نقد و بررسی
نقد Black God, White Devil | 1964
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای در دل سرتائو «Black God, White Devil» ساختهٔ Glauber Rocha، فیلمی است که از دل تعقیب و گریز ساده فراتر میرود و به تمثیلی پرآشوب دربارهٔ قدرت، ایمان و رهایی بدل میشود. مانوئل، روستایی فقیری که پس از کشتن رئیس ستمگرش ناچار به فرار شده، همراه همسرش رزا راهی سرتائو میشود؛ پهنهای خشک و خشن در شمال برزیل که در این فیلم تنها پسزمینهٔ حوادث نیست، بلکه نیرویی زنده و بیرحم به نظر میرسد.
زوج در مسیر خود با چهرههایی روبهرو میشوند که هر یک وعدهای از نجات یا آزادی میدهند، اما قدرتشان بر ترس، اطاعت و خشونت استوار است. روشا این قصه را نه چون درامی واقعگرا و خطی، بلکه همچون افسانهای سیاسی روایت میکند. آدمها در آن هم فردند و هم نماد؛ رنجشان ملموس است، اما کنشهایشان در فضایی اسطورهای و گاه کابوسوار شکل میگیرد.
همین دوگانگی، از همان ابتدا تعیین میکند که تماشاگر با فیلمی مواجه است که قرار نیست همهچیز را توضیح دهد یا داوریهای اخلاقی را آماده در اختیارش بگذارد. خشونت، فقر و وعدهٔ رهایی نقطهٔ عزیمت فیلم، بیعدالتی اقتصادی است: مانوئل از سوی صاحبکارش فریب میخورد و در واکنشی خشونتبار، به فراری تبدیل میشود که باید از نظمی بگریزد که پیشتر نیز او را به حاشیه رانده بود.
اما فیلم قتل رئیس را راهحل یا لحظهٔ قهرمانشدن نمیسازد. شورش فردی مانوئل بهسرعت او را در برابر صورتهای تازهای از سلطه قرار میدهد؛ گویی فرار از یک قدرت، لزوماً به آزادی نمیانجامد و ممکن است تنها مسیر رسیدن به قدرتی دیگر باشد. در این جهان، وعدههای رهایی اغلب با فرمانبرداری همراهاند.
« روشا این قصه را نه چون درامی واقعگرا و خطی، بلکه همچون افسانهای سیاسی روایت میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
صاحبان زمین، رهبران مذهبی و شورشیان مسلح، هر کدام سازوکار خاص خود را برای اعمال نفوذ دارند. تفاوت میان آنان همیشه روشن و اخلاقی نیست؛ فیلم اصرار دارد که آرمانهای بزرگ، وقتی از نقد و مسئولیت جدا شوند، میتوانند پوششی برای خشونت باشند. به همین سبب، اثر نه صرفاً دربارهٔ ستم فرادستان است و نه ستایش بیقیدوشرط شورش.
موضوع اصلی، چرخهای است که در آن ستمدیدگان برای رهایی به نیرویی پناه میبرند که خود ممکن است به استبدادی تازه بدل شود. ایمان در مرز امید و تعصب دین در فیلم نیرویی دوپهلو دارد. از یک سو، ایمان میتواند برای مردمی محروم و درمانده، زبان امید و امکانی برای تصور جهانی دیگر باشد؛ از سوی دیگر، وقتی در اختیار واعظی خودکامه قرار میگیرد، به ابزاری برای انقیاد و توجیه خشونت تبدیل میشود.
Rocha میان معنویت و تعصب مرزی ساده نمیکشد. شخصیتها در جهانی زندگی میکنند که فقر و ناامنی، آنان را به جستوجوی معنا و پناه سوق میدهد؛ اما همین نیاز، امکان بهرهکشی را نیز فراهم میآورد. عنوان فیلم نیز این ابهام را فشرده میکند. «خدا» و «شیطان» در اینجا برچسبهایی ثابت برای خیر و شر نیستند؛ گاه آنچه به نام رستگاری عرضه میشود، چهرهای هولناک دارد، و آنچه ظاهراً نیرویی تاریک است، از دل ساختارهای واقعی قدرت سر برمیآورد.
اثر از تماشاگر میخواهد به جای پذیرش نمادها، نسبت میان ایمان، اقتدار و منفعت را بسنجد. این نگاه، فیلم را به اثری دربارهٔ ایمان فردی محدود نمیکند؛ پرسش آن گستردهتر است: چه کسی حق دارد به نام حقیقت فرمان دهد، و چه بهایی از پیروانش میگیرد؟ رزا و مانوئل؛ پناهگاه ناپایدار دو نفره در میان این نیروهای عظیم، رابطهٔ مانوئل و رزا مرکز عاطفی فیلم است.
