نقد و بررسی
نقد بلیچ (Bleach) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی جهان «بلیچ» اقتباس سینمایی «بلیچ» ساختهٔ شینسوکه ساتو، تلاشی است برای فشردهکردن جهان پرجزئیات مانگای تایت کوبو در قالب فیلمی بلند و مستقل. هستهٔ داستان، ایچیگو کوروساکی، نوجوانی است که ارواح را میبیند و با ورود روکیا کوچیکی، فرشتهٔ مرگ، ناگهان با نظمی فراطبیعی و خطرهایی روبهرو میشود که پیشتر تنها از دور لمسشان کرده بود.
فیلم از همان آغاز میکوشد میان زندگی روزمرهٔ نوجوانانه و جهان تیرهٔ ارواح پلی بزند؛ پلی که در بهترین لحظات، هم کنجکاویبرانگیز است و هم از نظر تصویری جلوه دارد. جذابیت بنیادین این جهان در پیوند امر نامرئی با محیط آشنا نهفته است. خیابانها، مدرسه و خانه دیگر فضاهایی عادی نیستند؛ هر گوشه میتواند محل حضور روحی سرگردان یا نیرویی خصمانه باشد.
فیلم از این امکان برای ساختن حالوهوایی خیالانگیز بهره میگیرد، بیآنکه تمام بار خود را بر توضیح قواعد جهان داستانی بگذارد. مخاطب بهتدریج با مفاهیمی چون ارواح و هالوها روبهرو میشود و همین ورود تدریجی، در آغاز، حس کشف و تازگی ایجاد میکند. ایچیگو و روکیا؛ محور عاطفی روایت بخش مهمی از نیروی فیلم به رابطهٔ ایچیگو و روکیا وابسته است.
ایچیگو با وجود ظاهر سرسخت و گاه تندخو، از دغدغهای ساده و انسانی نیرو میگیرد: محافظت از نزدیکانش. توانایی دیدن ارواح برای او صرفاً ویژگیای عجیب نیست؛ یادآوری مداوم فقدان و پرسشهایی است که از کودکی با خود حمل کرده است. همین پیوند میان گذشتهٔ دردناک او و مسئولیت تازهای که بر دوشش میافتد، به شخصیتش بُعدی عاطفی میدهد.
« جذابیت بنیادین این جهان در پیوند امر نامرئی با محیط آشنا نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
روکیا نیز فقط راهنمایی برای ورود مخاطب به جهان ماورایی نیست. خونسردی و قاطعیت او در کنار لحظاتی از شوخطبعی، تضادی دلپذیر با واکنشهای پرشتاب ایچیگو میسازد. بازی هانا سوگیساکی به شخصیت او استواری میبخشد، درحالیکه سوتا فوکوشی انرژی لازم را برای ایچیگو فراهم میکند. هماهنگی این دو، به فیلم گرمایی میدهد که مانع از آن میشود روایت در میان نبردها و توضیحات جهانسازی کاملاً سرد و مکانیکی شود.
با این همه، زمان محدود فیلم اجازه نمیدهد رابطهٔ این دو با مکث و ظرافت کافی گسترش یابد. نزدیکی و اعتماد میانشان گاه بیش از آنکه از دل لحظات متعدد و تحول تدریجی شکل بگیرد، بهسرعت به ضرورتی داستانی بدل میشود. مخاطب میتواند پیوندشان را بپذیرد، اما شاید فرصت نکند همهٔ لایههای آن را با همان عمقی حس کند که در قالب روایتی طولانیتر ممکن بود.
ریتم و فشردگی اقتباس سرعت روایت هم امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ اصلی محدودیتهای آن. «بلیچ» بیدرنگ به سراغ حادثهها میرود و از اطالهٔ کلام پرهیز میکند. این چابکی باعث میشود فیلم برای مخاطبی که با مانگا یا انیمه آشنا نیست نیز قابلپیگیری بماند؛ اما بهای آن، فشردگی اطلاعات و گذر شتابان از بعضی زمینههای شخصیتی است.
جهان داستانی ظرفیت شاخهگرفتن و گسترش بسیار دارد، ولی فیلم ناچار است بخش بزرگی از آن را در چند اشاره و مواجهه خلاصه کند. گاه معرفی یک شخصیت یا توضیح یک قاعده چنان نزدیک به لحظهٔ کاربردش قرار میگیرد که فرصت جاافتادن پیدا نمیکند. در نتیجه، بخشهایی از روایت بیش از آنکه مانند کشف تدریجی یک جهان تازه پیش بروند، حالتی شبیه عبور سریع از ایستگاههای لازم برای رسیدن به نبرد بعدی دارند.
