نقد و بررسی
نقد برلین: سمفونی یک شهر بزرگ (Berlin: Symphony of a Great City) | 1927
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهر بهمثابهٔ قهرمان «برلین: سمفونی یک شهر بزرگ» ساختهٔ والتر روتمن، بیش از آنکه دربارهٔ چند شخصیت یا رخدادی معین باشد، دربارهٔ خودِ شهر است: دربارهٔ حرکت، کار، رفتوآمد، فراغت و نظمی که از دل ازدحام روزانه پدید میآید. فیلم یک روز را از بامداد تا شب دنبال میکند و با کنار هم گذاشتن نماهایی از خیابانها، قطارها، کارخانهها، مغازهها و مردم، تصویری موزاییکی از برلین میسازد.
«یک روز از زندگی شهر» چارچوبی ساده است، اما همین سادگی به فیلم اجازه میدهد قهرمانش را نه یک انسان، بلکه مجموعهای از آدمها، ماشینها و فضاهای شهری قرار دهد. این اثر از نمونههای شاخص گونهٔ «سمفونی شهری» است؛ فیلمهایی که زندگی یک کلانشهر را با زبان تصویر و تدوین به نظمی نزدیک به موسیقی تبدیل میکنند.
روایتی بیداستان، اما نه بیساختار نبودِ داستان کلاسیک، نخستین نکتهای است که تماشاگر را با شیوهٔ تماشای دیگری روبهرو میکند. در اینجا خبری از قهرمان واحد، هدف روشن یا زنجیرهٔ معمولِ علت و معلول نیست. فیلم بهجای آنکه ما را در پی سرنوشت یک شخصیت بفرستد، توجهمان را میان گروهها، مکانها و فعالیتهای گوناگون جابهجا میکند.
حاصل، ممکن است در آغاز پراکنده به نظر برسد؛ اما فیلم از نظمی پنهان برخوردار است: گذر زمان و تغییر ضربآهنگ شهر، جای روایت داستانی را میگیرد. حرکت از سکون بامدادی به جنبوجوش روز و سپس فضای شبانه، به اثر نوعی قوس روایی میدهد؛ قوسی که نه بر کشمکش فردی، بلکه بر افزایش و کاهش انرژی جمعی استوار است.
« در اینجا خبری از قهرمان واحد، هدف روشن یا زنجیرهٔ معمولِ علت و معلول نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم پنج بخش دارد و هر بخش را میتوان همچون موومانهایی در یک قطعهٔ بزرگتر دید. این ساختار، مخاطب را بهجای دنبال کردن پاسخ یک معما، به مشاهدهٔ تغییرها و مقایسهٔ تصاویر دعوت میکند. برای برخی، چنین تجربهای آزادکننده است؛ برای برخی دیگر، فقدان یک خط داستانی پررنگ میتواند احساس بیهدفی به همراه بیاورد.
تدوین؛ موتورِ حرکت مهمترین نیروی بیانی فیلم در تدوین آن نهفته است. روتمن نماها را صرفاً برای ثبت رویدادها کنار هم نمیچیند، بلکه از برخورد تصاویر، ریتم و معنا میسازد. قطارهایی که از قاب میگذرند، چرخهایی که میچرخند، دستهایی که کار میکنند و جمعیتی که در خیابان جاری است، در کنار یکدیگر تصویری از شهری میسازند که گویی لحظهای از حرکت بازنمیایستد.
در نتیجه، تدوین فقط ابزار اتصال صحنهها نیست؛ خود به نیرویی تبدیل میشود که نبض شهر را تنظیم میکند. این شیوه بهویژه در گذار میان جهان انسانی و صنعتی مؤثر است. حرکت بدنها با حرکت ماشینها همقافیه میشود و تماشاگر کمکم شهر را همچون سامانهای زنده میبیند که اجزای آن پیوسته در کارند.
