نقد و بررسی
نقد بِلِیز (Blaze) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای بیرون از قالب زندگینامه فیلم «بلیز» ساختهٔ ایتن هاوک، نه شرحی سرراست از تولد تا مرگ یک موسیقیدان است و نه میکوشد با مجموعهای از موفقیتهای برجسته، قهرمانی بزرگ بسازد. موضوع آن بلیز فولی است؛ ترانهسرایی از صحنهٔ کانتری یاغی تگزاس که نامش در حافظهٔ عمومی چندان پرآوازه نماند، اما ترانههایش برای گروهی از شنوندگان و موسیقیدانان معنایی ماندگار پیدا کرد.
فیلم سه برهه از زندگی او را در هم میتند: عشقش به سیبیل روزن، واپسین شب زندگیاش و گفتوگویی رادیویی که دوستانش از او و میراثش به یاد میآورند. همین انتخاب از آغاز روشن میکند که قرار نیست با زندگینامهای مرتب و توضیحگر روبهرو باشیم؛ فیلم بیش از آنکه بخواهد همهچیز را ثبت کند، میخواهد حالوهوای مردی را احضار کند که زندگی و موسیقیاش از نظمی مطمئن پیروی نمیکرد.
روایت سهپاره و حافظهٔ نامطمئن ساختار چندپارهٔ «بلیز» تجربهٔ دیدن فیلم را به تجربهٔ بهیادآوردن نزدیک میکند. روایت میان گذشته و حال حرکت میکند و چهرهٔ فولی را از خلال صمیمیت عاشقانه، معاشرتهای هنری و یاد کسانی که پس از او ماندهاند، شکل میدهد. این گسست زمانی به فیلم امکان میدهد که از الگوی آشنای زندگینامههای موسیقایی فاصله بگیرد: صعود، شکست، بازگشت و پایانبندیِ مرتب.
در عوض، تماشاگر با قطعاتی مواجه میشود که باید نسبتشان را با یکدیگر دریابد. این شگرد در لحظههای موفق، به شخصیت عمق میدهد. خاطرهها نه گزارشهای بیطرفانه، بلکه برداشتهایی عاطفی و ناقصاند؛ هرکس بخشی از فولی را میشناسد و هیچکس تمام او را در اختیار ندارد. اما همین پراکندگی گاه به نقطهضعف تبدیل میشود.
« روایت سهپاره و حافظهٔ نامطمئن ساختار چندپارهٔ «بلیز» تجربهٔ دیدن فیلم را به تجربهٔ بهیادآوردن نزدیک میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پیوند میان بخشها همیشه به اندازهای روشن نیست که کشش روایی را حفظ کند و فیلم در نیمهٔ دوم، گاهی به جای گسترش شخصیت، به توالی تصویرها و لحظههای موسیقایی بسنده میکند. در نتیجه، فرم نامتعارف آن همزمان سرچشمهٔ تازگی و عامل بیتمرکزی است. بن دیکی و حضوری که به نقش بدل میشود بازی بن دیکی مهمترین تکیهگاه فیلم است.
او فولی را نه به صورت نابغهای دستنیافتنی و نه همچون قربانیای صرفاً ترحمبرانگیز عرضه میکند؛ شخصیتش ترکیبی از استعداد، شوخطبعی، آشفتگی و ناتوانی در سازگارشدن با قواعد معمول است. حضور او در صحنههای اجرا، بیش از آنکه بر جلوهگری تکیه کند، حس مردی را منتقل میکند که موسیقی برایش شیوهٔ زیستن است، نه صرفاً حرفهای برای رسیدن به شهرت.
جذابیت بازی دیکی در جزئیات رفتاری و در تغییر حالوهوای چهره و بدن اوست. فولی میتواند در لحظهای گرم و دلنشین به نظر برسد و اندکی بعد در خود فرورود؛ فیلم این نوسان را با توضیحهای روانشناختی مفصل از میان نمیبرد. دیکی به نقش نوعی آسودگی و بداههپردازی میآورد که با شخصیت موسیقیدانی سازگار است که زندگیاش از برنامهریزی و ثبات دور مانده.