« روکیا نیز فقط راهنمایی برای ورود مخاطب به جهان ماورایی نیست. »
شخصیتها و اجرا
این شتاب، تعلیق را در بعضی لحظات افزایش میدهد، اما در لحظاتی دیگر از وزن عاطفی رویدادها میکاهد. فیلم در سازگارکردن اثری گسترده با یک قالب محدود، بهدرستی بر خط اصلی داستان تمرکز میکند؛ بااینحال، انتخاب این تمرکز همیشه یکدست نیست. بعضی رخدادها فرصت کافی برای اثرگذاری مییابند و برخی دیگر بیشتر به نشانههایی از روایت بزرگتری میمانند که بیرون از قاب فیلم ادامه دارد.
بنابراین «بلیچ» در مقام آغاز یک جهان سینمایی کنجکاویبرانگیز است، اما بهعنوان روایتی کاملاً خودبسنده گاهی از شتاب خود آسیب میبیند. شخصیتهای فرعی و فرصتهای ازدسترفته یکی از پیامدهای این فشردگی، کمرنگماندن برخی شخصیتهای فرعی است. چاد و اوریهیمه، با آنکه میتوانند جنبههای متفاوتی از زندگی و کشمکش ایچیگو را آشکار کنند، مجال چندانی برای استقلال روایی نمییابند.
حضورشان به فیلم رنگی از زندگی گروهی و روابط مدرسهای میدهد، اما شخصیتپردازی محدود، مانع از آن میشود که نقششان بهتمامی در ذهن مخاطب تثبیت شود. اورهارا نیز با ظاهر مرموز و جایگاه ویژهاش، بالقوه یکی از جذابترین عناصر این جهان است. بااینحال، فیلم بیشتر از او بهعنوان ابزاری برای پیشبرد داستان و عرضهٔ اطلاعات استفاده میکند تا شخصیتی که انگیزهها و تناقضهایش بهتدریج نمایان شوند.
اوریهیمه و چاد هم بیش از آنکه مسیر تحول مستقلی داشته باشند، در مدار داستان ایچیگو قرار میگیرند. این انتخاب از تمرکز فیلم حمایت میکند، اما از غنای گروه شخصیتها میکاهد. در سوی دیگر، رقیبان و نیروهای مخالف با حضوری کوتاه اما پراثر، فضای تهدید را گسترش میدهند. این حضورها گاهی بیش از آنکه برآمده از پرداخت عمیق باشند، کارکردی نمایشی دارند: ورود، نمایش قدرت و تشدید خطر.
« این شتاب، تعلیق را در بعضی لحظات افزایش میدهد، اما در لحظاتی دیگر از وزن عاطفی رویدادها میکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، فیلم از نظر تصویری جهان خود را گسترده نشان میدهد، اما از نظر دراماتیک فقط بخش کوچکی از ظرفیت آن را بالفعل میکند. اکشن، طراحی بصری و جلوههای ویژه صحنههای مبارزه از موفقترین جنبههای «بلیچ» هستند. کارگردانی کنشها به محیط توجه دارد و نبردها صرفاً رشتهای از ضربههای پیدرپی نیستند؛ جایگیری شخصیتها، حرکت در فضا و وزن سلاحها به صحنهها شکل میدهد.
شمشیرهای بزرگ و مبارزههای پرتحرک، بخشی از هویت بصری اثرند و فیلم در بازآفرینی آنها برای بازیگران واقعی، اغلب به تعادلی پذیرفتنی میان واقعگرایی و اغراق دست مییابد. طراحی هالوها نیز به ساخت فضای تهدیدآمیز کمک میکند. جلوههای رایانهای همیشه بینقص نیستند، اما در بسیاری از لحظات بهاندازهای مؤثرند که موجودات فراطبیعی را از محیط روزمره جدا کنند، بیآنکه کاملاً بیگانه با آن به نظر برسند.
پوششها و شمشیرها نیز به ساخت جهان داستانی یاری میرسانند و به مخاطب نشانههای بصری روشنی از تفاوت میان زندگی عادی و نظم فرامادی میدهند. با وجود این، تصاویر فیلم همیشه به گستاخی و تخیل نسخهٔ انیمیشنی نمیرسند. انتقال از نقاشی و حرکت اغراقآمیز به بازی زنده ناگزیر بخشی از آن سرزندگی را محدود میکند.