گاه این تشبیه هیجانانگیز است و گاه اندکی ناآرامکننده: انسانها در کنار دستگاهها و وسایل نقلیه، بخشی از یک گردش بزرگتر به نظر میرسند. قدرت فیلم در آن است که با چند برش و مجاورت تصویری، چنین برداشتی را پیش میکشد، بیآنکه آن را به گزارهای مستقیم تبدیل کند. تصویری از برلینِ میان دو بحران فیلم برای تماشاگر امروز فقط تجربهای صوری نیست؛ پنجرهای به برلینِ دههٔ ۱۹۲۰ نیز هست.
« فیلم پنج بخش دارد و هر بخش را میتوان همچون موومانهایی در یک قطعهٔ بزرگتر دید. »
شخصیتها و اجرا
در قابها میتوان نشانههای زندگی عمومی و کار روزمره را دید: رفتوآمد، تولید، تجارت و تفریح، همگی در بافتی شهری که پس از جنگ جهانی اول در حال بازسازی و بازیابی بود. جذابیت تاریخی فیلم در این نیست که تصویری جامع و بیطرف از جامعه عرضه کند، بلکه در ثبت جزئیاتی است که بعدها به سندی دیداری از یک زمان و یک شهر بدل شدهاند.
برخی بناها و مکانهایی که در فیلم دیده میشوند، در برلینِ بعدی دوام نیاوردند؛ از همین رو، نماهای روزمرهٔ آن اکنون کیفیتی یادمانی هم دارند. بااینحال، نباید فیلم را گزارش کامل زندگی همهٔ ساکنان شهر دانست. دوربین آنچه را در قاب قرار میگیرد برجسته میکند و آنچه بیرون قاب میماند، به همان اندازه در ساختن تصویر شهر سهم دارد.
برلینِ فیلم، شهرِ حرکت و نمایش است؛ جایی که کار و مصرف، ماشین و جمعیت، خیابان و ساختمان در نظمی دیداری به هم پیوند میخورند. این زاویهٔ نگاه، هم ارزش مستندگونهٔ اثر را شکل میدهد و هم محدودیتش را: تصویری زنده و ملموس از شهر میبینیم، اما نه تمام واقعیت اجتماعی آن. هماهنگی تصویر و موسیقی عنوان فیلم وعدهٔ یک «سمفونی» را میدهد و اثر برای تحقق آن از سازماندهی موسیقایی تصویر بهره میگیرد.
تکرار حرکتها، تغییر سرعت نماها و بازگشت به الگوهای دیداری، جای ملودی و تم را در ساختار میگیرد. موسیقیِ همراه نیز در نسخههای مختلف نمایش اهمیت ویژهای دارد؛ امتیاز ارکسترال ادموند مایزل برای نمایش نخستین فیلم نوشته شده بود. هماهنگی موسیقی و تدوین میتواند حس غوطهوری در شهر را تقویت کند و تماشاگر را از مشاهدهٔ صرف به تجربهٔ ریتمیک نزدیک سازد.
« بااینحال، نباید فیلم را گزارش کامل زندگی همهٔ ساکنان شهر دانست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
البته شیوهٔ همراهی موسیقی ممکن است بر دریافت اثر اثر بگذارد. موسیقیای که حرکت قطارها و دستگاهها را برجسته میکند، بر وجه مکانیکی و ناآرام شهر تأکید میگذارد؛ اجرای دیگری ممکن است همان تصاویر را شاعرانهتر یا سبکتر جلوه دهد. از این رو، فیلم در نمایشهای متفاوت میتواند حالوهوای کمابیش متفاوتی پیدا کند.
این انعطاف، بخشی از جذابیت سینمای صامت است، اما یادآور میشود که تجربهٔ تماشاگر تنها از تصویرها ساخته نمیشود: صدا و شیوهٔ همراهی آن نیز در تفسیرشان دخالت دارد. آدمها در انبوه شهر در فیلم چهرههای فراوانی دیده میشوند، اما کمتر کسی فرصت مییابد به شخصیتی مستقل با جهان درونیِ آشکار تبدیل شود.