نتیجه، حضوری باورپذیر است که حتی وقتی روایت از تمرکز میافتد، تماشاگر را به شخصیت نزدیک نگه میدارد. عشق، الهام و هزینهٔ زیستن با هنر رابطهٔ بلیز و سیبیل قلب عاطفی فیلم است. این رابطه صرفاً پیشدرآمدی برای پیدایش ترانهها نیست؛ فیلم نشان میدهد که عشق چگونه میتواند هم فضای آفرینش را بگشاید و هم با گذر زمان زیر فشار انتخابها و عادتها فرسوده شود.
« در نتیجه، فرم نامتعارف آن همزمان سرچشمهٔ تازگی و عامل بیتمرکزی است. »
شخصیتها و اجرا
سیبیل در زندگی فولی نقش الهامبخش دارد، اما اهمیت او فقط به این کارکرد محدود نیست: پیوندشان از کشش و همراهی آغاز میشود و به رابطهای پیچیدهتر بدل میگردد که در آن محبت، دلخوری و امید در کنار هم حضور دارند. بن دیکی و آلیا شوکت در این بخشها رابطهای زنده میسازند و صمیمیت میانشان به فیلم گرما میدهد.
با این حال، شخصیت سیبیل گاه بیش از آنکه از درون خود تعریف شود، در نسبت با مسیر هنری بلیز معنا پیدا میکند. همین محدودیت، بهویژه برای تماشاگری که انتظار پرداخت برابر به هر دو شخصیت دارد، محسوس است. رابطهٔ مرکزی فیلم از نظر احساسی اثرگذار است، اما ظرفیت آن برای شناخت مستقل سیبیل بهطور کامل به کار گرفته نمیشود.
موسیقی و تصویر بهمثابهٔ حافظه موسیقی در «بلیز» زینتِ روایت نیست؛ خودِ زبان آن است. ترانهها زندگی شخصیت را توضیح نمیدهند، بلکه احساسهایی را به گوش میرسانند که گفتوگوها قادر به بیان کاملشان نیستند. اجراها فضایی بیتکلف و نزدیک به صحنههای کوچک موسیقی میسازند؛ فضایی که در آن رابطهٔ هنرمند با شنونده، بیش از تشریفات حرفهای و نمایش ستارهبودن اهمیت دارد.
فیلم نیز با همین انتخاب به تناقضی لطیف میرسد: فولی ممکن است در زمان حیاتش به شهرت گسترده دست نیابد، اما ترانههایش همچنان در جان دیگران ادامه پیدا کنند. تصاویر گرم و رنگپردازی صمیمی، حس گذشتهای را میسازند که نه کاملاً نوستالژیک است و نه آرامشبخش. گرما در اینجا به معنای آسودگی نیست؛ گاهی فقط فاصلهٔ میان تماشاگر و آدمهای خستهٔ فیلم را کم میکند.
« بن دیکی و آلیا شوکت در این بخشها رابطهای زنده میسازند و صمیمیت میانشان به فیلم گرما میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نور و قاببندی، بهویژه در صحنههای اجرا و گردهماییهای کوچک، جهان فولی را ملموس میسازند. در بهترین لحظات، موسیقی و تصویر بهجای آنکه یکدیگر را تکرار کنند، دو وجه از یک خاطره میشوند: یکی شنیدنی و دیگری دیدنی. چهرههای پیرامونی و محدودیت شخصیتپردازی دوستان و آشنایان بلیز، از جمله تاونز ون زانت و زی، چارچوبی برای نگاهکردن به شخصیت اصلی فراهم میکنند.