فیلم در لحظات اکشن موفقتر است، زیرا حرکت و برخورد فیزیکی میتوانند انرژی اثر را مستقیم منتقل کنند؛ اما در لحظاتی که باید شکوه یا غرابت جهان را تنها با تصویر بسازند، گاه محافظهکارانه عمل میکند. بازیگری و لحن بازیهای اصلی به فیلم ضرباهنگی زنده میبخشند. فوکوشی در نقش ایچیگو میان خشم، شوخی و اندوه حرکت میکند و هرچند گاهی شدت بازیاش بر ظرافت غلبه میکند، با انرژی پرآشوب شخصیت هماهنگ است.
« اکشن، طراحی بصری و جلوههای ویژه صحنههای مبارزه از موفقترین جنبههای «بلیچ» هستند. »
قوتها و کاستیها
سوگیساکی با اجرای مهارشدهتر خود نقطهٔ تعادل اوست. تضاد این دو، هم در گفتوگوهای کوتاه و هم در تمرینها و رویاروییها، به فیلم لحظاتی سبکتر و انسانیتر میدهد. لحن اثر میان فانتزی نوجوانانه، درام خانوادگی و اکشن فراطبیعی در رفتوآمد است. این آمیزش در بخشهایی خوشنشست است، بهویژه هنگامی که دغدغهٔ محافظت از خانواده به رویارویی با جهان ارواح گره میخورد.
بااینحال، فیلم همیشه در تنظیم نسبت این لحنها کامیاب نیست. گاه فضای جدی و تاریک بر شوخطبعی و شگفتی داستان غلبه میکند و گاه شوخیها نمیتوانند بهاندازهٔ کافی از سنگینی صحنهها بکاهند. موسیقی و فرجام روایت موسیقی راک به صحنهها انرژی میدهد و با ریتم نبردها سازگار است، اما استفادهٔ تکراری از این رنگ موسیقایی، بهتدریج از تازگی آن میکاهد.
موسیقی در لحظاتی که باید حس اندوه، راز یا شگفتی را مستقل از تصویر گسترش دهد، کمتر از ظرفیت خود بهره میگیرد. در نتیجه، گاهی بهجای آنکه معنای صحنه را ژرفتر کند، صرفاً بر شدت و هیجان آن تأکید میگذارد. پایانبندی از نظر عاطفی میکوشد میان جمعبندی یک مسیر و گشودن افقی تازه تعادل برقرار کند.
این انتخاب با ماهیت اقتباسی که بخشی از جهانی بزرگتر را نمایش میدهد، سازگار است؛ اما طولانیشدن بخش پایانی از تمرکز احساسی میکاهد. برخی لحظات میتوانستند با ایجاز بیشتری به پایان برسند تا تأثیرشان ماندگارتر شود. بااینحال، فیلم از آشکارکردن جزئیات تعیینکنندهٔ جهان خود بیش از اندازه پرهیز نمیکند و پایان را بر احساسات و پیوندهای شکلگرفته بنا میگذارد.
« سوگیساکی با اجرای مهارشدهتر خود نقطهٔ تعادل اوست. »
جمعبندی
جمعبندی «بلیچ» اقتباسی سرگرمکننده و پرتحرک است که مهمترین جذابیتش را از جهان ارواح، نبردهای خوشطراحی و هماهنگی دو شخصیت مرکزی میگیرد. فیلم در ایجاد پلی میان زندگی روزمرهٔ ایچیگو و قلمرو فراطبیعی روکیا موفق است و برای مخاطبی که با مجموعه آشنایی ندارد نیز مسیری نسبتاً روشن فراهم میکند.
بازیهای پرانرژی و بهرهگیری مؤثر از حرکت، به آن نیرویی میدهند که روایت فشرده بهتنهایی نمیتوانست فراهم کند. در مقابل، شتاب داستان، پرداخت محدود شخصیتهای فرعی و ناتوانی در بازتاب کامل وسعت و بازیگوشی جهان اصلی، مانع از آن میشود که فیلم به اقتباسی کاملاً ماندگار بدل شود. موسیقی تکراری و فرجامی که بیش از اندازه امتداد مییابد نیز از اثرگذاری بعضی لحظات میکاهد.
بااینهمه، «بلیچ» در بهترین حالت خود تصویری زنده از نوجوانی است که توانایی دیدن جهان پنهان را به مسئولیت محافظت از دیگران پیوند میزند؛ تجربهای خوشتماشا که بیش از عمق، بر انرژی، فانتزی و پیوند میان ایچیگو و روکیا تکیه دارد.
« بازیهای پرانرژی و بهرهگیری مؤثر از حرکت، به آن نیرویی میدهند که روایت فشرده بهتنهایی نمیتوانست فراهم کند. »



ثبت دیدگاه