نقد و بررسی
نقد Boomerang | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در کمدی رمانتیک دههٔ نود «بومرنگ» ساختهٔ رِجینالد هادلین، کمدی رمانتیکی است که هستهٔ داستانش بر یک وارونگی ساده اما ثمربخش بنا شده است: مردی که سالها روابط عاطفی را همچون بازیای با قواعد آشنا پیش برده، ناگهان در جایگاه طرف مقابل قرار میگیرد. مارکوس گراهام، مدیر تبلیغاتی موفق و خوشزبان، به رابطههای گذرا خو گرفته و از تعهد میگریزد؛ اما با تغییر ساختار شرکت و ورود رئیس تازه، ژاکلین، درمییابد که جذابیت و بیاعتناییای که خود به کار میگرفت، وقتی متوجه او شود، چندان دلپذیر نیست.
عنوان فیلم بهدرستی به این بازگشت اشاره دارد: رفتارهایی که به دیگران روا میداریم، ممکن است روزی به سوی خودمان بازگردند. فیلم از این تمهید برای ساختن کمدی موقعیت استفاده میکند، اما در پس شوخیها پرسشی جدیتر میگذارد: آیا مارکوس واقعاً خواهان عشق است، یا فقط از دست دادن کنترل و امتیاز همیشگیاش را تاب نمیآورد؟
«بومرنگ» پاسخ را در قالب درامی سنگین عرضه نمیکند؛ آن را در دل یک قصهٔ سبک، پرزرقوبرق و گاه آگاهانه اغراقآمیز میپروراند. روایت و سازوکار وارونگی بخش آغازین فیلم با اطمینان شخصیت مارکوس را در محیط کار و روابطش تثبیت میکند. او در عرصهٔ تبلیغات زیرک و خوشسلیقه است، اما اعتمادبهنفسش در روابط انسانی به نوعی خودمحوری آلوده شده است.
ادغام شرکت و انتصاب ژاکلین بهعنوان رئیس تازه، فقط تغییری اداری نیست؛ نیرویی است که الگوی آشنای او را برهم میزند. ژاکلین نه نسخهای ساده از «زن اغواگر»، بلکه آینهای است که رفتار مارکوس را از زاویهای ناخوشایند به او نشان میدهد. این تمهید در اصل ظرفیت طنز اجتماعی دارد: قدرت در رابطهها همیشه از یک جنس نیست و کسی که به قواعد بازی خو گرفته، ممکن است با تغییر موقعیت، آسیبپذیری خودش را کشف کند.
« روایت و سازوکار وارونگی بخش آغازین فیلم با اطمینان شخصیت مارکوس را در محیط کار و روابطش تثبیت میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در بهترین لحظاتش این جابهجایی را بیواسطه و سرگرمکننده پیش میبرد؛ واکنشهای مارکوس به رفتار ژاکلین، هم خندهآورند و هم برای فهم نارساییهای شخصیت او اهمیت دارند. بااینحال، روایت گاهی بهجای آنکه پیامدهای این دگرگونی را دقیقتر بررسی کند، به سوی مسیر آشنای کمدی رمانتیک میرود.
در نتیجه، بخشی از کشمکشها زودتر از آنچه باید حلشده به نظر میرسند و تحول عاطفی شخصیت، همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی قانعکننده نیست. شخصیت مارکوس و امکان دگرگونی جذابیت نقش مارکوس در این است که فیلم او را نه قهرمانی بیعیب میسازد و نه موجودی یکسره نفرتانگیز. او خودخواه، سختپسند و گرفتار تصوری سطحی از جذابیت است؛ درعینحال، شوخطبعی و اعتمادبهنفسش باعث میشود تماشاگر بتواند با او همراه بماند، حتی وقتی رفتارش را تأیید نمیکند.
تغییر جایگاه او در برابر ژاکلین، نخست غرورش را زخمی میکند، اما رفتهرفته امکان بازنگری در معیارهایش را فراهم میآورد. بااینهمه، فیلم در پرداخت این دگرگونی محدودیتهایی دارد. مارکوس گاه بیش از آنکه از تجربهٔ خود نتیجهای اخلاقی و عاطفی بگیرد، صرفاً از آشفتگی ناشی از ناکامی بیرون میآید.
