نقد و بررسی
نقد مرز (Border) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای بر آستانهٔ واقعیت و افسانه «Border» فیلمی است که از همان آغاز، تماشاگر را به قلمرویی میان امر آشنا و نامأنوس میبرد. تینا، مأمور گمرک مرزی، با بویایی خارقالعادهاش میتواند اضطراب، شرم و احساس گناه را تشخیص دهد؛ استعدادی که در ظاهر او را به مأموری کارآمد بدل کرده، اما زندگی شخصیاش را از تنهایی و بیگانگی نرهانده است.
ورود ووره به زندگی او، نظم این جهان را برهم میزند: مردی که حسهای تینا در برابرش پاسخ روشنی ندارند و حضورش پرسشهایی را پیش میکشد که از یک ماجرای معمولی پلیسی فراتر میروند. فیلم از آشکار کردن پاسخها شتابزده پرهیز میکند. بهجای آن، تماشاگر را همراه تینا در مسیر شناختی تدریجی قرار میدهد؛ مسیری که در آن کشف هویت، با بازنگری در تعریف انسانبودن گره میخورد.
همین خویشتنداری روایی، غافلگیریها را مؤثرتر میکند و به قصه اجازه میدهد از قالب فانتزی متعارف فاصله بگیرد. «Border» بر پایهٔ داستانی از John Ajvide Lindqvist ساخته شده و Ali Abbasi آن را به ترکیبی از درام، فانتزی، معما و عناصر جنایی بدل کرده است. مرز، استعارهای چندلایه عنوان فیلم فقط به گذرگاه جغرافیایی یا خطی میان دو سرزمین اشاره ندارد.
مرز در اینجا مفهومی روانی و اجتماعی نیز هست: خطی میان پذیرفتهشدن و طردشدن، میان آنچه «طبیعی» خوانده میشود و آنچه بیرون از هنجار قرار میگیرد، و میان تصویری که فرد از خود دارد و حقیقتی که هنوز مجال آشکار شدن نیافته است. تینا در محل کارش وظیفه دارد عبور و توقف دیگران را تشخیص دهد، اما خود در مرزی نامرئی زندگی میکند؛ جایی که نه بهسادگی در جامعه جا میگیرد و نه از آن جدا میشود.
« فیلم از آشکار کردن پاسخها شتابزده پرهیز میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این موقعیت برای طرح پرسشهایی دربارهٔ هویت، تعلق و داوری استفاده میکند. آیا انسانبودن را باید از ظاهر، رفتار، خاستگاه یا توانایی همدلی نتیجه گرفت؟ چه کسی حق دارد دربارهٔ دیگری حکم صادر کند و معیار آن حکم چیست؟ اثر به این پرسشها پاسخهای ساده نمیدهد؛ ارزشش نیز تا اندازهای در همین امتناع از قطعیت است.
بااینحال، استعارههایش گاهی آنقدر فشرده و رازآلود میشوند که بخشی از معنا به جای آنکه در بافت درام بنشیند، در ابهام معلق میماند. تینا؛ تجربهٔ زیستن در نگاه دیگران هستهٔ عاطفی فیلم، تجربهٔ تینا از تنهایی و تفاوت است. او در کارش تواناییای دارد که دیگران به آن نیازمندند، اما این کارآمدی به معنای پذیرش کامل او نیست.
زندگیاش در خانه و روابط شخصی نیز با نوعی خاموشی و انزوا احاطه شده است. فیلم برای نشان دادن این وضعیت به گفتوگوهای توضیحی متکی نیست؛ سکوتها، مکثها و شیوهٔ حضور تینا در قاب، بار اصلی را به دوش میکشند. این شخصیت میتوانست به نمونهای آشنا از «غریبهٔ misunderstood» بدل شود؛ اما فیلم او را به آرایهای صرفاً مظلومانه فرو نمیکاهد.
