نقد و بررسی
نقد Blackbird | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
واپسین گردهمایی، نه واپسین پاسخ «Blackbird» درام خانوادگیای است که از موقعیتی ساده اما سنگین آغاز میشود: لیلی، مادری مبتلا به بیماری لاعلاج، خانوادهاش را برای دیداری پایانی به خانهٔ ساحلیشان دعوت میکند. همسرش پل در کنار اوست و دو دخترش، جنیفر و آنا، همراه با دیگر اعضای خانواده به این گردهمایی میپیوندند.
اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که این دیدار صرفاً فرصتی برای وداع نیست؛ حضور دوبارهٔ اعضای خانواده در کنار هم، زخمها و دلخوریهایی را نیز بیدار میکند که سالها زیر لایهٔ عادت و سکوت پنهان ماندهاند. این اثر بازسازی فیلم دانمارکی «Silent Heart» است و راجر میشل آن را با تمرکز بر خانواده، انتخاب فردی و دشواری مواجهه با مرگ ساخته است.
قلب دراماتیک فیلم نه در رویدادهای بیرونی، بلکه در فاصلهٔ میان آدمها میتپد: میان مادر و دخترانش، میان دو خواهر که زبان مشترکشان اغلب به کنایه و سرزنش میرسد، و میان زوجی که سالها در کنار هم زیستهاند و اکنون با موقعیتی روبهرو هستند که هیچیک نمیتواند آن را عادی جلوه دهد. تصمیم لیلی برای پایاندادن به زندگیاش، نقطهٔ آغاز پرسشهای اخلاقی و عاطفی فیلم است، اما داستان نمیکوشد به جای تماشاگر دربارهٔ این انتخاب حکم صادر کند.
توجه آن بیشتر به پیامدهای انسانی چنین تصمیمی است: اینکه چگونه ارادهٔ یک فرد میتواند همزمان موضوع احترام، ترس، اندوه و اختلاف کسانی باشد که دوستش دارند. خانهای برای صمیمیت و اصطکاک خانهٔ ساحلی در ظاهر پناهگاهی آرام است؛ جایی با چشماندازی باز، مناسک خانوادگی و فضای مناسب برای خاطرهگویی.
« همسرش پل در کنار اوست و دو دخترش، جنیفر و آنا، همراه با دیگر اعضای خانواده به این گردهمایی میپیوندند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، هرچه اعضای خانواده بیشتر کنار هم میمانند، خانه کمتر به مکانی برای آسودگی و بیشتر به صحنهای برای برخورد بدل میشود. این تضاد از نقاط مؤثر طراحی فیلم است. آرامش محیط، تنش درونی را محو نمیکند؛ برعکس، آن را آشکارتر میسازد. وقتی آدمها از شتاب زندگی روزمره جدا میشوند، دیگر نمیتوانند بهآسانی از گفتوگوها یا نگاههایی بگریزند که مدتها از آنها پرهیز کردهاند.
میشل در بسیاری از لحظهها به جزئیات معمولی تکیه میکند: غذا، بازی، رفتوآمد در خانه و مناسبتهایی که اعضای خانواده از پیش میشناسند. همین کارهای روزمره یادآور این نکتهاند که بحران در دل زندگی عادی رخ میدهد، نه بیرون از آن. فیلم در بهترین لحظاتش میفهمد که یک مکث، شوخی یا احوالپرسی نامطمئن میتواند بیش از یک سخنرانی، تاریخ رابطهای را آشکار کند.
بااینحال، زیبایی محیط گاهی چنان صیقلی و آراسته است که خانه را اندکی از تجربهٔ ملموس زندگی خانوادگی دور میکند؛ گویی سکونتگاه شخصیتها بیشتر تصویری چشمنواز است تا فضایی که رد روزگار بر آن نشسته باشد. دو خواهر و گذشتهای که حاضر است رابطهٔ جنیفر و آنا یکی از محورهای زندهٔ فیلم است.
اختلاف آنها به مشاجرههای مقطعی محدود نمیماند؛ از لحن صحبتکردن، داوریهایشان دربارهٔ انتخابهای یکدیگر و شیوهٔ حضورشان در خانواده پیداست که هر دو سالهاست در نقشهایی تثبیتشده گرفتارند. جنیفر بهنظر میرسد مسئولیتپذیرتر و منظمتر باشد، درحالیکه آنا ناپایدارتر و دورتر از انتظارات خانواده به تصویر درمیآید.
