نقد و بررسی
نقد ریشآبی (Bluebeard) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای در لباس تریلر «ریشآبی» ساختهٔ ادوارد دیمیتریک، بازخوانی آزاد و نامتعارفی از افسانهٔ مشهور شارل پرو است؛ اما بهجای آنکه صرفاً روایت کهنی دربارهٔ همسری رازآلود را به شکل تریلری گوتیک بازگو کند، آن را با ملودرام اروپایی، وحشت روانشناختی، طنز تلخ و جلوهگریهای سینمای بهرهکشی درهم میآمیزد.
نتیجه، فیلمی است که بیش از آنکه در یک ژانر جا بگیرد، میان چند لحن و چند قصد هنری سرگردان میماند؛ گاه همین بیقراری به آن شور و شخصیت میبخشد و گاه رشتهٔ روایت را از دستش میگیرد. داستان در اتریش میگذرد و بارون کورت فون سپر، اشرافزادهای با ریش آبی و شهرتی افسانهای، مرکز این جهان پرزرقوبرق و ناآرام است.
همسر تازهاش، آن، بهتدریج با نشانههایی از گذشتهٔ پنهان او روبهرو میشود؛ گذشتهای که فیلم برای گشودنش از ساختار بازگشت به عقب و روایتهای پیدرپی بهره میگیرد. از همین ابتدا روشن است که جذابیت اثر فقط در پرسش «چه اتفاقی افتاده؟» خلاصه نمیشود؛ فیلم همچنین میخواهد بپرسد چه چیزی در ذهن بارون، رفتارهایش را شکل میدهد و تا کجا میتوان روایت او را جدی گرفت.
قلعه، رنگ و چهرهٔ بصری یکی از برجستهترین ویژگیهای «ریشآبی» ظاهر دیداری آن است. قلعه و فضاهای داخلی، با رنگهایی پرمایه و چیدمانی نمایشی، جهان فیلم را از واقعگرایی روزمره جدا میکنند. آبیِ عنوان، تنها به نشانی ظاهری بر چهرهٔ بارون محدود نمیماند؛ همچون رنگی شبحوار بر فضای اثر سایه میاندازد و به آن حس افسانهای و مصنوعی میبخشد.
« قلعه، رنگ و چهرهٔ بصری یکی از برجستهترین ویژگیهای «ریشآبی» ظاهر دیداری آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب بصری بهویژه در صحنههایی که فیلم از آرامش اشرافی به هراس و خشونت میلغزد، کارکردی دوگانه پیدا میکند: هم زیبایی قاب را تقویت میکند و هم فاصلهای سرد میان تماشاگر و رخدادها میسازد. فیلم از همین فاصلهٔ تصنعی سود میبرد. دکورها و لباسها قرار نیست تصویری مستند از زندگی اشرافی بسازند؛ بیشتر به صحنهای بزرگ و رنگین شبیهاند که شخصیتها در آن نقشهای خود را با اغراق اجرا میکنند.
این کیفیت میتواند تماشاگر را به یاد قصههای مصور یا کابوسهای تئاتری بیندازد. در بهترین لحظات، جلوهٔ بصری نه آرایهای تزئینی، بلکه بخشی از منطق فیلم است: جهانی که در آن زیبایی و تهدید در یک قاب جمع میشوند و هیچچیز کاملاً طبیعی یا قابل اعتماد به نظر نمیرسد. ریچارد برتون و مرکز ثقل فیلم ریچارد برتون در نقش بارون، حضوری پرقدرت و پرتحرک دارد.
او شخصیتی میسازد که هم میتواند جذاب و مسلط جلوه کند و هم مضحک، خودنما و هراسانگیز باشد. صدای رسا، نگاه نافذ و شیوهٔ بیان خطابهوارش، بارون را به مردی بدل میکند که حتی هنگام افشای ضعفها نیز میکوشد کنترل صحنه را در دست داشته باشد. بازی برتون بهندرت فروتن یا کمادعاست؛ بااینحال، همین افراط با فضای نامتوازن فیلم سازگاری دارد و به آن نیرویی میدهد که در بخشهایی از روایت کمرنگ میشود.
