نقد و بررسی
نقد خون و شراب (Blood and Wine) | 1996
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سیمای یک شکستخورده «خون و شراب» از دل همان تناقضی جان میگیرد که عنوانش وعده میدهد: آمیختن میل به لذت و رفاه با خشونتی که زیر سطح زندگی روزمره پنهان مانده است. الکس گیتس، فروشندهٔ شراب و مردی گرفتار بدهی، نه قهرمانی است که ناگهان به خلاف کشیده شود و نه تبهکاری یکبعدی. او پیشتر در مهمترین نقشهای زندگیاش ــ همسر و پدر ــ شکست خورده و حالا میکوشد با سرقتی بزرگ، راهی برای گریز از تنگنا پیدا کند.
اما فیلم این نقشه را صرفاً موتور یک ماجرای جنایی نمیبیند؛ سرقت امتداد همان خودفریبیای است که روابط خانوادگی الکس را از پیش فرسوده کرده است. باب رافلسون قصه را در فضای داغ و خفهٔ میامی مینشاند، جایی که ظاهر آسودهٔ خانههای مرفه و کسبوکارهای آراسته، در تضاد با آشفتگی درونی شخصیتها قرار میگیرد.
این تضاد به فیلم حالوهوایی تلخ و تیره میدهد: آدمها در پی پول، میل یا فرصتی برای فرارند، اما هر انتخاب، آنان را بیشتر در شبکهای از وابستگی و بدگمانی گرفتار میکند. «خون و شراب» بیش از آنکه دربارهٔ یک سرقت باشد، دربارهٔ کسانی است که میخواهند از پیامدهای زندگی خود بگریزند و در این راه، همان پیامدها را سنگینتر میکنند.
جک نیکلسون؛ جذابیت در خدمت تباهی مرکز ثقل فیلم بازی جک نیکلسون در نقش الکس است. او شخصیت را با ترکیبی از خستگی، خودخواهی و کاریزمایی فریبنده میسازد؛ مردی که میتواند در لحظهای عادی و حتی دوستداشتنی به نظر برسد، اما اندکی بعد بیرحمی و بیاعتناییاش آشکار شود. جذابیت الکس فضیلتی اخلاقی نیست؛ ابزاری است که با آن، دیگران و گاه خود را متقاعد میکند هنوز اوضاع را در اختیار دارد.
« الکس گیتس، فروشندهٔ شراب و مردی گرفتار بدهی، نه قهرمانی است که ناگهان به خلاف کشیده شود و نه تبهکاری یکبعدی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نیکلسون این خودفریبی را با حرکات کوچک، لحن مطمئن و فورانهای ناگهانی خشم زنده میکند. نکتهٔ مهم آن است که بازی او فقط بر کاریزمای آشنایش تکیه ندارد. الکس آدمی است که در برابر خانوادهاش همواره چیزی برای پنهانکردن دارد و در برابر خودش نیز حاضر نیست شکست را به زبان بیاورد. نیکلسون این فاصله را میان ظاهر کنترلشده و درون آشفته حفظ میکند؛ از همین رو، شخصیت هم نفرتانگیز است و هم تماشایی.
فیلم در بهترین لحظههایش به ما اجازه نمیدهد او را سادهسازی کنیم: الکس نه چهرهای افسانهای از جنایت، بلکه انسانی فرسوده است که همچنان خیال میکند میتواند با یک نقشهٔ حسابشده همهچیز را ترمیم کند. مایکل کین و چهرهٔ فرسودهٔ جهان زیرزمینی مایکل کین در نقش ویکتور، همکار الکس در نقشهٔ سرقت، حضوری متفاوت اما مکمل دارد.