« صاحبان زمین، رهبران مذهبی و شورشیان مسلح، هر کدام سازوکار خاص خود را برای اعمال نفوذ دارند. »
شخصیتها و اجرا
آن دو در آغاز نه قهرمانانی آرمانیاند و نه چهرههایی برخوردار از قدرت انتخاب نامحدود؛ بیشتر میکوشند زنده بمانند و راهی برای عبور از تهدیدهای پیدرپی پیدا کنند. مانوئل بهآسانی زیر تأثیر شخصیتهای مسلط قرار میگیرد، زیرا میل به رهایی را با وعدههای آنان گره میزند. رزا، در مقابل، حضوری سنجیدهتر و مقاومتر دارد.
او در حاشیهٔ سفر نیست، بلکه نگاه و واکنشهایش به تماشاگر امکان میدهد فاصلهٔ میان شعارهای پرطنین و واقعیت خشونتبار را ببیند. بازی Geraldo Del Rey و Yoná Magalhães به این رابطه نیرویی صادقانه میدهد. مانوئل در اجرای Del Rey هم درمانده است و هم مستعد شورش؛ شخصیتی که پیوسته میان ترس و میل به دگرگونی در نوسان میماند.
Magalhães نیز رزا را به حضوری صرفاً واکنشی فرو نمیکاهد و در سکوتها و نگاههایش نوعی داوری مستقل میسازد. تنش میان این دو، بیشتر از راه رفتار و موقعیت منتقل میشود تا گفتوگوی توضیحی؛ انتخابی که گاهی اثرگذار و گاهی فاصلهساز است. تصویر، تدوین و موسیقی تصاویر سیاهوسفید فیلم، سرتائو را به فضایی عریان و بیپناه بدل میکنند.
پهنههای خشک، صخرهها و مسیرهای ناهموار، نه منظرههایی زیبا برای تأمل، بلکه نشانههایی از محدودیت و فرسودگیاند. شخصیتها اغلب در دل فضای باز کوچک و آسیبپذیر به نظر میرسند؛ جهان اطرافشان چنان وسیع و سخت است که فرد در برابر آن بهسادگی محو میشود. همین ترکیبِ شکوه بصری و تهدید، به فیلم حسی شاعرانه میبخشد، بیآنکه خشونت محیط را بزک کند.
« مانوئل بهآسانی زیر تأثیر شخصیتهای مسلط قرار میگیرد، زیرا میل به رهایی را با وعدههای آنان گره میزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تدوین پرتحرک و تغییرهای ناگهانی در آهنگ روایت نیز با این جهان سازگارند. Rocha به الگوی آرام و نامرئیِ روایت کلاسیک وفادار نمیماند؛ صحنهها گاه حالتی نمایشی و تند پیدا میکنند و تصاویر در کنار هم بیش از آنکه زنجیرهای بیوقفه از علت و معلول بسازند، ضرباهنگی ذهنی و نمادین پدید میآورند.
موسیقی و آواز نیز بخشی از بافت رواییاند، نه تزئینی بیرونی: به روایت کیفیتی شفاهی و حماسی میدهند، گویی ماجرا از دل حافظهٔ جمعی و افسانههای مردم برخاسته است. حاصل، زبانی سینمایی است که هم خام و زمینی است و هم آشکارا به سوی استعاره حرکت میکند. سبکی عامدانه ناآشنا از ویژگیهای برجستهٔ فیلم، بازیها و شیوهٔ بیان نمایشی آن است.
شخصیتها گاهی چنان سخن میگویند یا حرکت میکنند که گویی در صحنهای تئاتری حضور دارند، نه در بازسازی روزمرهٔ زندگی. این انتخاب، فاصلهای میان تماشاگر و واقعگرایی معمول ایجاد میکند؛ در عوض، به حوادث کیفیتی آیینی و اسطورهای میبخشد. چهرههای هراسانگیز فیلم تنها آدمهایی با انگیزههای شخصی نیستند، بلکه نمودهایی از قدرت، افراط و میل به سلطه نیز به شمار میآیند.