« آرامش محیط، تنش درونی را محو نمیکند؛ برعکس، آن را آشکارتر میسازد. »
شخصیتها و اجرا
اما فیلم بهدرستی نشان میدهد که این نقشها فقط توصیف شخصیت نیستند؛ گاه برچسبهاییاند که خود اعضای خانواده به یکدیگر چسباندهاند و سپس همان برچسبها را بهجای شناخت واقعی به کار میبرند. درگیری خواهران از این جهت باورپذیر است که هر دو میتوانند هم حق داشته باشند و هم به دیگری آسیب بزنند.
یکی از دست دیگری دلخور است، دیگری احساس میکند از پیش محکوم شده؛ و هرکدام میکوشد تاریخ مشترک را به شکلی روایت کند که جایگاه خودش در آن کمتر زیر سؤال برود. بااینحال، فیلمنامه گاهی برای بیان این کشمکش بیش از اندازه به گفتوگوهای صریح و توضیحی متوسل میشود. شخصیتها بعضی احساسات را چنان روشن و مفصل به زبان میآورند که گفتارشان از کشف تدریجی رابطه پیشی میگیرد.
در نتیجه، فیلم گاه بهجای اعتماد به سکوتها و رفتارها، معنای صحنه را برای تماشاگر شرح میدهد. بازیها؛ نیرویی که فیلم را نگه میدارد بازیگران مهمترین پشتوانهٔ عاطفی اثرند. سوزان ساراندون در نقش لیلی، زنی را میسازد که هم سرسختی و شوخطبعی دارد و هم از واقعیت جسمانی وضعیت خود جدا نیست.
او لیلی را به چهرهای سراسر فروتن و رنجکشیده تبدیل نمیکند؛ شخصیتش گاهی تند، گاهی بازیگوش و گاهی بیپرده است. همین ترکیب کمک میکند تا بیماری، تمام هویت او را نبلعد. رابطهٔ او با پل نیز با ظرافتی آرام پیش میرود: پیوندی که صمیمیتش را نه از اعترافهای پرطمطراق، بلکه از آشنایی دیرینه و رفتارهای کوچک به دست میآورد.
« درگیری خواهران از این جهت باورپذیر است که هر دو میتوانند هم حق داشته باشند و هم به دیگری آسیب بزنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کیت وینسلت و میا واشیکوفسکا نیز به تضاد دو خواهر جان میبخشند، بیآنکه آن را به تقابل سادهٔ «دختر خوب» و «دختر مشکلساز» فروبکاهند. وینسلت در جنیفر تنشی پنهان میسازد؛ میل به کنترل او را هم به مراقبت از خانواده سوق میدهد و هم گاه به مداخلهگری. واشیکوفسکا به آنا نوعی کنارهگیری و حساسیت میبخشد که لزوماً به معنای بیاعتنایی نیست.
سام نیل در نقش پل نیز با کمگویی و حضوری متین، وزن عاطفی موقعیت را منتقل میکند. این هماهنگی گروهی باعث میشود صحنههای خانوادگی، با وجود ساختار نمایشیشان، اغلب حس برخورد آدمهایی را داشته باشند که واقعاً سابقهای مشترک دارند. در مقابل، بخشی از شخصیتهای پیرامونی فرصت چندانی برای پیچیدهشدن پیدا نمیکنند.
آنها بیشتر بهعنوان واکنشگر، شاهد یا نمایندهٔ یک ویژگی مشخص وارد صحنه میشوند تا آدمهایی با تناقضها و خواستههای مستقل. این محدودیت، جهان فیلم را اندکی کوچک میکند: خانوادهٔ مرکزی پررنگ است، اما برخی روابط اطراف آن تنها به اندازهای گسترش مییابند که کارکرد صحنه را پیش ببرند.
دیالوگ، احساس و خطر اغراق فیلم میخواهد دربارهٔ موضوعی دشوار، یعنی اختیار در مواجهه با بیماری و مرگ، گفتوگویی انسانی ایجاد کند. ارزش آن در این است که این موضوع را تنها به بحثی انتزاعی یا جدلی تقلیل نمیدهد؛ پیامدهایش در صورتها، رفتارها و اختلافهای اعضای خانواده دیده میشود. اما همین بلندپروازی گاهی به دیالوگهایی میانجامد که معنای احساسی خود را بیش از اندازه آشکار میکنند.