این نقشآفرینی را میتوان اجرا در مرز میان تهدید و نمایش دانست. بارون خود را نه فقط مردی خطرناک، بلکه قهرمان داستان شخصی خویش میپندارد؛ کسی که میخواهد تصمیمهایش را با منطق و وقار توجیه کند. برتون این خودبزرگبینی را با چنان شدتی به نمایش میگذارد که گاه فاصلهٔ میان هولناکی و مضحکه از میان میرود.
« این کیفیت میتواند تماشاگر را به یاد قصههای مصور یا کابوسهای تئاتری بیندازد. »
شخصیتها و اجرا
در اینجا، اغراق بازیگر میتواند هم نقطهٔ قوت باشد و هم ضعف: تماشایی است، اما گاهی شخصیت را از پیچیدگی روانی دور میکند و او را به کاریکاتوری پرهیاهو نزدیک میسازد. روایتهای تودرتو و ریتم نابرابر ساختار فیلم بر گفتوگوهای اکنون و خاطرات گذشته استوار است. آن در موقعیتی تهدیدآمیز قرار میگیرد و روایتهای بارون دربارهٔ ازدواجهای پیشین، به بخشهایی اپیزودیک و نسبتاً مستقل راه میدهند.
این شیوه امکان میدهد زنان گوناگون با خلقوخوها و سرنوشتهای متفاوت وارد فیلم شوند و هر روایت، حالوهوای خاص خود را پیدا کند. در عین حال، همین گسست اپیزودیک، پیوستگی اثر را دشوار میسازد: هر ماجرای تازه گویی فیلم را برای مدتی به اثری دیگر تبدیل میکند، بیآنکه همیشه پیوندی عمیق با مسیر اصلی داستان برقرار کند.
نیمهٔ نخست، بیش از اندازه در مقدمهچینی و استقرار فضا درنگ میکند. اطلاعات بهآرامی انباشته میشوند، اما تعلیق همیشه به همان نسبت رشد نمیکند. وقتی فیلم به روایت خاطرات بارون و برخورد با زنان گذشتهاش میرسد، جان بیشتری میگیرد؛ صحنهها متنوعتر میشوند و تصویرپردازی خیالانگیزتر، و فیلم فرصت پیدا میکند استعداد نامتعارف خود را آشکار کند.
بااینحال، این افزایش انرژی به بهای انسجام تمام میشود. «ریشآبی» بیشتر مجموعهای از لحظههای پراکنده و بهیادماندنی است تا روایتی که از آغاز تا پایان با ضرباهنگی یکسان پیش برود. میان وحشت و طنز سیاه ابهام لحنی، مسئلهٔ اصلی فیلم و در عین حال سرچشمهٔ بخشی از جذابیت آن است. اثر میخواهد هم هولناک باشد و هم خندهدار؛ هم رفتار بارون را بهمنزلهٔ نشانهای از تباهی روانی عرضه کند و هم از اغراقهای داستانی و شخصیتهای فرعی برای ایجاد کمدی سیاه بهره ببرد.
« روایتهای تودرتو و ریتم نابرابر ساختار فیلم بر گفتوگوهای اکنون و خاطرات گذشته استوار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی این دو وجه بهخوبی روی هم میافتند: خنده از دل ناراحتی و افراط بیرون میآید و هراس را تشدید میکند. در لحظاتی دیگر، تغییر لحن چنان ناگهانی است که بهجای طنز سنجیده، حس آشفتگی برجا میگذارد. همین نوسان سبب میشود نتوان فیلم را با یک معیار ثابت سنجید. اگر تماشاگر انتظار وحشتی پیوسته و جدی داشته باشد، شوخیها و جلوههای نمایشی ممکن است تمرکز او را برهم بزنند؛ اگر هم اثر را کمدی سیاهی تمامعیار بداند، بخشهایی از آن بیش از اندازه کند یا خشک جلوه میکنند.