گذار از مردی که روابط را سطحی میبیند به کسی که آمادگی تعهد پیدا میکند، در چارچوب ژانر قابلفهم است، اما مسیر روانی آن همیشه بهاندازهٔ کافی بسط نمییابد. ازاینرو، تحول او بیشتر در لحظههای کلیدی و انتخابهای آشکار روایت دیده میشود تا در لایههای پیچیدهٔ درونی. ژاکلین و آنجلا؛ دو صورت متفاوت رابطه ژاکلین و آنجلا دو قطب مهم در تجربهٔ عاطفی مارکوساند.
« بااینهمه، فیلم در پرداخت این دگرگونی محدودیتهایی دارد. »
شخصیتها و اجرا
ژاکلین با اعتمادبهنفس و استقلالش، توازن قدرتی را که مارکوس به آن عادت کرده بود برهم میزند. رابین گیونز به این شخصیت وقار و خویشتنداری میبخشد؛ او را نمیتوان صرفاً مانعی در راه عاشقشدن قهرمان دانست. حضورش به فیلم اجازه میدهد دربارهٔ معیارهای دوگانهٔ جنسیتی شوخی کند و نشان دهد آنچه در مردان «جذابیت» شمرده میشود، ممکن است در زنان با برچسبی دیگر قضاوت شود.
آنجلا، در مقابل، نمایندهٔ صمیمیتی آرامتر و توجهی انسانیتر است. هلی بری در این نقش گرما و وقاری به فیلم میآورد که به رابطهٔ او با مارکوس وزن عاطفی میدهد. تفاوت این دو شخصیت در نگاه نخست روشن و مؤثر است، اما همین وضوح گاهی به سادهسازی میانجامد: ژاکلین بیش از اندازه در نقش نیرویی برای بههمزدن نظم عاطفی مارکوس باقی میماند و آنجلا بیشتر از آنکه مستقل از مسیر قهرمان تعریف شود، به نقطهٔ مقابل او بدل میشود.
بنابراین، فیلم در طراحی موقعیتهای دوگانه موفقتر از کاوش کامل در خواستهها و تناقضهای هر دو زن است. بازیگران و نیروی گروهی یکی از سرمایههای اصلی فیلم، گروه بازیگران پرانرژی آن است. ادی مورفی در نقش مارکوس از کاریزمای شناختهشدهاش بهره میگیرد، اما بازی او فقط به خودنمایی کمدی محدود نمیماند.
در لحظههایی که غرور شخصیت فرومیریزد یا او از اطمینان همیشگیاش فاصله میگیرد، آسیبپذیری قابلقبولی پدیدار میشود. همین رفتوآمد میان شوخطبعی و درماندگی، مارکوس را از تیپی یکبعدی دور میکند. دیوید آلن گریر و مارتین لارنس نیز با نقشآفرینیهای متفاوت، به فضای دوستانهٔ فیلم تنوع میبخشند.
« ژاکلین با اعتمادبهنفس و استقلالش، توازن قدرتی را که مارکوس به آن عادت کرده بود برهم میزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهٔ مارکوس با دوستانش فرصتهایی برای شوخیهای گفتاری و مشاهدهٔ رفتار مردانه در جمع فراهم میکند، هرچند همین صحنهها از بخشهایی هستند که با گذر زمان بیشتر فرسوده شدهاند. گریس جونز با حضوری نمایشی و اغراقآمیز، از بهیادماندنیترین چهرههای فیلم است؛ حضور او به فضای تبلیغاتی و مدزدهٔ داستان رنگی هجوآمیز میدهد.
در مجموع، بازیگران نهفقط برای پرکردن پیرامون ستارهٔ اصلی، بلکه برای ایجاد بافتی جمعی به کار گرفته شدهاند؛ یکی از دلایلی که جهان فیلم از یک قصهٔ عاشقانهٔ دونفره فراتر میرود. طنز، ریتم و جهان بصری «بومرنگ» از فضایی شیک و شهری بهره میبرد؛ لباسها، دفترهای کار، مهمانیها و دکورهای چشمگیر، بخشی از هویت آناند.
