نقد و بررسی
نقد Born Dead | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مواجهه با مرگ در جنگل فیلم ایتالیایی «Born Dead» به کارگردانی الکس ویسانی، از همان طرح آغازین خود اعلام میکند که به قلمرو هراسهای متعارف علاقهای ندارد. لونا، مومیاییگری جوان با دلبستگی نامتعارف به مرگ، در جنگل با دو پیکر روبهرو میشود: زنی که مرده است و مردی که هنوز اندکی جان دارد.
این برخورد، او را وارد زنجیرهای از خشونت و وابستگی میکند؛ اما اهمیت فیلم بیش از آنکه در معمای روایی یا تعقیبوگریز باشد، در فضای بیمارگون و رابطهٔ نامتعارف شخصیتهایش نهفته است. «Born Dead» میکوشد مرگ را نه فقط منشأ ترس، بلکه موضوعی برای وسواس، میل و حتی صمیمیت نشان دهد؛ تلاشی جسورانه که گاه به نتیجهای مؤثر و گاه به بنبست میرسد.
جهان چرک و بیقرار فیلم بارزترین امتیاز اثر، ساختن فضایی تیره، مرطوب و از نظر حسی ناخوشایند است. جنگل، خانهٔ دورافتاده و موقعیتهای مرتبط با پیکرهای بیجان، جهان فیلم را از محیط امن و آشنای زندگی روزمره جدا میکنند. این فضا صرفاً پسزمینهای برای رویدادها نیست؛ انگار همهچیز در آن، از روابط انسانی تا بدنها، زیر سایهٔ فساد و فرسودگی قرار گرفته است.
فیلم با رنگبندی سرد و کدر و با تأکید بر بافتهای جسمانی، تماشاگر را به فضایی میبرد که در آن مرز میان ترس، انزجار و کنجکاوی پیوسته جابهجا میشود. این کیفیت چرک، به اثر هویتی مشخص میدهد. بسیاری از فیلمهای ترسناک برای ایجاد هیجان به موسیقی ناگهانی یا تهدیدی بیرونی متکیاند؛ اما «Born Dead» بیشتر بر احساس ناخوشایندِ ماندن در مجاورت مرگ حساب میکند.
« جهان چرک و بیقرار فیلم بارزترین امتیاز اثر، ساختن فضایی تیره، مرطوب و از نظر حسی ناخوشایند است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در بهترین لحظههایش، حتی سکون صحنهها هم بار تهدید دارد، زیرا تماشاگر نمیتواند مطمئن باشد که این آرامش موقتی است یا نشانهای از سقوطی عمیقتر. بااینحال، همین اصرار بر تیرگی گاهی به یکنواختی میانجامد: فضای فیلم مؤثر است، اما بهتنهایی نمیتواند خلأهای روایت را پُر کند. لونا؛ شخصیتی میان شیفتگی و تنهایی لونا نقطهٔ ثقل فیلم است؛ شخصیتی که علاقهاش به مرگ، او را از دیگران جدا کرده و در عین حال دریچهای برای فهم جهان داستان فراهم میآورد.
شغل او، یعنی مومیاییگری، بهخودیخود او را با بدن و مرگ در تماس روزمره قرار میدهد. اما فیلم این تماس حرفهای را به سطحی روانی و عاطفی میبرد: مرگ برای لونا فقط واقعیتی اجتنابناپذیر نیست، بلکه موضوعی است که او را جذب میکند و به آن معنایی شخصی میبخشد. این ایده بالقوه ظرفیت یک مطالعهٔ شخصیتی عمیق را دارد.
میتوانستیم بیشتر دربارهٔ ریشههای این شیفتگی، نسبت آن با تنهایی لونا و شیوهای که نگاه او به مردگان بر روابط زندهاش اثر میگذارد، بدانیم. فیلم نشانههایی از چنین لایههایی عرضه میکند، اما همیشه آنها را تا اندازهای که شخصیت را پیچیده و ملموس کند، بسط نمیدهد. در نتیجه، لونا بیشتر حضوری جذاب و ناآرام است تا شخصیتی که انگیزههایش کاملاً روشن و تحولش از نظر روانی قانعکننده باشد.
