نقد و بررسی
نقد طوفان فکری (Brainstorm) | 1983
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از زمان خود جلوتر میرود «Brainstorm» از آن فیلمهایی است که نیروی محرک اصلیاش نه معمایی پیچیده، بلکه یک پرسش ساده و تکاندهنده است: اگر میشد تجربههای حسی و عاطفی انسان را ضبط کرد و دوباره زیست، چه چیزی را برای دیگران به یادگار میگذاشتیم؟ دو پژوهشگر، مایکل بریس و لیلیان رینولدز، دستگاهی میسازند که تجربههای ذهنی را ثبت و بازپخش میکند؛ فناوریای که مرز میان تماشای خاطره و حضور در آن را از میان برمیدارد.
فیلم از همین امکان، هم شگفتی میسازد و هم اضطراب. این ایده در سال ۱۹۸۳ تازگی و جسارت چشمگیری داشت. مهمتر آنکه صرفاً بهانهای برای نمایش ابزارهای آیندهنگر نیست: دستگاه از همان ابتدا پرسشهایی درباره مالکیت خاطره، انتقال احساس، و پیامدهای دسترسی به تجربهای خصوصی پیش میکشد. آیا زیستنِ چند دقیقه از زندگی دیگری واقعاً به فهم او میانجامد؟
آیا احساس را میتوان جدا از زمینه و شخصیت صاحب آن تجربه کرد؟ فیلم پاسخهای یکدستی نمیدهد، اما ظرفیت پرسشهایش از پیرنگ محدودش فراتر میرود. فناوری بهمثابه تجربهٔ سینمایی امضای اصلی فیلم در شیوهای است که تجربههای ضبطشده را به تصویر درمیآورد. دوربین در این لحظهها فقط آنچه را شخصیت میبیند نشان نمیدهد؛ میکوشد حسِ دیدن و بهیادآوردن را به تماشاگر منتقل کند.
تغییر قاب، حرکتهای سیال، رنگهای برجسته و برشهایی که گاه منطق خواب یا تداعی را دنبال میکنند، به سکانسها کیفیتی ذهنی میبخشند. این بخشها حتی امروز نیز از یاد نمیروند، زیرا جلوهٔ بصریشان در خدمت ایده است: تماشاگر برای لحظاتی از جایگاه ناظر بیرون میآید و به تجربهای чужگانه نزدیک میشود.
« فیلم از همین امکان، هم شگفتی میسازد و هم اضطراب. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کارگردانی داگلاس ترامبول در این زمینه متکی بر آزمون و خطرپذیری است. پیشینهٔ او در جلوههای ویژه در نگاه تصویری فیلم آشکار است؛ او به تصویر نه بهعنوان پوشش داستان، بلکه بهعنوان راهی برای اندیشیدن به داستان مینگرد. «Brainstorm» میخواهد نشان دهد که ابزار تازه چگونه ادراک را تغییر میدهد، و گاهی خودِ فرم فیلم نیز دستخوش همین تغییر میشود.
حاصل، تجربهای نابرابر اما یگانه است: بعضی صحنهها بیش از آنکه روایت را جلو ببرند، تماشاگر را در کیفیتی حسی غوطهور میکنند. برخورد رؤیای علمی با مناسبات قدرت در سوی دیگرِ شگفتی، فیلم خیلی زود متوجه میشود که فناوری بیطرف نمیماند. اختراعی که میتواند همدلی را گسترش دهد، امکان سوءاستفاده و کنترل را نیز فراهم میکند.
همین دوگانگی، هستهٔ دلهرهآور اثر را شکل میدهد. پرسش دیگر فقط این نیست که دستگاه چگونه کار میکند؛ مسئله آن است که چه کسی آن را در اختیار خواهد داشت، برای چه منظوری به کار خواهد گرفت و چه چیزی را میتوان از ذهن انسان بیرون کشید. این لایه هنوز برای تماشاگر معاصر آشنا و بامعناست، هرچند فیلم آن را همیشه با ظرافت روایی پرورش نمیدهد.