بااینحال، این سبک برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه دسترسپذیر نیست. دیالوگها و رفتارهای نمادین ممکن است نامأنوس جلوه کنند و ارتباط عاطفی را دشوار سازند. برخی رخدادها نیز بیش از آنکه بهروشنی توضیح داده شوند، در فضایی از اشاره و ابهام باقی میمانند. اگر تماشاگر انتظار داشته باشد هر کنش به انگیزهای روانشناختی روشن و هر تصویر به معنایی واحد منتهی شود، احتمالاً از فیلم فاصله خواهد گرفت.
« تدوین پرتحرک و تغییرهای ناگهانی در آهنگ روایت نیز با این جهان سازگارند. »
قوتها و کاستیها
اما اگر آمادگی پذیرش روایتی آزادتر و شاعرانهتر را داشته باشد، همین ناآشنایی به سرچشمهٔ نیروی اثر بدل میشود. ریتم و دشواریهای روایت فیلم با زمانی نزدیک به دو ساعت، از تماشاگر صبر میطلبد. ریتم آن همواره شتابان نیست؛ بخشهایی از سفر و مواجههها مکث میکنند و ممکن است کشدار به نظر برسند، بهخصوص برای کسی که در پی درامی متعارف با گرهگشاییهای منظم است.
بااینحال، کندی اثر صرفاً حاصل درنگ بیهدف نیست. گاه این زمانگستردگی راهی است برای محسوسکردن فرسایش، تکرار و بنبستی که شخصیتها در آن گرفتارند. مشکل آنجاست که فیلم همیشه میان مکث تأملبرانگیز و گسست روایی تعادل یکسانی برقرار نمیکند. ابهام نیز بخشی از همین دشواری است. نمادها گاه چند معنا را همزمان حمل میکنند و فیلم برای انتخاب میان آنها راهنمای روشنی به دست نمیدهد.
این ویژگی میتواند به بازبینی و تأمل بیشتر پاداش دهد، اما در نخستین مواجهه حس سردرگمی ایجاد کند. اثر بیش از آنکه معنای خود را جمعبندی کند، پرسشهایی در ذهن باقی میگذارد؛ رویکردی که از نظر هنری جسورانه است، اما ممکن است برای مخاطبی که وضوح روایی را در اولویت میگذارد، خستهکننده باشد.
جایگاه و اهمیت فیلم «Black God, White Devil» از آثار شاخص سینمای نوی برزیل به شمار میرود؛ جریانی که میکوشید واقعیتهای اجتماعی و سیاسی کشور را با زبانی سینمایی تازه و مستقل بازنمایی کند. فیلم Rocha، با پیوند دادن تاریخ و اسطوره، فقر و خشونت، و تجربهٔ محلی با پرسشهای جهانشمول، از قالب یک داستان روستایی فراتر میرود.
« اما اگر آمادگی پذیرش روایتی آزادتر و شاعرانهتر را داشته باشد، همین ناآشنایی به سرچشمهٔ نیروی اثر بدل میشود. »
جمعبندی
این اثر نه فقط دربارهٔ برزیلِ تصویرشده در فیلم، بلکه دربارهٔ سازوکارهایی است که در جوامع گوناگون، به نام نظم یا رهایی، اطاعت میطلبند. اهمیت فیلم در آن است که شکل و مضمونش از هم جدا نیستند. روایت نامتعارف، بازیهای نمایشی، موسیقی و تصویرهای عریان، همگی در خدمت جهانیاند که ثبات اخلاقی و سیاسیاش فروپاشیده است.
مخاطب ممکن است با همهٔ انتخابهای روایی آن همراه نشود، اما دشوار است از شدت بصری و جسارت فکریاش بیتفاوت بگذرد. جمعبندی «Black God, White Devil» تجربهای سینمایی ناآرام، شاعرانه و گاه دشوار است؛ فیلمی که سفر مانوئل و رزا را به تأملی دربارهٔ ایمان، شورش و بازتولید قدرت پیوند میزند.
بازیهای پرانرژی، چشماندازهای خشن، موسیقی و تدوین پرتحرک، جهانی ماندگار میسازند که در آن امید و خشونت پیوسته به یکدیگر نزدیک میشوند. در برابر این دستاوردها، ریتم کند، بیان نامأنوس و نمادپردازی مبهم میتوانند تماشاگر را خسته یا سردرگم کنند. بااینهمه، همین ناآرامی بخشی از ماهیت فیلم است: اثری که به جای آرامکردن پرسشها، تماشاگر را در دل آنها رها میکند.
« اهمیت فیلم در آن است که شکل و مضمونش از هم جدا نیستند. »
ثبت دیدگاه