جهان فیلم نوعی زندگی مرفه و آراسته را به نمایش میگذارد که با حرفهٔ تبلیغات و میل شخصیتها به تصویرسازی از خود تناسب دارد. در همین محیط، شوخیهای مربوط به تبلیغات و ساختن تصویرهای اغراقآمیز از محصولات، از بهترین لحظات کمدی فیلم را شکل میدهند. کارگردانی هادلین نیز عموماً به روانی روایت وفادار است و اجازه میدهد شخصیتها در رفتوآمد میان کار، دوستی و رابطههای عاطفی بهتدریج آشکار شوند.
بااینحال، ریتم فیلم کاملاً یکدست نیست. بعضی صحنهها با انرژی و بداههپردازی پیش میروند، اما در بخشهایی از میانه، روایت مکث میکند و کمدی نیروی اولیهاش را از دست میدهد. همهٔ شوخیها نیز به یک اندازه کارآمد نیستند؛ گاه تکیه بر اغراق یا گفتوگوهای صریح، جای ظرافت موقعیت را میگیرد.
قوتها و کاستیها
موسیقی و فضای پرزرقوبرق فیلم به حفظ حالوهوای سرزندهاش کمک میکنند، ولی نمیتوانند همهٔ افتوخیزهای روایی را پنهان کنند. نگاه جنسیتی و آزمون زمان بخش مهمی از نیروی «بومرنگ» از وارونهکردن نقشهای جنسیتی میآید، اما فیلم در همین زمینه با تناقض روبهروست. از یک سو، ژاکلین اجازه میدهد زنی با همان آزادی رفتاری که معمولاً برای شخصیت مرد پذیرفته میشود، در مرکز قدرت قرار گیرد.
از سوی دیگر، شوخیها و گفتوگوهای میان مردان گاه همان نگاه شیءانگارانهای را بازتولید میکنند که فیلم ظاهراً میخواهد به آن بخندد. این دوگانگی باعث میشود اثر نتواند همیشه روشن کند که آیا رفتارهای جنسیتزده را نقد میکند یا از آنها برای ساختن شوخی بهره میبرد. همین مسئله در تماشای امروزی برجستهتر میشود.
بخشی از شوخیها که زمانی شاید بهعنوان بذلهگویی بیپرده پذیرفته میشدند، امروز کهنه یا ناخوشایند جلوه میکنند. این نکته ارزش تاریخی فیلم را از میان نمیبرد؛ برعکس، «بومرنگ» را به اثری قابلتأمل دربارهٔ تصورات فرهنگی زمانهاش تبدیل میکند. فیلم همزمان نشانههایی از جسارت در نمایش زنان موفق و مستقل دارد و گرفتار محدودیتهای همان فضای مردمحوری است که میکوشد آن را به بازی بگیرد.
جمعبندی «بومرنگ» کمدی رمانتیکی خوشساخت و پرستاره است که بهترین ایدهاش را از بازگرداندن رفتارهای مارکوس به سوی خودش میگیرد. فیلم با بازیهای کاریزماتیک، فضای شیک و چند موقعیت کمدی بهیادماندنی، تماشایی و سرزنده میماند؛ همچنین تصویری از زندگی سیاهپوستان شهری و حرفهای را در مرکز یک محصول جریان اصلی قرار میدهد، بیآنکه آن را به حاشیهٔ قصه بسپارد.
« همین مسئله در تماشای امروزی برجستهتر میشود. »
جمعبندی
در مقابل، خط عاشقانه گاه به الگوهای قابلپیشبینی تکیه میکند، تحول شخصیت اصلی به اندازهٔ کافی ژرف نمیشود و برخی شوخیها زیر بار نگاه جنسیتی کهنه رنگ میبازند. ارزش فیلم امروز بیش از آنکه در بینقصبودنش باشد، در ترکیب سرگرمی، ستارهمحوری و تناقضهایش نهفته است: اثری که میخواهد دربارهٔ قدرت و عاطفه شوخی کند، اما خود نیز از پیشداوریهای زمانهاش رها نیست.
Именно همین ناهمواریهاست که «بومرنگ» را، فراتر از یک کمدی عاشقانهٔ سبک، به فیلمی قابلبحث و بازنگری بدل میکند.
ثبت دیدگاه