نقد و بررسی
نقد نقطه کور (Blindspot) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از همان آغاز قلاب میاندازد «Blindspot» با تصویری ساخته شده تا فوراً در ذهن بماند: زنی ناشناس از کیفی در میدان تایمز بیرون میآید؛ بدنش پوشیده از خالکوبی است و حافظهاش از گذشته تهی. میان آن نشانهها، نام مأمور افبیآی، کرت ولر، آشکارا دیده میشود. از همان لحظه، بدن زن به صحنه جرم، نقشهای رمزآلود و سندی زنده بدل میشود؛ سندی که نه خوانندهاش را میشناسد و نه میداند چه کسی آن را نوشته است.
سریال در شروع، این پرسشها را با مهارتی مؤثر کنار هم میچیند: این زن کیست؟ چرا ولر نامش را بر تن دارد؟ و هر خالکوبی قرار است به کدام حقیقت پنهان راه ببرد؟ این ایده برای یک درام جنایی هفتگی ظرفیت فراوانی دارد. هر نقش میتواند دریچهای به پروندهای تازه باشد و در همان حال، لایهای از راز مرکزی را کنار بزند.
بدینترتیب، «Blindspot» میان پروندههای مستقل و روایت دنبالهدار پیوند میسازد؛ ساختاری آشنا، اما در آغاز بهاندازهای خوشتعریف که کنجکاوی مخاطب را برمیانگیزد. بدن بهمثابه متن و راز هویت جذابترین امکان مفهومی سریال در خود خالکوبیها نهفته است. بدن جین، برخلاف پروندهای معمولی که در پوشهای نگهداری میشود، همیشه حاضر و در معرض نگاه دیگران است؛ گذشتهای که بر پوست نوشته شده و از صاحب خود نیز پنهان مانده است.
این تصویر، پرسشی فراتر از معمای پلیسی پیش میکشد: آیا هویت را آنچه به یاد میآوریم میسازد، یا آنچه پیشتر انجام دادهایم و دیگران بر ما ثبت کردهاند؟ جین در آغاز نمیتواند روایت زندگیاش را به زبان بیاورد. دیگران از روی نشانههای بدنش دربارهاش نتیجهگیری میکنند و او ناچار است با هویتی روبهرو شود که پیش از شناخت خودش، به دست دیگران تفسیر شده است.
« میان آن نشانهها، نام مأمور افبیآی، کرت ولر، آشکارا دیده میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این کشمکش، بهویژه در بخشهای نخست، بُعدی انسانی به تعقیبوگریزها میبخشد. پرسش «من چه کسی هستم؟» تنها معمایی برای حلکردن نیست؛ مسئلهای اخلاقی و روانشناختی است که به انتخاب، مسئولیت و امکان آغاز دوباره گره میخورد. جیمی الکساندر و نیروی حضور جین جیمی الکساندر مهمترین تکیهگاه عاطفی سریال است.
او جین را نه صرفاً قربانیای سردرگم و نه جنگجویی بیتزلزل تصویر میکند؛ شخصیتش میان ترس، خشم، غریزه و میل به درستکاری در نوسان است. بدن آماده و تواناییاش در صحنههای اکشن، باورپذیری خطر را افزایش میدهد، اما آنچه نقش را زنده نگه میدارد، لحظههایی است که جین در برابر دانستن حقیقت مقاومت میکند یا از آنچه ممکن است درباره گذشتهاش بیاموزد میهراسد.
سالیوان استیپلتون در نقش ولر، در برابر این آشوب، چهرهای محتاط و وظیفهشناس قرار میدهد. رابطه این دو از ابتدا زیر بار چند پرسش شکل میگیرد: اعتماد تا کجا ممکن است؟ آیا ولر به جین بهعنوان یک انسان مینگرد یا بهعنوان سرنخی در پروندهای بزرگ؟ همین ابهام، در آغاز کشش مناسبی میسازد، هرچند با گسترش سریال، بخشهایی از رابطه و احساسات شخصیتها به الگوهای آشناتر درام تلویزیونی نزدیک میشود.
ریتم پروندهها و منطق معما در بهترین لحظات، سریال از یک دستور روایی کارآمد بهره میبرد: خالکوبی سرنخی میدهد، گروه آن را رمزگشایی میکند و پروندهای تازه به زنجیره توطئهای بزرگتر پیوند میخورد. این الگو، برای مخاطبی که از تماشای حل معما لذت میبرد، نیروی محرکهای روشن دارد. همچنین گروه افبیآی با تخصصها و خلقوخوهای متفاوت، امکان میدهد که حل هر پرونده صرفاً به جین و ولر محدود نماند.
« این کشمکش، بهویژه در بخشهای نخست، بُعدی انسانی به تعقیبوگریزها میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
اما همین سازوکار گاه به نقطهضعف تبدیل میشود. بعضی خالکوبیها بیش از آنکه سرنخهایی طبیعی و قابلباور باشند، همچون کلیدی طراحیشده برای گشودن پروندهای از پیش آماده به نظر میرسند. رمزگشاییها نیز گاهی به سرعت از نشانهای مبهم به نتیجهای تعیینکننده میرسند، بیآنکه فاصله منطقی میان این دو بهقدر کافی پر شود.
