید، آن را به اثری زنده، اندوهبار و ماندگار بدل میسازد.
« در کنار این دستاوردها، باید محدودیتهای اجراییاش را نیز دید. »



ثبت دیدگاه