نقد و بررسی
نقد برند برای کشتن (Branded to Kill) | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در کارنامهٔ سِیجون سوزوکی «Branded to Kill» بیش از آنکه صرفاً داستانی دربارهٔ آدمکشهای حرفهای باشد، آزمایشی جسورانه در مرزهای ژانر است؛ فیلمی که از قالب آشنای نوآر و سینمای تبهکارانه آغاز میکند، اما پیوسته از قواعدی که خود بنا نهاده فاصله میگیرد. سِیجون سوزوکی عناصر فیلم گانگستری را نه برای ساختن روایتی سرراست، بلکه همچون مصالحی برای بازی فرمی و خلق جهانی نامتعارف به کار میگیرد.
حاصل، اثری است که هم میتواند سرگرمکننده باشد و هم تماشاگر را از امکان پیگیری معمول داستان محروم کند. فیلم در سال ۱۹۶۷ ساخته شد و در زمان خود با استقبال چندانی روبهرو نشد؛ اما بعدها بهسبب زبان بصری و رویکرد بیقاعدهاش، جایگاهی ویژه در میان آثار سوزوکی یافت. این فاصله میان واکنش نخستین و اعتبار بعدی، خود تا اندازهای گویای ماهیت فیلم است: اثری که بهسادگی در چارچوب انتظارات ژانری جای نمیگیرد و از مخاطب میخواهد بهجای جستوجوی مداومِ نظم روایی، به ضرباهنگ، تصویر و حالوهوای آن تن بسپارد.
داستانی آشنا، روایتی سرکش در سطح طرح، نقطهٔ عزیمت فیلم روشن است: گورو هانادا، آدمکشی که در سلسلهمراتب حرفهای جایگاه سوم را دارد، پس از شکستخوردن یک مأموریت در معرض تهدید قرار میگیرد و باید از تعقیبکنندگانش بگریزد. این شالوده میتوانست زمینهساز یک تریلر جنایی متعارف باشد؛ اما سوزوکی علاقهای به پیشبردن آن بر اساس منطق آرام و پیوستهٔ علتومعلول ندارد.
رخدادها گاه با شتابی ناگهانی جای خود را به صحنهای دیگر میدهند، اطلاعات مهم همیشه در لحظهای که انتظار میرود عرضه نمیشوند و برخی پیوندهای داستانی بیشتر بهصورت تداعی یا گسست حس میشوند تا توضیحی منظم. این آشفتگی صرفاً نقصی اتفاقی نیست، بلکه یکی از ویژگیهای مرکزی تجربهٔ فیلم است؛ بااینحال، قصد هنری لزوماً دشواری تماشا را برطرف نمیکند.
« حاصل، اثری است که هم میتواند سرگرمکننده باشد و هم تماشاگر را از امکان پیگیری معمول داستان محروم کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مخاطبی که به انسجام کلاسیک و انگیزههای روشن شخصیتها وابسته است، ممکن است در میانهٔ مسیر احساس کند رشتهٔ روایت از دستش خارج شده است. فیلم گاهی چنان بر غرابت و غافلگیری تکیه میکند که پیگیری «چه اتفاقی افتاد؟» از تأمل دربارهٔ معنای آن پیشی میگیرد. همین دوگانگی، هم سرچشمهٔ جذابیت اثر است و هم محدودیت آن.
هانادا؛ حرفهای در جهانی بیثبات هانادا در آغاز، به نظر میرسد نمونهای آشنا از ضدقهرمان نوآر باشد: مردی ماهر، خونسرد و گرفتار نظمی خشن که در آن ارزش آدمها با کارآمدیشان سنجیده میشود. رتبهبندی آدمکشها، این جهان را به مسابقهای مضحک و هولناک بدل میکند؛ گویی مهارت در کشتن را میتوان مانند یک عنوان شغلی رسمی اندازه گرفت.
فیلم با همین ایده، کلیشهٔ قهرمانِ خواهان برتری را به شکلی طنزآمیز و بیرحم بازمیسازد. بااینحال، هانادا قهرمانی نیست که بتوان همهٔ رفتارهایش را با منطق متعارف روانشناختی توضیح داد. غرایز، عادتها و وسواسهای او در کنار مهارت حرفهایاش قرار میگیرند و تصویری متناقض از مردی میسازند که هم بر کارش تسلط دارد و هم در برابر نیروهای درونی و بیرونی خود آسیبپذیر است.