در چنین لحظاتی، معما بهجای آنکه مخاطب را به مشارکت فکری دعوت کند، از او میخواهد نتیجهای را بپذیرد که روایت با شتاب به دست آورده است. تعلیق، اکشن و فضای بصری شروع سریال از حیث تعلیق حسابشده است. میدان تایمز، آن فضای عمومی و پررفتوآمد، به محل ظهور رازی خصوصی و هولناک بدل میشود؛ تقابلی که به افتتاحیه جلوهای نمایشی میبخشد.
پس از آن نیز «Blindspot» بهخوبی از قابلیتهای یک تریلر تلویزیونی استفاده میکند: عملیات پرخطر، تعقیب، درگیری و افشای تدریجی اطلاعات. این عناصر، بهویژه وقتی با سرنخ تازهای همراه میشوند، تماشای قسمتها را پرتحرک نگه میدارند. بااینحال، اکشن همیشه از دل شخصیتها یا ضرورت موقعیت بیرون نمیآید.
گاه به نظر میرسد که سریال برای حفظ شتاب، به صحنهای پرهیجان نیاز دارد و سپس آن را در مسیر پرونده جای میدهد. در نتیجه، ضرباهنگ میان گفتوگوهای توضیحی، کشف سرنخ و رویاروییهای فیزیکی یکدست نیست. برخی قسمتها با نظمی خوشایند پیش میروند، اما برخی دیگر میان افشای اطلاعات و حرکت داستان عجله میکنند و مجال کافی برای اثرگذاری عاطفی رویدادها نمیگذارند.
« اما همین سازوکار گاه به نقطهضعف تبدیل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گسترش داستان و فرسایش تازگی راز مرکزی «Blindspot» از جنسی است که گسترش آن هم فرصت محسوب میشود و هم خطر. هر پاسخ میتواند معنای پرسشهای پیشین را تغییر دهد و جهان داستان را وسیعتر کند؛ اما هر افشای بزرگ، انتظار مخاطب برای پیچشی بزرگتر را نیز بالا میبرد. با ادامه روایت، سریال گاه به جای اعتماد به کشش اولیه، بر توطئههای گستردهتر و افشاگریهای پرصداتر تکیه میکند.
این گسترش در لحظاتی سرگرمکننده است، اما در مقاطعی حس اغراق را به همراه میآورد و اعتبار درونی داستان را تضعیف میکند. همزمان، روابط عاطفی نیز سهم بیشتری از روایت میگیرند. این روابط میتوانند به شخصیتها عمق ببخشند، ولی گاهی در قالب کششها و گرهگشاییهایی قرار میگیرند که برای مخاطب ژانر آشناست.
حاصل، فاصلهگرفتن تدریجی از یگانگی پرسش آغازین است: داستانی درباره زنی که بدنش تاریخ گمشدهاش را حمل میکند، کمکم با انبوهی از بحرانها و رازهای تازه روبهرو میشود. این تغییر لزوماً تماشاییبودن سریال را از میان نمیبرد، اما تازگی ایده نخست را فرسوده میکند. شخصیتهای گروهی و ظرفیت درام گروه افبیآی بخشی از هویت مجموعه است، نه صرفاً ابزاری برای پیشبرد پروندهها.
حضور شخصیتهایی چون تاشا زاپاتا، پترسون و ادگار رید به روایت امکان میدهد که مسئولیت حل معما میان چند نگاه تقسیم شود. تفاوت مهارتها و واکنشهای آنان، در بهترین حالت، گروه را به مجموعهای از صداهای متمایز بدل میکند و از آن میکاهد که هر گره فقط با شهود جین باز شود. بااینهمه، عمق شخصیتپردازی در تمام مسیر یکسان نمیماند.
« گسترش داستان و فرسایش تازگی راز مرکزی «Blindspot» از جنسی است که گسترش آن هم فرصت محسوب میشود و هم خطر. »
قوتها و کاستیها
برخی شخصیتها فرصت مییابند از نقش همکار یا پشتیبان فراتر بروند، اما برخی دیگر بیشتر تابع نیازهای پرونده و چرخشهای داستانیاند. در نتیجه، پیوند عاطفی مخاطب با گروه ممکن است بیش از آنکه از تحول آرام شخصیتها ناشی شود، به لحظههای پرتنش و بحرانهای مشترک وابسته بماند. جمعبندی «Blindspot» با پیشفرضی تصویری و پرکشش آغاز میشود و بهواسطه بازی گیرا و پرانرژی جیمی الکساندر، افتتاحیهای پرتعلیق و ساختار پروندهمحورش، برای مدتی طولانی مخاطب را درگیر نگه میدارد.
پرسش هویت جین، در کنار رمزگشایی خالکوبیها، بنیانی مناسب برای ترکیب درام جنایی و تریلر توطئهمحور فراهم میآورد. ضعف اصلی سریال آنجاست که گاهی برای حفظ شگفتی، منطق معما را قربانی شتاب میکند و برای گسترش داستان به پیچشهای اغراقآمیز یا روابطی آشنا پناه میبرد. با وجود این نوسانها، مجموعه در بهترین لحظاتش سرگرمکننده و کنجکاویبرانگیز است؛ بهخصوص وقتی از ماجرای یک پرونده فراتر میرود و به معنای هویت، حافظه و امکان انتخاب دوباره میپردازد.
«Blindspot» اثری یکدست و بینقص نیست، اما ایده مرکزی نیرومند و حضور محوری جین به آن شخصیتی میبخشند که فراتر از رمزهای نقشبسته بر پوست، در ذهن میماند.



ثبت دیدگاه