نقد و بررسی
نقد نقطه کور (Blindspotting) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهر بهمثابه نیرویی زنده «Blindspotting» در ظاهر قصهای دربارهٔ سه روز سرنوشتساز در زندگی کالین است: مردی سیاهپوست که میخواهد آخرین روزهای آزادی مشروط خود را بیدردسر بگذراند و از گذشته فاصله بگیرد. اما فیلم از همان آغاز روشن میکند که مسئله فقط انتخابهای فردی او نیست. او در اوکلند زندگی و کار میکند؛ شهری که تغییراتش را میتوان در خیابانها، خانهها و آدمهایش دید.
این دگرگونی، که با ورود ساکنان تازه و جابهجایی مرزهای محله همراه است، پسزمینهای تزئینی نیست؛ بر شیوهٔ زیستن شخصیتها، احساس تعلقشان و حتی تعریفشان از آینده اثر میگذارد. فیلم با ترکیب درام و کمدی، تصویری از شهری میسازد که هم خانهٔ شخصیتهاست و هم صحنهٔ کشمکش بر سر اینکه چه کسانی حق دارند آن را خانهٔ خود بدانند.
کارگردانی فیلم بر عهدهٔ کارلوس لوپز استرادا است و دیوید دیگز و رافائل کاسال، افزون بر ایفای نقشهای اصلی، نویسندگان آن نیز هستند. دوستی در سایهٔ تفاوت قلب عاطفی فیلم، رابطهٔ کالین و مایلز است؛ دوستی قدیمیای که صمیمیت و شوخی در آن با نابرابری، دلخوری و خطر درهم آمیختهاند. پیوند آنها بهسادگی با تقابل سیاه و سفید خلاصه نمیشود.
مایلز و کالین از کودکی کنار یکدیگر بودهاند، اما تجربهٔ اجتماعیشان یکسان نیست: رفتاری که برای یکی ممکن است فقط بیاحتیاطی یا جسارت تلقی شود، برای دیگری میتواند پیامدهایی بسیار سنگین داشته باشد. فیلم این تفاوت را در لحظههای کوچک روزمره جا میدهد، نه فقط در گفتوگوهای توضیحی. از همین رو، دوستی آنها هم دوستداشتنی است و هم ناآرامکننده؛ تماشاگر میتواند از رفاقتشان لذت ببرد و همزمان از این بپرسد که آیا نزدیکی شخصی، بهتنهایی، برای فهم تجربهٔ دیگری کافی است.
« اما فیلم از همان آغاز روشن میکند که مسئله فقط انتخابهای فردی او نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی دیگز و کاسال در باورپذیر شدن این رابطه نقشی تعیینکننده دارد. میان آنها نوعی آشنایی و ضرباهنگ مشترک دیده میشود که به شوخیها و مشاجرهها جان میدهد. مایلز با انرژی بیقرار و گاه خودخواهانهاش، فضای قاب را پر میکند؛ در مقابل، کالین اغلب میکوشد کنترل خود را حفظ کند و تنش را درونش نگه دارد.
این تفاوت در بازی، بهجای آنکه یکی را به قهرمان و دیگری را به مانعی ساده بدل کند، رابطهای زنده و متناقض میسازد. اضطرابِ دیدهشدن عنوان فیلم به مسئلهٔ دیدن و ندیدن اشاره دارد: نه فقط آنچه چشم میبیند، بلکه آنچه ذهن، عادت یا پیشداوری از ادراک ما حذف میکند. تجربهٔ کالین از خشونت پلیس، این ایده را از سطح مفهومی به سطح جسمانی میآورد.
او چیزی را میبیند که نمیتواند بهآسانی فراموش کند؛ اما دیدن، در اینجا به معنای داشتن قدرت برای تغییر واقعیت نیست. خاطره و ترس در زندگی روزانهاش رسوب میکنند و به شکل فشار روانی، مکث، خیال و بیقراری بازمیگردند. فیلم بهجای آنکه این تجربه را به یک «موضوع» قابل بحث محدود کند، میکوشد نشان دهد اثرش چگونه در بدن و رفتار انسان باقی میماند.
پرداخت فیلم به نژادپرستی و خشونت پلیس از همین جا نیرو میگیرد. مسئله تنها وقوع یک حادثه نیست؛ مسئله این است که چه کسی از پیامد آن میترسد، چه کسی میتواند آن را پشت سر بگذارد و چه کسی ناچار است هر روز احتمال تکرارش را در نظر بگیرد. فیلم در این زمینه صریح است، اما همواره از خطابهگویی دور نمیماند؛ گاهی تأکید مستقیمش از پیچیدگی موقعیت میکاهد.
« بازی دیگز و کاسال در باورپذیر شدن این رابطه نقشی تعیینکننده دارد. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، نیروی عاطفی اثر از پیوند دادن ساختارهای اجتماعی با تجربهٔ شخصی سرچشمه میگیرد. طنزی که فشار را پنهان نمیکند یکی از انتخابهای جسورانهٔ «Blindspotting» آن است که در دل موضوعات تلخش، برای شوخی و خنده جا باز میکند. کمدی فیلم صرفاً راهی برای سبک کردن فضا نیست؛ بخشی از زبان شخصیتها و شیوهٔ دوام آوردنشان است.
گفتوگوهای روزمره، رفتارهای اغراقآمیز مایلز و لحظههای نامنتظر طنز، به فیلم ضرباهنگی زنده میبخشند. خنده در اینجا رنج را باطل نمیکند؛ گاه درست به این دلیل اثرگذار است که تماشاگر لحظهای آسوده میشود و سپس با واقعیتی سنگینتر روبهرو میگردد. این رفتوآمد میان خنده و اضطراب، همیشه کاملاً یکدست نیست.