بازی جو شیشیدو به این تناقض جلوهای بدنی و گاه نامتعارف میبخشد؛ چهرهٔ متمایز او نیز بخشی از حضور تصویری شخصیت میشود. هانادا بیش از آنکه شخصیتی واقعگرا باشد، مهرهای در بازی سوزوکی با اسطورهٔ آدمکش شکستناپذیر است. تصویر؛ نوآر در هیئت کابوس قدرت پایدار فیلم بیش از هر چیز در قاببندیها و ترکیببندیهایش نهفته است.
« همین دوگانگی، هم سرچشمهٔ جذابیت اثر است و هم محدودیت آن. »
شخصیتها و اجرا
سوزوکی با نورهای تند، سایههای سنگین، سطوح هندسی و فضاهای شهری، محیطی میسازد که در آن هر مکان میتواند به صحنهٔ تهدید یا نمایش بدل شود. تصویرها گاهی چنان طراحیشدهاند که به پوستر یا تابلویی گرافیکی شباهت پیدا میکنند؛ شخصیتها درون قاب نه فقط کنشگر، بلکه اجزای یک آرایش بصریاند.
این سبک، از واقعگرایی فاصله میگیرد و به جهان فیلم کیفیتی مصنوع، اغراقآمیز و رؤیاگون میدهد. تأثیر نوآر در تاریکی و بدگمانی فضا پیداست، اما فیلم به بازآفرینی سادهٔ آن بسنده نمیکند. سوزوکی عناصر ژانر را با طنزی گزنده و نوعی زیباییشناسی پاپ میآمیزد و از دل این ترکیب، لحنی میسازد که هم جدی است و هم هزلآمیز.
بعضی قابها بهواسطهٔ جسارتشان در حافظه میمانند؛ در مقابل، برخی انتخابهای بصری چنان بیقرار و خودنمایانهاند که ممکن است انسجام صحنه را کاهش دهند. بااینهمه، در بهترین لحظات، فرم نه تزئینی جدا از داستان، بلکه نیرویی است که اضطراب، بیثباتی و غرابت جهان فیلم را محسوس میکند. موسیقی، تدوین و ریتم موسیقی جَز و تمهای گاه نامتعارف، به فیلم انرژی عصبی و شهری میبخشند.
صداها همیشه در خدمت تأکید مستقیم بر هیجان صحنه نیستند؛ گاهی با تصویر فاصله میگیرند و همین ناهمخوانی، حس بیقراری را تشدید میکند. موسیقی نه فقط همراه رخدادها، بلکه بخشی از شخصیت اثر است: پرتحرک، کنایهآمیز و آمادهٔ تغییر مسیر. در کنار آن، صداهای محیطی و سکوتهای ناگهانی نیز به ساختن فضایی کمک میکنند که هر لحظه امکان برهمخوردنش وجود دارد.
« این سبک، از واقعگرایی فاصله میگیرد و به جهان فیلم کیفیتی مصنوع، اغراقآمیز و رؤیاگون میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تدوین، اما، شمشیری دولبه است. پرشهای ناگهانی میان لحظهها و جابهجاییهای بیمقدمه میتوانند ریتم را زنده و غیرقابلپیشبینی کنند، ولی گاه پیوند میان صحنهها را چنان تضعیف میکنند که تماشاگر برای فهم موقعیت باید از تصویرها نشانهگیری کند. این گسستها در بخشهایی به آشفتگی سازنده بدل میشوند؛ در بخشهایی دیگر، بیشتر شبیه مانعی بر سر راه روایتاند.
فیلم از مخاطب میخواهد این بریدگیها را نه صرفاً خطا، بلکه بخشی از دستور زبان خود بداند؛ درخواستی که برای همهٔ تماشاگران به یک اندازه پذیرفتنی نیست. کنش و ابتکار در طراحی صحنهها در میان پیچیدگیهای روایی، صحنههای اکشن از سرزندهترین بخشهای فیلماند. سوزوکی بهجای تکرار الگوی سادهٔ تبادل تیراندازی، گاه از اشیا، معماری و حرکت دوربین برای ساختن کنشی ابتکاری بهره میگیرد.