گاه بحثهای اخلاقی و سازمانی ناگهان جلو میآیند و گاه به حاشیه میروند. بااینحال، تضاد میان کشف علمی و منطق بهرهبرداری از آن، به فیلم نیرویی فراتر از کنجکاوی درباره یک دستگاه تخیلی میدهد. اثر یادآور میشود که خطر فناوری فقط در تواناییهایش نیست؛ در فاصلهای است که میان هدف سازندگان و استفادهٔ صاحبان قدرت پدید میآید.
« کارگردانی داگلاس ترامبول در این زمینه متکی بر آزمون و خطرپذیری است. »
شخصیتها و اجرا
انسانها پشت دستگاه رابطهٔ علمیِ مایکل و لیلیان، یکی از جذابترین محورهای فیلم است. لیلیان شخصیتی مصمم و پرانرژی دارد و در کارش هم شورِ کشف دیده میشود و هم نگرانی از آنچه ممکن است کشفشان به بار آورد. بازی لوئیز فلچر برای این نقش حضوری محکم و متمایز میسازد؛ او گاه تنها کسی به نظر میرسد که هم اهمیت علمی پروژه را میفهمد و هم خطری را که در دل آن نهفته است جدی میگیرد.
مایکل، با بازی کریستوفر واکن، میان هوش پژوهشگرانه، غرور حرفهای و آشفتگی زندگی شخصی حرکت میکند. واکن حضوری خاص و کمابیش نامتعارف دارد؛ این ویژگی با فضای غریب فیلم جور درمیآید، اما همیشه به شخصیتی باورپذیر و پیوسته منجر نمیشود. رابطهٔ مایکل با همسرش کارن، با بازی ناتالی وود، قرار است به داستان بُعدی عاطفی بدهد و آن را از آزمایشگاه بیرون بیاورد.
بااینحال، فیلم میان زندگی خانوادگی و خط علمی تعادل کاملی برقرار نمیکند. گاهی آدمها چنان به کارکردهای پیرنگی خود نزدیک میشوند که عاطفهٔ مورد انتظارشان مجال کافی برای شکلگرفتن نمییابد. ملودرام و ناپیوستگی روایت ضعف اصلی «Brainstorm» در پراکندگی روایت است. فیلم چند مسیر را همزمان پیش میبرد: ساخت و آزمایش دستگاه، اختلافهای شخصی، خطرهای ناشی از دسترسی به اختراع و کشمکش بر سر آیندهٔ آن.
این مسیرها هرکدام بالقوه جذاباند، اما پیوندشان همیشه طبیعی نیست. برخی بخشها با شتاب از مسئلهای به مسئلهٔ دیگر میپرند و برخی دیگر آنقدر مکث میکنند که ریتم کلی سست میشود. در نتیجه، فیلم گاهی همچون مجموعهای از ایدهها و موقعیتهای تماشایی جلوه میکند، نه روایتی که همهٔ اجزایش بهیکسان پرداخت شده باشند.
« انسانها پشت دستگاه رابطهٔ علمیِ مایکل و لیلیان، یکی از جذابترین محورهای فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ملودرام نیز در لحظههایی جای ظرافت را میگیرد. احساسات شخصیتها گاه بهجای آنکه از رفتار و جزئیات رابطهها برآیند، با دیالوگ یا واکنشهای آشکار بیان میشوند. این انتخاب بهویژه در کنار ایدهای که میتوانست به کاوشی پیچیده درباره صمیمیت و همدلی بدل شود، کمی ناامیدکننده است. فیلم مفهومِ تجربهٔ زندگی دیگران را بهتر از خودِ روابط انسانیاش به تصویر درمیآورد؛ تناقضی که هم محدودیت اثر است و هم بخشی از جذابیت ناتمام آن.
دلهرهٔ علمیتخیلی و فضای ویژهٔ دههٔ هشتاد «Brainstorm» در مرز میان علمیتخیلی، درام خانوادگی و دلهره حرکت میکند. از یک سو، فضای پژوهشگاه، تجهیزات حجیم و نوارهای ضبطشده به آن حالوهوای ملموس و مادیِ علمیتخیلی قدیمی میدهند؛ از سوی دیگر، محتوای تجربهها میتواند به قلمرو کابوس و هراس نزدیک شود.