بااینهمه، همین فاصلهٔ میان رازآلودگی و کمپرداختگی، بخشی از ناپایداری اثر را شکل میدهد. روایت؛ جرقهای جذاب، پیوندهایی کمجان نقطهٔ شروع داستان ظرفیت زیادی دارد. برخورد با دو پیکر، یکی مرده و دیگری در آستانهٔ مرگ، موقعیتی میسازد که میتواند پرسشهایی اخلاقی و عاطفی پیش بکشد: لونا در برابر مردی نیمهجان چه مسئولیتی دارد؟
« شغل او، یعنی مومیاییگری، بهخودیخود او را با بدن و مرگ در تماس روزمره قرار میدهد. »
شخصیتها و اجرا
حضور زن مرده چه اثری بر تصمیمهای او میگذارد؟ و چگونه دلبستگی به مرگ میتواند زندگی را به خشونت بکشاند؟ فیلم بخشی از این پرسشها را با جسارت دنبال میکند، اما پیوند میان ایدههایش همیشه استوار نیست. روایت در بخشهایی کممایه و کمتحرک به نظر میرسد. گاهی صحنهها پیش از آنکه شخصیتها یا موقعیت را بهطور جدی پیش ببرند، طولانی میشوند و گاه رفتارها بیش از آنکه از دل تحول روشن شخصیتها بیرون بیایند، برای حفظ حالوهوای بیمارگون فیلم به کار گرفته میشوند.
نتیجه آن است که تماشاگر ممکن است به تصاویر و وضعیتها علاقهمند بماند، اما از نظر عاطفی با سرنوشت آدمها فاصله بگیرد. فیلم میخواهد میان خشونت، میل و آسیبپذیری پیوند برقرار کند، ولی همهٔ این عناصر را به یک درام یکپارچه تبدیل نمیکند. ریتم و میزانسن؛ سکونِ دوپهلو ریتم کند فیلم با جهان سرد و فرسودهاش هماهنگی دارد، اما هماهنگی به معنای کارآمدی همیشگی نیست.
مکثها میتوانند تعلیق بسازند و تماشاگر را وادار کنند جزئیات محیط را با دقت ببیند؛ ولی وقتی این مکثها به کشآمدن صحنهها بدل میشوند، انرژی روایت افت میکند. مسئله آن نیست که فیلم آهسته پیش میرود، بلکه این است که در برخی لحظهها کندیاش به کشف تازهای دربارهٔ شخصیت یا موقعیت منتهی نمیشود.
بااینحال، میزانسنهای ساده و محدود فیلم با جنس داستان تناسب دارند. فضاهای بسته و خلوت، شخصیتها را در جهانی کوچک و خفه محصور میکنند؛ بیرون از آن نیز طبیعت نه پناهگاهی آرام، بلکه امتداد همان ناامنی به نظر میرسد. این محدودیت مکانی گاهی به نفع فیلم عمل میکند و حس انزوا را تقویت میسازد.
« حضور زن مرده چه اثری بر تصمیمهای او میگذارد؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در سوی دیگر، تکرار این فضاها و وضعیتها، بهویژه در میانهٔ روایت، میتواند تماشاگر را از پیگیری دقیق رخدادها بازدارد. بدن، خون و جلوههای عملی «Born Dead» از نمایش بدن و زوال آن پرهیز نمیکند. جلوههای خونین و چندشآور فیلم از عناصر اصلی زبان بصری آناند و در صحنههای مؤثر، حس ملموس و ناخوشایندی ایجاد میکنند.
فیلم بهجای آنکه خشونت را صرفاً با برشهای سریع و پنهانکاری عرضه کند، گاهی تماشاگر را با جزئیات مادی آن روبهرو میسازد. چنین رویکردی برای مخاطب سینمای وحشت افراطی میتواند جذاب باشد، بهخصوص وقتی اجرا و طراحی صحنهها با فضای کلی اثر هماهنگ میشوند. اما این تصاویر همیشه در خدمت معنا یا شخصیتپردازی قرار نمیگیرند.
در برخی بخشها، شدت بصری خود به هدف تبدیل میشود و خون و کثافت، جای پیشرفت دراماتیک را میگیرند. در این لحظهها، فیلم بهجای آنکه انزجار را به تأملی دربارهٔ مرگ یا میل پیوند دهد، صرفاً بر شوک حسی تکیه میکند. تفاوت میان این دو کارکرد مهم است: جلوهٔ افراطی وقتی اثرگذار میشود که چیزی دربارهٔ جهان شخصیتها بگوید؛ وگرنه ممکن است پس از مدتی به تکراری دیداری بدل شود.