تینا کنجکاو، گاه بامزه، گاه خام و گاه ناآرام است. واکنشهایش همیشه مطابق انتظار نیستند و همین ناهمواری، او را باورپذیرتر میکند. در سوی دیگر، ووره فقط وسیلهای برای گشودن رازهای زندگی او نیست؛ حضورش نیرویی فعال و گاه ناراحتکننده دارد که تینا را به مواجهه با خواستهها و باورهایش وامیدارد.
« فیلم از این موقعیت برای طرح پرسشهایی دربارهٔ هویت، تعلق و داوری استفاده میکند. »
شخصیتها و اجرا
رابطهٔ این دو از لطافت و کشش برخوردار است، اما همواره آسوده و رمانتیک باقی نمیماند. بازیگری و دگرگونی جسمانی بازی Eva Melander در نقش تینا، تکیهگاه اصلی فیلم است. او شخصیتی میسازد که احساساتش اغلب پیش از آنکه در کلام آشکار شوند، در نگاه، حالت بدن و تردیدهایش دیده میشوند. این نقش به بازیگری نیاز دارد که بتواند هم آسیبپذیری را منتقل کند و هم نیرویی درونی را؛ ملاندر هر دو سوی شخصیت را با دقت نگه میدارد، بیآنکه آن را به ترحمبرانگیزی یا اغراق فروبکاهد.
Eero Milonoff نیز ووره را با آمیزهای از شوخطبعی، رازآلودگی و تهدیدپذیری اجرا میکند. کیفیت بازی او سبب میشود رابطهٔ میان دو شخصیت، هم جذاب باشد و هم گاه تماشاگر را پس بزند. طراحی چهره و گریم نقشی تعیینکننده در جهان فیلم دارند، اما خطر آن نیز وجود دارد که نگاه دوربین بیش از حد بر تفاوت ظاهری شخصیتها مکث کند و آنها را به منظرهای عجیب بدل سازد.
قدرت بازیها تا حد زیادی این فاصله را کم میکند و اجازه میدهد زیر لایهٔ گریم، آدمهایی با میل، ترس و نیاز به پیوند را ببینیم. طبیعت، قاب و فضای حسی فضای طبیعی فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا برای رخدادها نیست. جنگل، رطوبت، خاک و سایهها به جهان حسی تینا پیوند میخورند و نوعی واقعیت بدنی به قصه میبخشند.
در برابر محیطهای اداری و روزمره، طبیعت مکانی است که قواعد انسانی اندکی سست میشوند و شخصیتها میتوانند رابطهای متفاوت با بدن و پیرامون خود تجربه کنند. دوربین Nadim Carlsen این فضا را با نگاهی ملموس و گاه خشن ثبت میکند؛ تصاویر نه به دنبال افسانهپردازی پرزرقوبرقاند و نه کاملاً از واقعگرایی جدا میشوند.
« رابطهٔ این دو از لطافت و کشش برخوردار است، اما همواره آسوده و رمانتیک باقی نمیماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین دوگانگی به لحن فیلم شکل میدهد. «Border» میتواند در یک لحظه آرام و لطیف باشد و در لحظهای دیگر، با تصویری زمخت یا رفتاری نامتعارف، تماشاگر را از آسودگی بیرون بکشد. طنز آن نیز از همین ناهمخوانی زاده میشود: موقعیتهایی که در ظاهر مضحکاند، اما در زیر پوست خود تلخی یا اندوه دارند.
این آمیزه، حالوهوایی ماندگار میسازد، هرچند ممکن است برای کسانی که انتظار فانتزیای دلنشین و یکدست دارند، آزاردهنده باشد. روایت دوپاره و ریتم ناهماهنگ بزرگترین چالش ساختاری فیلم، نسبت میان مسیر شخصی تینا و خط جنایی داستان است. ماجرای مربوط به جرمی هولناک، از نظر اخلاقی و روایی وزن قابلتوجهی دارد، اما پیوند آن با تجربهٔ درونی تینا همیشه به یک اندازه طبیعی و استوار نیست.
