نقد و بررسی
نقد بلایند (Blind) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به زندگی در سایه فقدان «Blind» در ظاهر قصهای عاشقانه درباره دو انسان گرفتار تنهایی است؛ اما هسته عاطفی فیلم، بیش از آنکه در خود رابطه نهفته باشد، در پرسشی ساده و دشوار شکل میگیرد: پس از فقدانی که زندگی را به دو نیم کرده، آیا میتوان دوباره به جهان اعتماد کرد؟ بیل، نویسندهای که بینایی و همسرش را در تصادفی رانندگی از دست داده، سالهاست در حصار سوگ و خشم زندگی میکند.
سوزان نیز در ازدواجی بیروح و در سایه گرفتاریهای حقوقی همسرش، راه خود را گم کرده است. آشنایی این دو، امکان تازهای برای نزدیکشدن به زندگی پدید میآورد؛ امکانی که فیلم آن را بهعنوان جرقهای برای احیای شور و نوشتن دنبال میکند. این موقعیت مرکزی از ظرفیت دراماتیک روشنی برخوردار است.
نابینایی بیل میتوانست راهی برای بازاندیشی در مفهوم دیدن، وابستگی، حافظه و شناخت دیگری باشد؛ در حالی که تنهایی سوزان نیز میتوانست تصویری پیچیده از زنی ارائه دهد که میان وظیفه، میل و فرسودگی گرفتار شده است. فیلم گاه به این قلمرو نزدیک میشود، اما در بیشتر مسیر، از امکانهای عمیقتر طرح خود فاصله میگیرد و به الگوی آشنای ملودرام عاشقانه پناه میبرد.
روایت میان عشق و بحران ساختار داستان دو خط را کنار هم مینشاند: رابطهای عاطفی که در پیوند میان بیل و سوزان شکل میگیرد، و گرفتاریهایی که از اتهامها و وضعیت همسر سوزان سرچشمه میگیرند. این ترکیب، در آغاز وعده میدهد که فیلم همزمان درباره میل شخصی و پیامدهای اجتماعی انتخابها سخن بگوید.
« بیل، نویسندهای که بینایی و همسرش را در تصادفی رانندگی از دست داده، سالهاست در حصار سوگ و خشم زندگی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بیل در موقعیتی است که بازگشت به عشق برایش فقط تجربهای تازه نیست، بلکه مواجهه با گذشته و سوگی حلنشده نیز هست. سوزان هم از چارچوب زندگی زناشویی خود بیرون میآید و به تجربهای نزدیک میشود که میتواند تصویرش از خویشتن را تغییر دهد. با این همه، پیوند میان این دو خط به اندازه کافی محکم نیست.
ماجرای حقوقی و فضای شبهمعمایی گاهی بهمنزله نیرویی برای افزایش فشار عمل میکند، اما پیوند ارگانیک و قانعکنندهای با تحول عاطفی شخصیتها نمییابد. در نتیجه، تنش بیرونی نه بهطور کامل داستان عاشقانه را غنی میکند و نه بهتنهایی مسیر دراماتیکی رضایتبخش میسازد. برخی رخدادها بیش از آنکه از تصمیمها و روان شخصیتها برآیند، به نظر میرسد برای پیشبردن طرح وارد روایت شدهاند.
عاشقانهای آشنا با جرقهای متفاوت جذابیت اولیه فیلم در تفاوت موقعیت دو شخصیت اصلی است. یکی نویسندهای است که جهان دیداری را از دست داده، و دیگری زنی است که در زندگی ظاهراً برخوردار خود احساس نادیدهماندن میکند. این تقابل میتوانست رابطه را از کلیشه معمولِ دو غریبهای که بهتدریج به هم دل میبندند فراتر ببرد.
گفتوگوها، خواندن برای بیل و حضور تدریجی سوزان در فضای زندگی او، امکان شکلگیری صمیمیتی را فراهم میکند که نه صرفاً بر جذابیت ظاهری، بلکه بر شنیدن، توجه و همصحبتی استوار باشد. اما فیلم این ظرفیت را بهطور پیوسته بسط نمیدهد. مسیر نزدیکی عاطفی در بخشهایی شتابزده و قابلپیشبینی است؛ گویی رابطه پیش از آنکه از دل لحظههای مشترک و شناخت متقابل رشد کند، از پیش در چارچوب داستانی تعیینشده قرار گرفته است.