بازیها و رابطههای انسانی بازیها در مجموع در خدمت لحن سرد و غریب فیلماند. بازیگر نقش لونا باید شخصیتی را مجسم کند که واکنشهایش با معیارهای معمول همدلی فاصله دارد؛ نه کاملاً هیولایی است و نه بهسادگی میتوان او را قربانی شرایط دانست. چنین نقشی به ظرافت نیاز دارد، زیرا کوچکترین اغراق میتواند شخصیت را به کاریکاتوری از آدمی بیمار تبدیل کند.
« بدن، خون و جلوههای عملی «Born Dead» از نمایش بدن و زوال آن پرهیز نمیکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در بعضی لحظهها موفق میشود این ابهام را حفظ کند، اما در برخی دیگر، شخصیتها بیشتر وسیلهای برای پیشبرد موقعیتهای افراطیاند تا انسانهایی با جهان درونی روشن. رابطههای میان شخصیتها نیز امکان شکلگیری کشش عاطفی دارند، ولی این کشش همیشه به اندازهای پرورش نمییابد که در تمام طول فیلم برای تماشاگر اهمیت پیدا کند.
گاهی لحظهای از آسیبپذیری یا نزدیکی عاطفی سر برمیآورد و نشان میدهد زیر پوستهٔ خشونت، فیلم میخواهد دربارهٔ نیاز انسان به پیوند نیز حرف بزند. بااینحال، این بُعد عاطفی چنان نامنظم و کمتأکید است که نمیتواند تمام ضعفهای روایت را جبران کند. پایانبندی و اثر عاطفی در بخش پایانی، فیلم میکوشد مسیر انتظار تماشاگر را تغییر دهد و با چرخشی روایی، معنای بخشهایی از تجربهٔ پیشین را دگرگون کند.
این غافلگیری برای کسانی که تا آن مرحله با لحن نامتعارف فیلم همراه شدهاند، میتواند مؤثر باشد؛ زیرا ناگهان توجه را از خونریزی صرف به رابطهٔ شخصیتها و سرنوشت آنها میکشاند. بااینحال، پایان بهجای آنکه همهٔ لایههای اثر را به نقطهای روشن و عاطفی برساند، حالتی مبهم و کمرسوب باقی میگذارد.
این ابهام لزوماً نقص نیست؛ گاهی پایان باز یا ناتمام، با جهان پریشان فیلم سازگار است. مشکل آنجاست که تأثیر عاطفیِ مورد انتظار به اندازهٔ کافی انباشته نشده است. اگر شخصیتها در طول مسیر فرصت بیشتری برای شکلدادن به رابطهای باورپذیر مییافتند، پایان میتوانست سنگینتر و ماندگارتر باشد.
« بااینحال، این بُعد عاطفی چنان نامنظم و کمتأکید است که نمیتواند تمام ضعفهای روایت را جبران کند. »
جمعبندی
در شکل کنونی، غافلگیری بیشتر از آنکه ضربهای احساسی باشد، مکثی ذهنی ایجاد میکند: تماشاگر ممکن است به معنای آن فکر کند، اما لزوماً احساس نمیکند که سرنوشت شخصیتها برایش بهتمامی اهمیت یافته است. جمعبندی «Born Dead» فیلمی نامتوازن اما دارای هویت است؛ اثری که در ساخت فضای تیره، نمایش بیپردهٔ زوال جسمانی و انتخاب موضوعی نامتعارف جسارت نشان میدهد، اما در روایت و شخصیتپردازی به همان اندازه پیگیر نیست.
بهترین وجه فیلم، پیوند غریب میان مرگ، میل و تنهایی است؛ ضعیفترین وجهش، ریتم کمانرژی و قصهای است که گاه نمیتواند این مفاهیم را به تجربهای عاطفی و پیوسته تبدیل کند. تماشاگرانی که از سینمای وحشت چرک، بدنمحور و نامتعارف استقبال میکنند، احتمالاً در تصاویر و فضای اثر چیزی برای کشف خواهند یافت.
اما کسانی که بیش از جلوههای بصری به روایت فشرده، شخصیتهای پرورده و پایانبندی عاطفی نیاز دارند، ممکن است با فاصله از آن بیرون بیایند. فیلم بیش از آنکه پاسخی کامل عرضه کند، تصویری ناخوشایند از شیفتگی به مرگ پیش چشم میگذارد؛ تصویری گاه نافذ و گاه فرساینده، که نیروی اصلیاش در فضای ویژهٔ آن است، نه در استحکام داستانش.
ثبت دیدگاه