فیلم نه همیشه به اندازهٔ کافی ترسناک است و نه همواره آنقدر آگاهانه و منسجم طنز میسازد که هر لغزش لحنی به انتخابی سنجیده تبدیل شود. بااینهمه، همین ناپایداری، حالتی غریب به فیلم میدهد و آن را از نمونههای متعارف داستانهای گوتیک جدا میکند. زنان، میل و خشونت زنان در «ریشآبی» حضوری پرشمار و بسیار نمایشی دارند.
هر یک از ازدواجهای پیشین بارون به فرصتی برای معرفی شخصیتی تازه و گاه تیپی اغراقشده بدل میشود؛ از همین رو، فیلم گاه به نمایشگاهی از چهرهها، لباسها و خلقوخوهای متفاوت شباهت پیدا میکند. این تنوع، به روایت رنگ میبخشد، اما محدودیت نگاه فیلم را نیز آشکار میکند: زنان اغلب نه بهعنوان شخصیتهایی با جهان درونی مستقل، بلکه در نسبت با میل، ترس و وسواس بارون تعریف میشوند.
این انتخاب، از نظر مضمونی اهمیت دارد. فیلم میتوانست به نقد روشنتری از مردسالاری و تبدیل زنان به دارایی بپردازد، اما بیشتر اوقات خشونت را در قالب نمایش و شوک عرضه میکند. برخی صحنهها چنان بر آزار و مرگ تأکید میکنند که تماشاگر ممکن است احساس کند افراط تصویری جای تحلیل را گرفته است.
« گاهی این دو وجه بهخوبی روی هم میافتند: خنده از دل ناراحتی و افراط بیرون میآید و هراس را تشدید میکند. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، اثر در موضعی دوپهلو قرار میگیرد: از یک سو، رفتار بارون را هولناک و بیمارگونه نشان میدهد؛ از سوی دیگر، همان خشونت را به یکی از ابزارهای جلب توجه و سرگرمی بدل میکند. این تناقض، بخشی از ناپایداری اخلاقی و هنری فیلم است. جمعبندی «ریشآبی» فیلمی یکدست و بینقص نیست؛ کندی آغاز، دیالوگهای گاه خشک و جابهجاییهای ناگهانی میان وحشت و کمدی سیاه، پیوستگی تجربهٔ تماشاگر را مختل میکند.
اما همین اثر نامتعارف، با رنگآمیزی چشمگیر، فضای قلعهای و اجرای پرهیاهوی ریچارد برتون، شخصیتی دارد که بهسادگی با نمونههای معمولی اشتباه گرفته نمیشود. فیلم در نیمهٔ دوم، با ورود به روایتهای گذشته، شلوغتر و سرگرمکنندهتر میشود، هرچند این سرزندگی همیشه به انسجام روایی نمیانجامد.
ارزش تماشای آن، بیش از آنکه در پرداخت بینقص قصه یا ساختن تعلیقی کلاسیک باشد، در مواجهه با اثری است که پیوسته میان هراس و هزل، زیبایی و ابتذال، قصهٔ افسانهای و نمایش اغراقآمیز در نوسان است. این نوسان ممکن است برای برخی تماشاگران مایهٔ دلزدگی باشد و برای برخی دیگر سرچشمهٔ جذابیت.
«ریشآبی» بیش از یک روایت منظم از جنایت، منظرهای رنگارنگ و آشفته از وسواس، خودنمایی و خشونت است؛ فیلمی که کاستیهایش آشکارند، اما بیاعتنایی به آن نیز آسان نیست.
« این تناقض، بخشی از ناپایداری اخلاقی و هنری فیلم است. »
ثبت دیدگاه