خشونت در فیلم خشک و مکانیکی باقی نمیماند؛ اغلب با شوخی سیاه یا با اغراق بصری همراه میشود و در نتیجه، هم خطرناک است و هم اندکی پوچ به نظر میرسد. همین ترکیب، از صحنههای درگیری چیزی بیش از فاصلهای میان دو بخش داستانی میسازد. بااینحال، جذابیت صحنههای اکشن همیشه به معنای افزایش وضوح روایی نیست.
فیلم در همان حال که با مهارت صحنههایی بهیادماندنی میآفریند، گاه از توضیح کافی دربارهٔ موقعیتها چشم میپوشد. تماشاگر ممکن است در لحظه از حرکت و ایدهٔ صحنه لذت ببرد، اما پس از آن در بازسازی جایگاه آن در مسیر داستان دچار تردید شود. این ویژگی، نمونهٔ فشردهای از تناقض کلی اثر است: شور سینمایی آن چشمگیر است، اما پیوند میان این شور و ساختار داستانی همیشه محکم نیست.
« این گسستها در بخشهایی به آشفتگی سازنده بدل میشوند؛ در بخشهایی دیگر، بیشتر شبیه مانعی بر سر راه روایتاند. »
قوتها و کاستیها
زنان و جهانِ مرگ حضور میساکو، یکی از مهمترین نیروهای تغییر در فضای فیلم است. او صرفاً نقش مکملی در مسیر هانادا ندارد؛ حضورش حالوهوای اثر را از تریلری جنایی به قلمرویی روانیتر و رازآلودتر میکشاند. جاذبه، خطر و مرگ در پیرامون او بههم گره میخورند و شخصیتش یادآور الگوی زنِ مرموز در نوآر است، اما سوزوکی این الگو را نیز به شکلی اغراقآمیز و نامتعارف تغییر میدهد.
میساکو در فضایی زندگی میکند که مرگ نه حادثهای بیرونی، بلکه بخشی از حساسیت و خیال شخصیتهاست. نگاه فیلم به زنان، مانند دیگر جنبههایش، بهسادگی در قالبی واحد جای نمیگیرد. از یکسو، زنان در جهان مردانهٔ خشونت و رقابت جایگاهی اثرگذار دارند؛ از سوی دیگر، تصویر آنان گاه در حد نشانههایی رازآلود و زیباشناختی باقی میماند.
این ابهام بخشی از فاصلهٔ فیلم با واقعگرایی است، ولی ممکن است برای مخاطب امروز پرسشهایی دربارهٔ نگاه دوربین و استقلال شخصیتها پدید آورد. فیلم پاسخهای روشن نمیدهد؛ بیشتر از آنکه شخصیتها را به مطالعهای اجتماعی تبدیل کند، آنان را در شبکهای از میل، خطر و خیال جای میدهد. جمعبندی «Branded to Kill» فیلمی است که از تماشاگر میخواهد قواعد معمولِ تریلر جنایی را موقتاً کنار بگذارد.
قوت آن در تصویرهای جسورانه، موسیقی پرانرژی، صحنههای اکشن خلاقانه و تواناییاش در تبدیل یک طرح ساده به تجربهای غریب و سرشار از تغییر لحن است. ضعفش نیز در همان آزادی مهارنشده ریشه دارد: روایت گاه پراکنده میشود، تدوین رشتهٔ پیوستگی را میگسلد و تغییر مسیرهای بخش پایانی ممکن است احساس انسجام را فرسوده کند.
« زنان و جهانِ مرگ حضور میساکو، یکی از مهمترین نیروهای تغییر در فضای فیلم است. »
جمعبندی
ارزش فیلم نه در بینقصبودن ساختارش، بلکه در نیرویی است که برای برهمزدن انتظارهای ژانری صرف میکند. این اثر برای تماشاگرِ خواهان داستانی روشن و توضیحدادهشده، تجربهای دشوار خواهد بود؛ اما برای کسی که به سینمایی شکلگرا، طنزآمیز و بیقرار علاقه دارد، جهان بصری و لحن منحصربهفردش میتواند ماندگار باشد.
سوزوکی در اینجا روایتی متعارف را به کابوسی نوآر و بازیگوش بدل میکند؛ کابوسی که گاهی از کنترل خارج میشود، اما درست در همین سرکشی، هویت خود را مییابد.
« ارزش فیلم نه در بینقصبودن ساختارش، بلکه در نیرویی است که برای برهمزدن انتظارهای ژانری صرف میکند. »
ثبت دیدگاه