اگر الکس هنوز به امکان یک شروع تازه دل بسته، ویکتور بیش از آنکه به آینده امیدوار باشد، در عادتهای قدیمی خود زندانی است. کین نقش را با طنزی خشک و خستگیای ملموس پیش میبرد؛ مردی که تجربهٔ خلافکاری برایش نه نشانهٔ اقتدار، بلکه نوعی فرسودگی شغلی و وجودی است. حضور او به جهان فیلم وزن میدهد و یادآور میشود که جنایت در این قصه نه ماجرایی پرزرقوبرق، بلکه کاری پرخطر و بیاعتبار برای آدمهایی است که راه دیگری نمیبینند.
در برابر این دو بازیگر، استیون درف نقش جیسن را با خشمی جوانانه و رنجشی انباشته پیش میبرد. رابطهٔ او با الکس یکی از پایههای عاطفی فیلم است: جیسن تنها پسرخواندهای معترض نیست، بلکه کسی است که رفتارهای الکس را دیده و در برابر اقتدار او مقاومت میکند. جودی دیویس نیز به سوزان، همسر الکس، زخمی خاموش اما پابرجا میبخشد.
« نیکلسون این خودفریبی را با حرکات کوچک، لحن مطمئن و فورانهای ناگهانی خشم زنده میکند. »
شخصیتها و اجرا
او زنی نیست که صرفاً برای پیشبردن نقشه در داستان حضور داشته باشد؛ تلخی و بیاعتمادیاش ریشه در سالهای هدررفته و اعتمادهای شکسته دارد. سرقت، خانواده و بیاعتمادی قدرت دراماتیک فیلم از همپوشانی دو بحران میآید: نقشهٔ سرقت و فروپاشی خانواده. هر یک از شخصیتها چیزی از دیگری میخواهد، اما اعتماد لازم برای گفتوگوی صادقانه از میان رفته است.
در چنین فضایی، نزدیکترین رابطهها نیز به میدان سوءظن تبدیل میشوند. یک تصمیم پنهانی میتواند تصمیم دیگری را بیاثر کند و هرکس میکوشد با نگفتن حقیقت، اندکی برتری به دست آورد. نتیجه، زنجیرهای از کشمکشهاست که در آن مرز میان شراکت و خیانت مدام جابهجا میشود. صحنههای مربوط به دزدی از لحظههایی هستند که فیلم بیشترین تمرکز را پیدا میکند.
تعلیق نه فقط از خطر لو رفتن، بلکه از ناآگاهی شخصیتها نسبت به نیت یکدیگر شکل میگیرد. بیننده میداند که این آدمها نمیتوانند برای مدتی طولانی در کنار هم بمانند، اما زمان و شیوهٔ گسستن ائتلافها همچنان محل انتظار است. به همین دلیل، کشمکشها کارکردی بیش از هیجان آنی دارند: هر مانع تازه، بخشی از شخصیتها را آشکار میکند و نشان میدهد چه کسی در لحظهٔ خطر حاضر است دیگری را قربانی کند.
فضا و لحن نئونوآر «خون و شراب» به سنت فیلمهای جنایی تلخ و نئونوآر نزدیک است، اما به جای ساختن جهانی پرشکوه از خلافکاران حرفهای، بر آدمهای معمولی و رابطههای ناسالم تمرکز میکند. فضا گرم، سنگین و تا حدی بیقرار است؛ خانهها و خیابانها به پناهگاه بدل نمیشوند و شخصیتها حتی در مکانهای آشنا نیز آرامش ندارند.
« سرقت، خانواده و بیاعتمادی قدرت دراماتیک فیلم از همپوشانی دو بحران میآید: نقشهٔ سرقت و فروپاشی خانواده. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
عنوان فیلم نیز در همین چارچوب معنایی پیدا میکند: شراب، نشانهٔ آسایش و تجمل است، اما «خون» پیامد خشونتی است که زیر آن سطح پنهان مانده. این لحن در بخشهایی بهخوبی با داستان میآمیزد. فیلم برای خنداندن یا سبککردن فضای تلخ، فاصلهٔ طعنهآمیزی میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد نمیکند؛ رفتار آنان جدی گرفته میشود، حتی وقتی تصمیمهایشان نابخردانه یا خودویرانگر است.