این جابهجاییِ لحن همیشه یکپارچه نیست، اما هویت ویژهای به فیلم میبخشد. اثر نه کاملاً سرد و فناورانه است و نه صرفاً قصهای خانوادگی با تزئینات علمیتخیلی؛ هر دو قلمرو در آن با یکدیگر اصطکاک دارند. همین ناهمواری شاید برای برخی تماشاگران مانع ورود به جهان فیلم باشد، اما برای برخی دیگر بخشی از جذابیت آن است.
«Brainstorm» بیش از آنکه محصولی صیقلی و منظم باشد، اثری بلندپروازانه است که گاهی از ظرفیت اجرایی خود فراتر میرود. ردّ این بلندپروازی را در تصویرهای ذهنی، در پیوند میان احساس و فناوری و در تمایلش به نزدیکشدن به پرسشهایی بزرگتر از یک ماجرای آزمایشگاهی میتوان دید. ریتم و پایانبندی ریتم فیلم در بخشهای میانی نوسان دارد و همین مسئله در ادامه نیز اثر میگذارد.
« ملودرام نیز در لحظههایی جای ظرافت را میگیرد. »
قوتها و کاستیها
بعضی ایدهها پیش از آنکه به نتیجهٔ دراماتیک برسند، کنار گذاشته میشوند؛ در مقابل، بخشهایی از کشمکش بیش از اندازه امتداد مییابند. پایانبندی نیز از نظر زمانبندی و تمرکز، فشرده و قاطع نیست و ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار جمعبندی منظمتری دارند، کشدار یا گیجکننده جلوه کند.
بیآنکه وارد جزئیات داستانی شویم، میتوان گفت فیلم در واپسین مسیر خود بیشتر به نیروی تصویر و تأثر تکیه میکند تا به حلوفصل بیابهام همهٔ خطوط روایی. این انتخاب با سرشت تجربی اثر هماهنگ است، اما هزینهای هم دارد: حسِ پایانیافتن داستان بهاندازهٔ حسِ رسیدن به یک تصویر نهایی استوار نیست.
فیلم میخواهد هم اندیشهبرانگیز باشد، هم عاطفی و هم تماشایی؛ در جمعکردن این هدفها کاملاً کامیاب نمیشود. بااینحال، بخشهایی از پایان در ذهن میمانند، زیرا بهجای توضیحدادنِ همهچیز، بر تأثیر حسی و معنایی تجربه تکیه دارند. جمعبندی «Brainstorm» فیلمی بینقص نیست، اما ایدهای دارد که بهسادگی فراموش نمیشود.
تصویرهای تجربههای ضبطشده، حالوهوای علمیتخیلیِ قدیمی و دغدغهاش درباره پیوند میان فناوری، خاطره و اختیار، همچنان تماشایی و قابلتأملاند. در مقابل، روایت پراکنده، شخصیتپردازی نابرابر، لحظههای ملودراماتیک و پایانبندی کشدار مانع از آن میشوند که فیلم تمام ظرفیت خود را به شکلی منسجم به کار گیرد.
« فیلم میخواهد هم اندیشهبرانگیز باشد، هم عاطفی و هم تماشایی؛ در جمعکردن این هدفها کاملاً کامیاب نمیشود. »
جمعبندی
ارزش اثر بیش از آنکه در اجرای بینقص باشد، در جسارتِ پرسیدن و ساختن نهفته است. این فیلم از تماشاگر میخواهد فناوری را نه صرفاً ابزار، بلکه امتداد میل انسان به دانستن و شریکشدن در تجربهٔ دیگری ببیند؛ میلی که هم میتواند به همدلی بینجامد و هم به تصرف. «Brainstorm» شاید در همهٔ لحظاتش به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی خود زنده نباشد، اما همان ایده و چند تصویر ماندگارش برای باقیماندن در حافظه کافیاند.
« ارزش اثر بیش از آنکه در اجرای بینقص باشد، در جسارتِ پرسیدن و ساختن نهفته است. »
ثبت دیدگاه