« بیل در موقعیتی است که بازگشت به عشق برایش فقط تجربهای تازه نیست، بلکه مواجهه با گذشته و سوگی حلنشده نیز هست. »
شخصیتها و اجرا
به همین دلیل، تماشاگر میتواند حدس بزند که کدام احساسات و تعارضها در ادامه مطرح خواهند شد. مسئله صرفاً آشنابودن مضمون عشق ممنوع یا بازگشت به زندگی نیست؛ مشکل آن است که فیلم کمتر میکوشد این مضمونهای آشنا را با جزئیات روانی تازه و انتخابهای اخلاقی پیچیده دگرگون کند. شخصیتپردازی و مسئله باورپذیری بیل از میان دو شخصیت محوری، زمینه روشنتری برای شکلگیری یک قوس دراماتیک دارد.
فقدان همسر، نابینایی و دوری او از نوشتن، سه لایه از رنج را به هم پیوند میدهند. حضور سوزان میتواند این انسداد را به چالش بکشد، اما فیلم گاهی تغییر درونی او را بیش از اندازه سریع یا مستقیم نشان میدهد. آنچه باید فرایندی تدریجی و پرتناقض باشد، در بعضی لحظهها به واکنشی روشن و بیواسطه تبدیل میشود؛ بنابراین فاصله میان بیلِ منزوی آغاز داستان و بیلی که دوباره به زندگی رو میکند، همیشه با تجربهای درونی و ملموس پر نمیشود.
سوزان، در مقابل، با دشواری جدیتری روبهرو است. طرح داستان او را در جایگاه زنی قرار میدهد که از سوی همسرش نادیده گرفته شده و در پی راهی برای بازپسگیری خواستههای شخصی خود است. این ایده میتوانست به شخصیتی چندوجهی بینجامد، اما سوزان اغلب بیش از آنکه صاحب ارادهای مستقل و روشن باشد، تابع تغییراتی است که داستان برایش ترتیب میدهد.
انگیزههای او همیشه به اندازه کافی پرداخت نمیشوند و تصمیمهایش گاه از دل تجربههای پیشینش برنمیآیند. همین کمبود، باورپذیری رابطه را نیز کاهش میدهد: وقتی شناخت ما از یکی از دو طرف محدود باشد، درک عمق دلبستگی میان آنها دشوارتر میشود. بازیگری و جانبخشیدن به رابطه بازی Alec Baldwin و Demi Moore از نقاط اتکای فیلم است.
« به همین دلیل، تماشاگر میتواند حدس بزند که کدام احساسات و تعارضها در ادامه مطرح خواهند شد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هر دو بازیگر با حضور و تجربه خود میکوشند به رابطهای که فیلمنامه بهقدر کافی نمیپروراند، گرما و وزن عاطفی ببخشند. Baldwin در نقش بیل میتواند تلخی، خشم و آسیبپذیری مردی را منتقل کند که میان انزوا و میل به ارتباط در نوسان است. اجرای او گاه بهواسطه خشونت کلامی یا فاصلهگذاری عاطفی شخصیت محدود میشود، اما همین کیفیت در لحظههایی به نمایش زخمهای پنهان او کمک میکند.
Moore نیز به سوزان حضوری آرام و متین میدهد و میکوشد خلأ درونی شخصیت را از خلال سکوتها و واکنشهای کوچک آشکار کند. آنچه در بازی او جذاب است، تلاش برای پرهیز از نمایش اغراقآمیز رنج است؛ با این حال، حتی اجرای سنجیده بازیگر نیز نمیتواند جای خالی شخصیتپردازی را کاملاً پر کند. Dylan McDermott در نقش همسر سوزان، بیشتر کارکردی روایی دارد تا حضوری مستقل و پیچیده.
در مجموع، بازیگران اصلی به رابطه جان میدهند، اما فیلمنامه همیشه مصالح کافی در اختیارشان نمیگذارد تا این رابطه به تجربهای کاملاً باورپذیر بدل شود. نابینایی بهمثابه مضمون، نه صرفاً موقعیت عنوان فیلم انتظار میسازد که نابینایی فقط ویژگی جسمانی بیل نباشد، بلکه به مفهومی استعاری نیز گسترش پیدا کند: ناتوانی آدمها در دیدن واقعیت زندگی خود، شناخت نیازهای یکدیگر یا روبهروشدن با گذشته.
