نقد و بررسی
نقد روح مهربان (Blithe Spirit) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت یک روح، و بازگشت یک کمدی «Blithe Spirit» محصول ۲۰۲۰، اقتباسی تازه از نمایشنامهٔ مشهور نوئل کاوارد است؛ اثری که در اصل بر برخورد جهان زندگان و مردگان تکیه دارد، اما نیروی اصلیاش نه در ماوراء، بلکه در ظرافت روابط انسانی و طنز تیزِ موقعیتهای زناشویی نهفته است. نسخهٔ ادوارد هال این موقعیت را در قالب کمدی فانتزی و هزلآمیز بازمیسازد: نویسندهای که در بنبست خلاقیت گرفتار شده، برای یافتن راهی به سوی الهام از یک احضار روح کمک میگیرد، اما آنچه از جهان غیب بازمیگردد، گذشتهای عاطفی است که زندگی اکنون او را به آشوب میکشد.
فیلم از همین نقطه وعدهٔ یک کمدی شیک دربارهٔ عشق، حسادت و رقابت میدهد؛ وعدهای که گاه به جذابیت بصری بدل میشود و گاه زیر بار شلوغی روایت و بازیهای پراغراق رنگ میبازد. مثلث عشقی نامتعارف هستهٔ داستان، برخورد چارلز با دو همسرش است: الویرا، همسر نخست که اکنون روحی حاضر در زندگی اوست، و روث، همسر کنونیاش که باید با حضوری نامرئی اما بسیار اثرگذار کنار بیاید.
این مثلث، ظرفیت کمیک و دراماتیک فراوانی دارد؛ زیرا رقابت عاشقانه در اینجا فقط بر سر توجه یک مرد نیست، بلکه بر سر جایگاه گذشته و حال در ذهن او نیز شکل میگیرد. بازگشت الویرا پرسشی را پیش میکشد که فیلم میتوانست با ظرافت بیشتری بپروراند: آیا چارلز دلتنگ خودِ همسر ازدسترفته است، یا دلتنگ نسخهای از زندگی و خلاقیت خویش که به او نسبت میدهد؟
بااینحال، روایت کمتر در این لایهٔ روانشناختی مکث میکند. رابطهها بیش از آنکه بهتدریج پیچیده شوند، بارها به صحنههای تازهای از سوءتفاهم و آشفتگی پرتاب میشوند. در نتیجه، ایدهٔ مرکزی فیلم جاذبهاش را حفظ میکند، اما گسترش آن گاه پراکنده و بیتمرکز به نظر میرسد. بهجای آنکه رقابت دو زن و تردیدهای چارلز نیرویی پیوسته برای پیشبرد درام بسازند، فیلم مرتب به شاخههای فرعی و شوخیهای موقعیتی رو میآورد.
« بااینحال، روایت کمتر در این لایهٔ روانشناختی مکث میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کمدیای که به خنده نمیرسد کمدیِ فیلم بر اغراق، آشفتگی و واکنشهای تند بنا شده است. این انتخاب بهخودیخود با طرحی دربارهٔ روحی که فقط یک نفر میتواند ببیند تناسب دارد؛ موقعیتی که میتواند به طنز خشک، شوخیهای زبانی و بازی دقیق با فاصلهٔ میان دانستههای شخصیتها و تماشاگر بینجامد.
اما نسخهٔ هال اغلب بهجای پرورش همین فاصله، صدای صحنه را بلندتر میکند: شخصیتها واکنشهایی شدید نشان میدهند و موقعیتها پیدرپی بر هم انباشته میشوند، بیآنکه ضرباهنگی حسابشده برای شکلگیری خنده فراهم شود. مشکل صرفاً این نیست که بعضی شوخیها کار نمیکنند؛ مسئله آن است که فیلم برای جبران کمبود ظرافت، به تکرار و تشدید متوسل میشود.
وقتی هر آشفتگی با واکنشی بزرگتر پاسخ میگیرد، عنصر غافلگیری زود تحلیل میرود. کمدیِ شیک و گزندهای که از پیشینهٔ نمایشنامه انتظار میرود، جای خود را به هزلی پرسروصدا میدهد؛ هزلی که گاهی انرژی دارد، اما کمتر به شوخطبعی ماندگار دست مییابد. منتقدان نیز به فاصلهٔ میان سبک نرم و زیرکانهٔ اثر کاوارد و لحن گستردهتر و پراغراق اقتباس اشاره کردهاند.