مردم بیشتر در مقام بخشی از جریان زندگی شهری حضور دارند: رهگذر، کارگر، مسافر، فروشنده یا تماشاگر. این تصمیم با نگاه کلی اثر سازگار است، زیرا فیلم میخواهد از فرد فراتر برود و شهر را در مجموعِ حرکتهایش ببیند. بااینهمه، همین انتخاب فاصلهای عاطفی ایجاد میکند. ما آدمها را میبینیم، اما معمولاً فرصت نمییابیم با خواستهها و تجربهٔ شخصیشان همراه شویم.
در نتیجه، همدلی فیلم بیشتر متوجه کیفیت زندگی جمعی است تا سرنوشت فردی. این نگاه گاهی نیرویی ویژه دارد: چهرهها و حرکات پراکنده، تصویری از جامعهای میسازند که با همکاری یا همزمانیِ ناگزیر اعضایش به کار ادامه میدهد. اما گاهی نیز انسان زیر سایهٔ ماشین و ساختمان کمرنگ میشود. شهر قهرمان است، ولی بهای این تمرکز آن است که ساکنانش کمتر از خودِ شهر شناخته میشوند.
« البته شیوهٔ همراهی موسیقی ممکن است بر دریافت اثر اثر بگذارد. »
قوتها و کاستیها
ریتم، کشآمدگی و تجربهٔ تماشا تدوین پویا و تصویرهای پرتحرک، فیلم را در بخشهایی بسیار تماشایی میکنند؛ بااینحال، ریتم اثر همیشه یکسان و گیرا نیست. بعضی نماها و توالیها طولانیتر از آناند که برای هر تماشاگر امروز کشش خود را حفظ کنند. از آنجا که داستانی پرکشش وجود ندارد تا توجه را به سوی نقطهای مشخص هدایت کند، میزان مشارکت ذهنی مخاطب اهمیت بیشتری پیدا میکند.
کسی که از مشاهدهٔ جزئیات و دنبال کردن الگوهای تصویری لذت میبرد، ممکن است همین مکثها را فرصتی برای تأمل بداند؛ تماشاگری که انتظار پیشروی داستانی دارد، احتمالاً آنها را کشدار خواهد یافت. این تفاوت در واکنش، ضعف یا قوت فیلم را به مسئلهای ساده فرو نمیکاهد. اثر بهجای سرگرمیِ رواییِ متعارف، نوعی تماشای حسی و مشاهدهگرانه پیشنهاد میکند.
تماشاگر باید با حرکت تصویرها همراه شود، نه آنکه منتظر حادثهای بزرگ بماند. برای همین، حالوهوای موسیقی و کیفیت نسخهٔ نمایشدادهشده نیز در میزان درگیری با فیلم سهم دارد. جمعبندی «برلین: سمفونی یک شهر بزرگ» فیلمی است که بیش از آنکه قصهای را بازگو کند، شیوهای برای دیدن شهر پیشنهاد میدهد.
تدوین خلاقانهاش حرکت روزمره را به ساختاری ریتمیک بدل میکند و کنار هم نشاندن انسان، ماشین و فضا، برلینِ دههٔ ۱۹۲۰ را به تجربهای همزمان تاریخی و حسی تبدیل میسازد. در عین حال، نبودِ شخصیتپردازی و روایت مشخص، پیوند عاطفی را محدود میکند و بخشهایی از فیلم ممکن است برای مخاطبی که انتظار کشش داستانی دارد طولانی جلوه کنند.
« بعضی نماها و توالیها طولانیتر از آناند که برای هر تماشاگر امروز کشش خود را حفظ کنند. »
جمعبندی
ارزش اثر در همین تنش میان مشاهده و تفسیر، انسان و ماشین، شور زندگی و بیقراری شهر نهفته است. فیلم نه تصویری کامل از برلین عرضه میکند و نه میکوشد همهٔ آدمهایش را بشناساند؛ اما با انتخابها و مجاورتهای تصویری خود، حالوهوای یک کلانشهر را چنان زنده میکند که تماشاگر میتواند در آن هم تفاوتهای گذشته را ببیند و هم پژواکهایی آشنا از زندگی امروز را تشخیص دهد.
« ارزش اثر در همین تنش میان مشاهده و تفسیر، انسان و ماشین، شور زندگی و بیقراری شهر نهفته است. »



ثبت دیدگاه