گاهی به نظر میرسد فیلم از درامی دربارهٔ هویت و تعلق به تعلیقی جنایی منحرف میشود؛ گاهی نیز همین خط جنایی قرار است جهان انسانی پیرامون شخصیتها را بیرحمانهتر نشان دهد، اما فرصت کافی برای ادغام کامل در محور اصلی پیدا نمیکند. ریتم نیز تابع همین کشاکش است. بخشهایی از فیلم با حوصله و سکون پیش میروند و تماشاگر را به مشاهدهٔ جزئیات و حالات دعوت میکنند؛ در بخشهای دیگر، تغییر لحن و ورود رخدادهای تازه ناگهانی به نظر میرسد.
این کندی همیشه عیب نیست: در لحظات موفق، سکون به تجربهٔ تنهایی و بیقراری تینا شکل میدهد. اما هنگامی که روایت میان معما، درام عاطفی و جنایت جابهجا میشود، مکثها ممکن است به کشآمدن بدل شوند و مسیر کلی را مبهم کنند. جسارت، ناراحتی و مخاطب اثر «Border» فیلمی نیست که بخواهد تفاوت را به شکلی دلپذیر و بیخطر عرضه کند.
« روایت دوپاره و ریتم ناهماهنگ بزرگترین چالش ساختاری فیلم، نسبت میان مسیر شخصی تینا و خط جنایی داستان است. »
قوتها و کاستیها
برخی صحنهها عمداً بدن، میل یا رفتار را از محدودهٔ راحتی تماشاگر بیرون میبرند. این انتخاب با منطق کلی اثر همخوان است: فیلم میخواهد نشان دهد که نگاه ما به «عادی» و «غیرعادی» چگونه شکل میگیرد و تا چه اندازه به عادتهای فرهنگی وابسته است. بااینحال، جسارت بهخودیخود تضمینکنندهٔ موفقیت نیست.
در مواردی، نمایش صریح یا غریب میتواند بیش از آنکه معنای تازهای بیافریند، واکنشِ انزجار را برانگیزد؛ بهویژه اگر تماشاگر احساس کند فیلم به جای پرداخت دقیق تجربهٔ شخصیت، از شوک تصویری بهره میگیرد. پایانبندی نیز به همان اندازه از قطعیت فاصله میگیرد. فیلم برخی پرسشها را باز میگذارد و ترجیح میدهد تماشاگر با ناآرامی و تأمل از سالن بیرون برود، نه با توضیحی کامل و آرامشبخش.
این رویکرد با جهانبینی اثر سازگار است، اما برای مخاطبی که انتظار جمعبندی روشن دارد، ممکن است ناکافی یا بیش از اندازه مبهم جلوه کند. پایان را میتوان نه پاسخی نهایی، بلکه امتداد پرسشهای فیلم دانست؛ بیآنکه لازم باشد برای درک آن، جزئیات پیچشهای قصه آشکار شود. جمعبندی «Border» تجربهای نامتعارف و آگاهانه ناآرامکننده است؛ فیلمی که فانتزی را نه پناهگاهی برای فرار از واقعیت، بلکه وسیلهای برای برهمزدن تعریفهای جاافتاده از هویت و انسانبودن میکند.
بازیهای قدرتمند، فضای طبیعی و حسی، طنز تلخ و قصهٔ پیشبینیناپذیر از امتیازهای اصلی آناند. در مقابل، پیوند نهچندان یکپارچهٔ خط جنایی با درام مرکزی، ریتم نوسانی و بعضی صحنههای دشوار ممکن است تماشاگر را از اثر دور کند. بااینهمه، فیلم پس از پایان نیز بهآسانی محو نمیشود. حتی اگر بعضی انتخابهایش را نپذیریم یا در برابر ابهامش بیحوصله شویم، «Border» ما را وامیدارد دربارهٔ مرزهایی فکر کنیم که میان خود و دیگری میکشیم؛ مرزهایی که گاه بیش از آنکه واقعیتی قطعی باشند، محصول ترس، عادت و میل ما به دستهبندی جهاناند.
« برخی صحنهها عمداً بدن، میل یا رفتار را از محدودهٔ راحتی تماشاگر بیرون میبرند. »



ثبت دیدگاه