همین جدیت به اثر کیفیتی خشن میبخشد. بااینحال، حالوهوای منسجم بهتنهایی نمیتواند همهٔ کاستیهای روایت را بپوشاند؛ گاه فضای نئونوآر از پیشبردن درام مؤثرتر است و فیلم بیش از آنکه مسیر تازهای بگشاید، بر تیرگی موجود تأکید میکند. ریتم و نابرابری در پرداخت یکی از ضعفهای اصلی فیلم، نوسان در ریتم است.
بعضی بخشها با مکثهای طولانی و رفتوبرگشتهای داستانی پیش میروند، بیآنکه هر مکث به شناختی تازه از شخصیتها یا افزایش جدی تعلیق بینجامد. در نتیجه، فیلم گاهی میان یک درام خانوادگی تلخ و یک تریلر سرقتی معلق میماند: نه همیشه به اندازهٔ کافی در روابطش نفوذ میکند و نه در تمام مسیر، نیروی یک ماجرای جنایی پرشتاب را حفظ میکند.
تماشاگرانی که انتظار دارند نقشهٔ سرقت از آغاز تا پایان با ضرباهنگی فشرده پیش برود، احتمالاً در میانهٔ فیلم با افت انرژی روبهرو میشوند. همچنین، کیفیت بازیها و پرداخت شخصیتها یکدست نیست. نیکلسون و کین وزن زیادی به صحنههای خود میدهند، اما برخی نقشهای فرعی فرصت کافی برای شکلگیری پیدا نمیکنند.
« این لحن در بخشهایی بهخوبی با داستان میآمیزد. »
قوتها و کاستیها
گابریلا، با بازی جنیفر لوپز، در طرح رابطهها و تنشهای فیلم جایگاهی مهم دارد، اما حضور محدودتر او باعث میشود شخصیت گاه بیشتر در مقام نیروی محرک تصمیمهای دیگران باقی بماند تا فردی با مسیر عاطفی کاملاً مستقل. این کمپرداختی از ظرفیت نقش میکاهد و بخشی از پیچیدگی روابط را ناتمام میگذارد.
تنش و فرجام روایت با وجود افتوخیزها، فیلم در واپسین بخشهای خود دوباره نیرویی پرتنش پیدا میکند. پیامدهای تصمیمهای پیشین روی هم انباشته میشوند و هر شخصیت ناچار میشود با موقعیتی روبهرو شود که دیگر بهآسانی قابل مهار نیست. جذابیت این بخش در آن است که تنش تنها از خطر جسمانی یا سرنوشت شیء دزدیدهشده نمیآید؛ آنچه اهمیت دارد، فروریختن آخرین تصور شخصیتها از کنترل اوضاع است.
پایانبندی نیز میکوشد همین تلخی را حفظ کند و به جای تسکین ساده، مخاطب را با طعم پیامدها تنها بگذارد. جمعبندی «خون و شراب» فیلمی بینقص نیست، اما بهترین لحظههایش به لطف بازی نیکلسون و کین، فضای جنایی تلخ و پیوند میان سرقت و فروپاشی خانوادگی بهیادماندنی میشوند. اثر در پرداخت برخی شخصیتها و حفظ ریتم ضعف دارد و گاهی قصه بیش از اندازه در مسیرهای فرعی درنگ میکند؛ بااینحال، هنگامی که کشمکشها به هم میرسند، فیلم تعلیق مؤثری میسازد و لحن سرد و بدبینانهاش را به نتیجه میرساند.
حاصل، تریلری ناهموار اما خوشفضا است که بیش از پاسخهای قطعی، تصویری از آدمهایی به دست میدهد که طمع و خودفریبیشان را راه نجات میپندارند.
« این کمپرداختی از ظرفیت نقش میکاهد و بخشی از پیچیدگی روابط را ناتمام میگذارد. »



ثبت دیدگاه