گفتوگوی رادیویی به فیلم فرصت میدهد که فولی را نه فقط از درون زندگی شخصیاش، بلکه از خلال تأثیری که بر دیگران گذاشته است بسنجد. این تمهید گاهی مؤثر است، زیرا یادآوریهای دوستان نشان میدهد که میراث یک هنرمند ممکن است در زندگی عمومی کوچک، اما در حلقهای محدود عمیق باشد. با این همه، نقشهای پیرامونی همواره از پرداخت کافی برخوردار نیستند.
برخی شخصیتها بیش از آنکه زندگی و انگیزهٔ مستقل داشته باشند، برای توضیح بخشی از جهان فولی یا بازتابدادن وجهی از او به کار میروند. شخصیت تاونز نیز با وجود اهمیتش در این شبکهٔ دوستی، حضوری دارد که ممکن است برای برخی تماشاگران کمتر قانعکننده باشد. این کمبود با بازی دیکی جبران کامل نمیشود، اما با رویکرد کلی فیلم تناسب دارد: مرکز ثقل همواره بلیز است و دیگران اغلب در مدار خاطرات او حرکت میکنند.
ریتم و بهایی که فرم میگیرد کندی ریتم در «بلیز» هم انتخابی هنری است و هم مسئلهای واقعی. فیلم زمان میدهد تا اجراها، مکثها و لحظههای روزمره در آن جا بگیرند؛ همین صبر به جهان اثر بافتی انسانی میبخشد. در عوض، بعضی صحنهها بیش از اندازه کش میآیند و تکرار حالوهوایی مشابه، بهخصوص وقتی با ترانه و تصاویر خاطرهگون همراه میشود، نیروی عاطفی خود را از دست میدهد.
« نور و قاببندی، بهویژه در صحنههای اجرا و گردهماییهای کوچک، جهان فولی را ملموس میسازند. »
قوتها و کاستیها
اگر تماشاگر با موسیقی و فضای شخصیت ارتباط نگیرد، این مکثها میتوانند بهجای غوطهوری، خستگی ایجاد کنند. فیلم گاه به جای آنکه از یک تصویر یا ترانه به موقعیت تازهای برسد، همان حس را دوباره بازمیسازد. از این رو، بیتمرکزی روایت فقط حاصل پرشهای زمانی نیست؛ در انتخاب و امتداد برخی صحنهها نیز دیده میشود.
«بلیز» بهندرت به فیلمی شستهرفته و روان بدل میشود، اما آشفتگیاش نیز همیشه به معنا تبدیل نمیگردد. ارزش آن در لحظههایی است که این پراکندگی را به شکل زندگیای نامنظم و دشوار پیوند میزند؛ ضعفش در لحظههایی که صرفاً حرکت داستان را کند میکند. جمعبندی «بلیز» زندگینامهای موسیقایی است که به جای ستایش یک قهرمان بینقص، به سراغ هنرمندی میرود که استعدادش از آشفتگیهای زندگی جدا نیست.
اجرای گیرا و باورپذیر بن دیکی، رابطهٔ عاطفی مرکزی، موسیقی پرحضور و فضای بصری گرم، فیلم را به تجربهای صمیمی و گاه اندوهناک تبدیل میکنند. در سوی دیگر، روایت پراکنده، ریتم کند و پرداخت محدود برخی چهرههای مکمل مانع از آن میشوند که اثر به انسجامی پیوسته دست یابد. با این حال، ناتمامی فیلم با موضوعش بیارتباط نیست.
«بلیز» بیش از آنکه بخواهد زندگی را در قالبی مرتب خلاصه کند، تلاش میکند پژواک مردی را نشان دهد که آثارش برای کسانی که او را میشناختند، از حضور کوتاهش فراتر رفت. حاصل، فیلمی ناهموار اما پرحس است؛ اثری که ممکن است نه با مسیر داستانیاش، بلکه با صدای موسیقی و تصویر مردی که در آن میخواند، در ذهن بماند.
« اگر تماشاگر با موسیقی و فضای شخصیت ارتباط نگیرد، این مکثها میتوانند بهجای غوطهوری، خستگی ایجاد کنند. »



ثبت دیدگاه