بازیها و تعادل ازدسترفته جودی دنچ در نقش مادام آرکاتی، فالگیر نامتعارف و دستوپاچلفتی، از پرتحرکترین چهرههای فیلم است. حضور او به صحنهها انرژی میدهد و شخصیتش میتوانست پلی میان رمزآلودگی و کمدی باشد. دنچ، بهجای تقلید از تصویر جاافتادهٔ اجراهای پیشین، برای آرکاتی حالوهوایی متفاوت و گاه آسیبپذیر در نظر میگیرد؛ انتخابی که به نقش بُعدی فراتر از شوخیهای ظاهری میبخشد.
« کمدیای که به خنده نمیرسد کمدیِ فیلم بر اغراق، آشفتگی و واکنشهای تند بنا شده است. »
شخصیتها و اجرا
با این همه، فیلم همیشه نمیداند چگونه از این کیفیت استفاده کند و گاه او را در میان آشوب کلی صحنه رها میکند. ایزلا فیشر و لزلی من نیز در نقش دو همسر، هرکدام حضوری متمایز دارند. فیشر روث را با نوعی خونسردی و کنترل بازی میکند، در حالی که من به الویرا سرزندگی، جسارت و میل به اغواگری میبخشد.
تضاد این دو بازیگر یکی از منابع اصلی کشش فیلم است و موقعیت «همسر زنده در برابر همسر روح» را از حالت یک شوخی ساده بیرون میآورد. بااینحال، نقشها در برخی لحظات به تیپهای کمدی نزدیک میشوند و بازی پرانرژی بازیگران، بهجای آنکه همیشه شخصیتها را زندهتر کند، بر شلوغی کلی میافزاید.
دن استیونز نیز در نقش چارلز میان آشفتگی و خودشیفتگی دستوپا میزند؛ حضوری که گاهی آگاهانه مضحک است، اما کمتر به مرکز عاطفی محکمی برای این مثلث تبدیل میشود. رنگها، لباسها و خانهٔ تماشایی از مهمترین امتیازهای فیلم، طراحی صحنه و لباس آن است. فضای شیک و رنگارنگ دههٔ ۱۹۳۰ در خانهها، پوششها و جزئیات بصری بازتاب مییابد و به فیلم هویتی دیداری میدهد که در برابر ضعفهای رواییاش همچنان به چشم میآید.
خانهٔ چارلز و روث فقط پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ فضای آن با رنگها و چیدمان چشمنواز، به بخشی از لذت تماشای فیلم بدل میشود. این محیط ظاهراً مرتب و آراسته، در تقابل با آشفتگی عاطفی و رفتاری شخصیتها قرار میگیرد. از سوی دیگر، دکور و پوششها در شکلدادن به حس دورهای فیلم نقش مهمی دارند، بیآنکه آن را به بازسازی تاریخی خشک تبدیل کنند.
« با این همه، فیلم همیشه نمیداند چگونه از این کیفیت استفاده کند و گاه او را در میان آشوب کلی صحنه رها میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رنگآمیزی جسورانه و طراحی آراسته، گاهی همان لذتی را فراهم میکند که شوخیها از فراهمکردنش بازمیمانند. نتیجه، اثری است که ممکن است از نظر چشم خیرهکنندهتر از نظر روایت باشد: قابها دلپذیرند، اما هر قاب زیبا الزاماً به پیشرفت درام یا خلق طنز منجر نمیشود. این فاصله میان جذابیت بصری و کمجانی بعضی صحنهها، یکی از ویژگیهای تعیینکنندهٔ تجربهٔ فیلم است.
اقتباس در جستوجوی لحن فیلم تنها به بازگویی سادهٔ نمایشنامه بسنده نمیکند و در جزئیات، داستان را به مسیرهای تازهای میبرد؛ از جمله با قرار دادن حرفهٔ چارلز در فضایی سینمایی و پیوند دادن روایت به جهان فیلمسازی. این گسترش میتوانست امکان شوخی با شهرت، صنعت سرگرمی و رابطهٔ نویسنده با آثارش را فراهم آورد، اما همیشه با خط اصلی مثلث عشقی هماهنگ نمیشود.