برخی صحنهها چنان تند از فضای شوخ به فضای جدی میرسند که تغییر لحن کمی ناگهانی احساس میشود. بااینحال، همین ناهمواری تا حدی با تجربهٔ شخصیتها همخوان است: زندگی آنان به نظم تمیز و قابل پیشبینی یک درام کلاسیک تن نمیدهد. فیلم میخواهد نشان دهد که فشار اجتماعی در کنار شوخی، کار و رفاقت جریان دارد، نه جدا از آنها.
روایت، ریتم و زبان اجرایی «Blindspotting» از زبان بصری و صوتی برای ساختن حالوهوای اوکلند بهره میگیرد. شهر در تصویرها و صداها حضور مداوم دارد و موسیقی و ریتم گفتار به هویت اثر شکل میدهند. کارگردانی استرادا در لحظات پرتنش، انرژی و تحرکی چشمگیر دارد و در بعضی گذارها نیز با تغییر ناگهانی لحن یا فرم، مخاطب را از حالت تماشای منفعل بیرون میآورد.
« بااینحال، نیروی عاطفی اثر از پیوند دادن ساختارهای اجتماعی با تجربهٔ شخصی سرچشمه میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جسارت، به فیلم شخصیتی مستقل میدهد؛ اما همزمان باعث میشود برخی بخشها بیشتر شبیه مجموعهای از لحظههای برجسته باشند تا روایتی کاملاً هموار و پیوسته. گاه فیلم میان خردهداستانها و مضمونهایش رفتوآمد میکند بیآنکه برای همهٔ آنها فرصت کافی فراهم آورد. دیالوگهای آهنگین و بخشهای رپ نیز بخش مهمی از این زباناند.
آنها احساساتی را بیان میکنند که گفتوگوی معمولی شاید از انتقالشان ناتوان باشد؛ ازاینرو، موسیقی و کلام در فیلم فقط چاشنی یا پسزمینه نیستند. بااینحال، هرچه این لحظهها طولانیتر و نمایشیتر میشوند، خطر فاصله گرفتن از واقعگراییِ شکلگرفته در بخشهای دیگر افزایش مییابد. برای بعضی تماشاگران، این اوجگیری کلامی میتواند رهاییبخش و پرقدرت باشد؛ برای برخی دیگر، طول و تأکیدش ممکن است از تأثیرش بکاهد و جریان فیلم را متوقف کند.
این دوگانگی، نه فقط مسئلهای سلیقهای، بلکه یکی از مهمترین نقاط بحثبرانگیز اثر است. شخصیتهایی فراتر از نمادها اگر «Blindspotting» تنها بر مضمونهای بزرگش تکیه میکرد، احتمالاً به فیلمی تبدیل میشد که شخصیتهایش را وسیلهٔ انتقال پیام میکند. خوشبختانه، بخش مهمی از جان اثر از جزئیات رابطهها میآید: از اختلافهای دوستانه، مسئولیتهای خانوادگی و انتخابهایی که در نگاه نخست کوچک به نظر میرسند.
شخصیتهای پیرامونی نیز جهان اجتماعی فیلم را گستردهتر میکنند و نشان میدهند که پیامد رفتار مایلز و کالین تنها به خود آنها محدود نیست. حضور وال و اشلی، بهویژه، فضای داستان را از مدار دو مرد بیرون میبرد و پرسشهایی دربارهٔ مراقبت، مسئولیت و حد و مرز صبر در رابطهها پیش میکشد. البته تمرکز پررنگ بر دو شخصیت اصلی گاهی به این معناست که بعضی چهرهها کمتر از آنچه ظرفیت دارند، بسط مییابند.
« گاه فیلم میان خردهداستانها و مضمونهایش رفتوآمد میکند بیآنکه برای همهٔ آنها فرصت کافی فراهم آورد. »
قوتها و کاستیها
فیلم بیش از آنکه بخواهد همهٔ آدمهایش را بهطور برابر بشکافد، انرژی خود را صرف رابطهٔ مرکزی و فشار فزایندهای میکند که بر آن سایه انداخته است. این تمرکز در مجموع مؤثر است، اما یکی از دلایلی هم هست که روایت در بخشهایی اندکی تکهتکه به نظر میرسد. جمعبندی «Blindspotting» فیلمی پرانرژی، صریح و گاه ناآرامکننده است که نژادپرستی، خشونت پلیس، دگرگونی شهری و دوستی را در قالب یک درام رفاقتی به هم پیوند میدهد.
بازی پرتحرک دیگز و رابطهٔ زندهٔ او با کاسال، به مضمونهای اجتماعی فیلم کیفیتی شخصی میبخشد؛ طنز نیز مانع نمیشود تلخی تجربهٔ کالین به حاشیه برود. در برابر این امتیازها، نوسان ریتم، پراکندگی برخی بخشها و کشآمدن لحظههای نمایشی ممکن است از انسجام اثر بکاهد. بااینحال، فیلم حتی هنگامی که از حد خود فراتر میرود، صدایی متمایز و اشتیاقی واقعی برای مواجهه با تناقضهایش دارد.
حاصل، اثری بینقص نیست، اما فیلمی است که پس از پایان تماشا همچنان پرسشهایی دربارهٔ دیدن، تعلق و مسئولیت در ذهن باقی میگذارد.
« این تمرکز در مجموع مؤثر است، اما یکی از دلایلی هم هست که روایت در بخشهایی اندکی تکهتکه به نظر میرسد. »
ثبت دیدگاه