« واشیکوفسکا به آنا نوعی کنارهگیری و حساسیت میبخشد که لزوماً به معنای بیاعتنایی نیست. »
قوتها و کاستیها
برخی جملهها چنان طراحی شدهاند که انگار باید عصارهٔ زندگی یا حکم نهایی صحنه باشند. از این رو، بهجای آنکه از دل موقعیت بجوشند، گاهی رنگ شعار یا حکمت آماده میگیرند. این مسئله به ریتم عاطفی فیلم نیز آسیب میزند. زمانی که شخصیتها پیوسته احساساتشان را نامگذاری و توضیح میدهند، تماشاگر فرصت کمتری برای مکث، تفسیر و دریافت ناگفتهها پیدا میکند.
«Blackbird» در لحظههایی که به رفتارهای روزمره و سکوت اعتماد میکند، بسیار مؤثرتر از لحظههایی است که میخواهد معنای خود را با تأکید کلامی تثبیت کند. اشکبرانگیزی فیلم واقعی است، اما گاه احساس میشود اثر برای اطمینان از تأثیرگذاری، بر عاطفه فشار میآورد؛ انتخابی که از نیروی صحنهها میکاهد.
ساختار روایی و لغزش تمرکز روایت در محدودهٔ زمانی گردهمایی خانوادگی میگذرد و همین فشردگی به فیلم انسجام میدهد. شخصیتها فرصت دارند از برخوردهای رسمی به تنشهای آشکارتر برسند، بیآنکه داستان به سفرهای دور یا پیرنگهای متعدد پراکنده شود. بااینحال، در بخش پایانی، ماجرایی فرعی وارد میشود که بیش از آنکه از دل روابط پیشین سربرآورد، کارکردی برای تغییر مسیر عاطفی قصه پیدا میکند.
این چرخش تمرکز را از مسئلهٔ اصلی دور میسازد و ساختگی به نظر میرسد؛ گویی فیلم برای افزودن ضربهای تازه، به رویدادی نیاز پیدا کرده که زمینهچینیاش به اندازهٔ کافی محکم نیست. اشاره به این لغزش، بدون آشکارکردن جزئیات آن، کافی است تا روشن شود چرا پایانبندی احساسی فیلم از نظر روایی کاملاً همسنگ اثرگذاری بازیگران نیست.
« برخی جملهها چنان طراحی شدهاند که انگار باید عصارهٔ زندگی یا حکم نهایی صحنه باشند. »
جمعبندی
جمعبندی «Blackbird» درامی صمیمی دربارهٔ خانوادهای است که در برابر تصمیمی دشوار ناچار میشود هم با مرگ و هم با گذشتهٔ خودش روبهرو شود. بازیهای باورپذیر، رابطهٔ پرتنش دو خواهر و لحظات آرام میان لیلی و پل، به فیلم نیروی عاطفی میبخشند. در بهترین لحظات، اثر یادآوری میکند که محبت خانوادگی لزوماً به معنای تفاهم کامل نیست؛ گاهی دوستداشتن، در کنار رنجش و سوءبرداشت و میل به کنترل، ادامه پیدا میکند.
اما فیلم از کاستیهایش نیز آسیب میبیند: دیالوگهای توضیحی و گاه شعارزده، شخصیتهای فرعی کمعمق و ماجرای فرعیِ تصنعی، مانع از آن میشوند که همهٔ اجزایش به یک اندازه طبیعی و متوازن جلوه کنند. حاصل، اثری است که بیش از آنکه با پیچیدگی پیرنگ به یاد بماند، با جمعی بازیگر توانمند و موقعیتی اخلاقی و انسانی اثر میگذارد.
فیلمی عاطفی و قابلتأمل است، هرچند در لحظههایی که به سکوت و ظرافت اعتماد میکند، از لحظههایی که احساس را توضیح میدهد، رساتر میشود.
« بازیهای باورپذیر، رابطهٔ پرتنش دو خواهر و لحظات آرام میان لیلی و پل، به فیلم نیروی عاطفی میبخشند. »



ثبت دیدگاه