هر بار که فیلم از رابطهٔ سه شخصیت مرکزی فاصله میگیرد، خطر پراکندگی بیشتر میشود و تمرکز عاطفی سستتر به نظر میرسد. در نتیجه، اقتباس میان چند لحن سرگردان میماند: کمدیِ مؤدبانه و گزنده، هزل پرتحرک، خیالپردازی ماورایی و حتی نوعی نمایش پرزرقوبرق دورهای. هیچیک از این مسیرها بهتنهایی ناموجه نیست، اما ترکیب آنها نیازمند ریتمی دقیقتر و وحدتی محکمتر است.
اقتباس، بخشی از ظرافت کلامی و حالوهوای سبکبالانهٔ نمایشنامه را کنار میگذارد، ولی جای خالی آن را با طنزی به همان اندازه منسجم پر نمیکند. این تصمیم، فیلم را از تقلید صرف دور میسازد، اما بهتنهایی برای ساختن اثری مستقل و خوشریتم کافی نیست. ریتم و کشش روایی «Blithe Spirit» با موقعیتی آغاز میشود که بهسرعت امکان درگیری و سوءتفاهم را فراهم میکند، اما پس از شکلگیری مثلث اصلی، ریتم فیلم همیشه از نیروی کافی برخوردار نیست.
« رنگآمیزی جسورانه و طراحی آراسته، گاهی همان لذتی را فراهم میکند که شوخیها از فراهمکردنش بازمیمانند. »
قوتها و کاستیها
صحنهها گاه شتابزده و پرحادثهاند، ولی شتاب لزوماً به معنای پیشرفت نیست؛ اتفاقهای فراوان میتوانند داستان را پر کنند، بیآنکه کشش آن را افزایش دهند. از سوی دیگر، تکرار برخی الگوهای کمدی باعث میشود مخاطب زودتر از فیلم تشخیص دهد صحنه به کدام سمت میرود. همین امر از تأثیر لحظات بعدی میکاهد.
این نوسان در ریتم، بیش از همه به شخصیتپردازی لطمه میزند. هر سه عضو مثلث مرکزی قابلیت آن را دارند که رابطهای پیچیدهتر از رقابت و حسادت را شکل دهند، اما فیلم کمتر فرصت میدهد سکوت، تردید و تناقضهایشان در مرکز توجه قرار گیرد. وقتی روایت میان شوخیهای فراوان و موقعیتهای پرتنش جابهجا میشود، لحن عاطفی آن ثبات چندانی پیدا نمیکند.
تماشاگر میتواند از رنگها، بازیهای پرجنبوجوش و ایدهٔ ماورایی لذت ببرد، اما شاید برای یافتن یک رشتهٔ روایی پیوسته ناچار شود از کنار فراز و فرودهای نامتوازن بگذرد. جمعبندی «Blithe Spirit» بیش از هر چیز فیلمی است با ایدهای سرزنده و ظاهری فریبنده که در تبدیل ظرفیتهایش به کمدی موفق، به نتیجهای نابرابر میرسد.
بازگشت همسر درگذشته و برخورد او با زنِ حاضر، زمینهای غنی برای طنز، رقابت و تأمل دربارهٔ خاطره و ازدواج فراهم میکند. جودی دنچ با حضوری پرانرژی، فیشر و من با تضاد دلنشین نقشهایشان، و طراحی صحنه و لباس با رنگآمیزی چشمنواز، لحظات قابلتوجهی میسازند. اما شوخیهای کماثر، بازیهای گاه بیشازحد پراغراق و روایتی که از شاخهای به شاخهٔ دیگر میرود، مانع از آن میشوند که این اجزا در قالب تجربهای یکپارچه جمع شوند.
« از سوی دیگر، تکرار برخی الگوهای کمدی باعث میشود مخاطب زودتر از فیلم تشخیص دهد صحنه به کدام سمت میرود. »
جمعبندی
فیلم در بهترین لحظاتش سرگرمکننده و خوشمنظر است؛ در ضعیفترین لحظاتش، به اثری شلوغ تبدیل میشود که برای زندهکردن کمدی بیش از اندازه به اغراق تکیه دارد. حاصل، اقتباسی دیدنی از حیث ظاهر و جذاب از نظر پیشفرض داستانی است، اما نه به اندازهٔ وعدهاش باظرافت، خندهدار یا خوشریتم.



ثبت دیدگاه