سوزان در ازدواجی است که ظاهراً چارچوبی امن دارد، اما از نظر عاطفی تهی شده؛ بیل نیز بینایی خود را از دست داده، اما گرفتاری اصلیاش فقط فقدان دید نیست، بلکه ناتوانی در بازگشت به جهان پس از فقدان همسر است. چنین تقارنهایی میتوانستند فیلم را به تأملی ظریف درباره دیدن و نادیدن تبدیل کنند.
« Dylan McDermott در نقش همسر سوزان، بیشتر کارکردی روایی دارد تا حضوری مستقل و پیچیده. »
قوتها و کاستیها
با این حال، مضمون در سطح ایده باقی میماند و کمتر به زبان سینمایی کامل و منسجمی تبدیل میشود. فیلم بهجای آنکه تجربه حسی بیل را بهطور خلاقانه در تصویر، صدا یا ریتم روایت بازتاب دهد، بیشتر بر گفتوگو و توضیح تکیه میکند. از این رو، نابینایی او گاه بیش از آنکه در فرم اثر حضور داشته باشد، به ابزار پیشبردن رابطه و ایجاد تفاوت میان دو شخصیت بدل میشود.
این انتخاب لزوماً نادرست نیست، اما دامنه معنایی عنوان و موقعیت اصلی را محدود میکند. خط معمایی و تنش ناتمام حضور اتهامهای مربوط به همسر سوزان و پیامدهای آن، فضایی از خطر و بیثباتی به داستان میافزاید. این خط میتوانست نقش مهمی در سنجش رابطه مرکزی داشته باشد: آیا دلبستگی تازه در برابر فشارهای بیرونی تاب میآورد؟
آیا شخصیتها در شرایطی که حقیقت و وفاداری زیر سؤال است، توان انتخابی روشن دارند؟ فیلم این پرسشها را مطرح میکند، اما پاسخ دراماتیک آنها به اندازه انتظار پخته نمیشود. تنش در برخی نقاط بالا میرود، ولی اثر در نهایت از این ظرفیت برای عمیقکردن شخصیتها استفاده کامل نمیکند. بخش معمایی، نه بهاندازه کافی پرکشش و پیچیده است که فیلم را به تریلری مؤثر تبدیل کند، و نه آنقدر دراماتیک پرداخت میشود که به تراژدی یا بحران اخلاقی نیرومندی بینجامد.
در نتیجه، این خط داستانی گاه در حاشیه رابطه عاشقانه معلق میماند و بهجای آنکه دو سوی روایت را به هم پیوند بزند، تمرکز فیلم را پراکنده میکند. جمعبندی «Blind» از طرحی برخوردار است که ظرفیت یک درام عاشقانه متفاوت را در خود دارد: مردی که با فقدان بینایی و همسرش دستوپنجه نرم میکند، زنی که در ازدواج خود احساس نادیدهماندن دارد، و رابطهای که میتواند هر دو را با امکان تازهای برای زندگی روبهرو کند.
« با این حال، مضمون در سطح ایده باقی میماند و کمتر به زبان سینمایی کامل و منسجمی تبدیل میشود. »
جمعبندی
بازی بازیگران اصلی، بهویژه تلاش آنها برای افزودن ظرافت عاطفی به رابطه، به فیلم جاذبهای قابلاعتنا میبخشد. با این حال، داستان در پرداخت شخصیتها و پیوند خطوط روایی به اندازه ایده آغازین خود جسور و دقیق نیست. نتیجه، فیلمی است که گاه به احساسات واقعی نزدیک میشود، اما بارها به راهحلهای آشنا و پیشبینیپذیر بازمیگردد.
ضعف سوزان در باورپذیری، شتاب تحول بیل و ناتمامماندن خط معمایی، مانع از آن میشود که مضمون نابینایی و احیای زندگی به تجربهای کاملاً ژرف بدل شود. با وجود این کاستیها، فیلم برای تماشاگرانی که به درامهای عاشقانه متکی بر بازیگری و موقعیتهای عاطفی علاقه دارند، لحظههایی دیدنی فراهم میکند؛ هرچند تأثیر نهایی آن کمتر از وعدهای است که طرحش در آغاز میدهد.
« بازی بازیگران اصلی، بهویژه تلاش آنها برای افزودن ظرافت عاطفی به رابطه، به فیلم جاذبهای قابلاعتنا میبخشد. »
ثبت دیدگاه