نقد و بررسی
نقد برلین الکساندرپلاتس (Berlin Alexanderplatz) | 1980
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی در مرز میان آزادی و اسارت «Berlin Alexanderplatz» ساختهٔ راینر ورنر فاسبیندر، اقتباسی چهاردهقسمتی از رمان آلفرد دوبلین است؛ اثری بلندپروازانه که زمان طولانیاش صرفاً بهقصد بازگویی جزئیات داستان نیست، بلکه بخشی از شیوهٔ اندیشیدن آن به زندگی است. فرانتس بیبرکف پس از آزادی از زندان تصمیم میگیرد درستکارانه زندگی کند، اما جهان پیرامونش نه ساده است و نه پذیرای آغاز دوباره.
او در برلینِ آستانهٔ دههٔ سی، میان فقر، خشونت، روابط ناپایدار و وسوسهٔ بقا سرگردان میشود. این روایت را نباید فقط داستان مردی دانست که میکوشد از خلافکاری فاصله بگیرد. سریال از همان ابتدا پرسشی دشوارتر پیش میکشد: آیا ارادهٔ فردی برای تغییر، در جامعهای که هر روز او را به همان جایگاه پیشین بازمیگرداند، کفایت میکند؟
فاسبیندر پاسخ را به شکل موعظه عرضه نمیکند. او موقعیتها را میگستراند، آدمها را در تناقضهایشان نشان میدهد و از تماشاگر میخواهد در کنار بیبرکف بماند؛ حتی وقتی تصمیمهایش مایهٔ دلزدگی یا نگرانی است. فرانتس بیبرکف؛ ارادهای脆 و متناقض گünter Lamprecht در نقش بیبرکف، شخصیتی را میسازد که همزمان میتواند سرسخت و سادهدل، خودخواه و نیازمند محبت، امیدوار و گرفتار عادتهای ویرانگر باشد.
او قهرمانی نیست که مسیر روشنی برای رستگاری در پیش داشته باشد. عهدی که با خود میبندد، بیش از آنکه نشانهٔ توانایی قطعی او باشد، بیانگر نیازش به باورکردن امکان تغییر است. همین شکاف میان خواسته و توانایی، به شخصیت عمق میدهد. بیبرکف گاه میخواهد بر زندگی مسلط باشد، اما از فهم نیروهایی که بر او اثر میگذارند ناتوان میماند.
« او در برلینِ آستانهٔ دههٔ سی، میان فقر، خشونت، روابط ناپایدار و وسوسهٔ بقا سرگردان میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سریال نیز او را نه کاملاً قربانی معرفی میکند و نه صرفاً مسئول سرنوشت خویش میداند. رفتار او در پیوند با فقر، مردانگی خشن، میل به تعلق و سازوکارهای محیط شکل میگیرد. این نگاه، داوری اخلاقی را دشوارتر میکند و تجربهای انسانیتر از سقوط یا اصلاح به دست میدهد. برلین؛ شهری زنده و بیرحم برلین در این مجموعه پسزمینهای تزئینی نیست.
شهر با خیابانها، کافهها، اتاقهای تنگ، محلهای کار و فضاهای حاشیهایاش، حضوری مستقل دارد؛ گویی خود یکی از شخصیتهای اصلی است. آدمها در آن با شتابی نامنظم از کنار یکدیگر میگذرند، اما این جنبوجوش لزوماً نشانهٔ پیشرفت یا آزادی نیست. شهر زنده است، ولی زندگی در آن برای بسیاری به معنای جنگی روزمره برای پول، امنیت و اندکی آسایش است.
فضاسازی اثر از نوستالژیِ بزکشده فاصله میگیرد. برلین نه تصویری کارتپستالی از گذشته، بلکه محیطی زمخت و فرسوده است که در آن امید و استیصال به هم گره میخورند. قابها اغلب اجازه میدهند رخدادها در فضای خود شکل بگیرند و تماشاگر جزئیات محیط را ببیند؛ از همین رو، احساس حضور در شهر بهتدریج پدید میآید، نه با نمایشهای پرزرقوبرق.
این انتخاب با روایت سازگار است: سرنوشت فردی در خلأ رخ نمیدهد، بلکه در شبکهای از شرایط اجتماعی و روابط روزمره ساخته میشود. روایت چندلایه و مضمونهای بازگشتکننده سریال، روایت خطی و پرحادثهای را دنبال نمیکند که هر بخشش با گرهی روشن آغاز و با پاسخی قطعی پایان یابد. در عوض، مسیر بیبرکف با رفتوآمد میان رابطهها، تلاشهای تازه و بازگشت به الگوهای آشنا پیش میرود.
« سریال نیز او را نه کاملاً قربانی معرفی میکند و نه صرفاً مسئول سرنوشت خویش میداند. »
شخصیتها و اجرا
تکرار در این ساختار کارکردی دوگانه دارد: از یک سو حس گرفتارماندن را تشدید میکند؛ از سوی دیگر، نشان میدهد که تغییر عادتها و مناسبات برای شخصیتها تا چه اندازه دشوار است. در کنار خط داستانی اصلی، مضمونهایی چون مسئولیت، خشونت، میل، فقر، وفاداری و قدرت در شکلهای مختلف بازمیگردند.
این بازگشتها گاهی اثرگذارند، زیرا معنا را از یک رخداد منفرد فراتر میبرند؛ اما گاه نیز به احساس کشآمدن روایت میانجامند. برخی رخدادهای مهم بهجای آنکه با توضیحی روشن برجسته شوند، در حاشیه یا میان گفتوگوها نمایان میشوند. این ابهام میتواند مخاطب را به تأمل وادارد، ولی ممکن است برای کسی که انتظار روایتی سرراست دارد، به سردرگمی بینجامد.
بازیها و شیوهٔ نگاه فاسبیندر بازی Lamprecht نیروی محوری مجموعه است، اما اثر به او محدود نمیماند. بازیگران دیگر نیز به جهان داستان کیفیتی ناآرام و چندوجهی میبخشند؛ شخصیتها بهندرت فقط وسیلهای برای پیشبرد داستاناند. هر یک با نیازها، محاسبات و ضعفهای خود وارد رابطه میشوند و همین امر، پیوندها را از الگوی سادهٔ نجاتدهنده و قربانی دور میکند.
کارگردانی فاسبیندر بهجای آنکه پیوسته تماشاگر را به واکنشی از پیش تعیینشده سوق دهد، اغلب فاصلهای سنجیده حفظ میکند. دوربین میتواند با صبوری به رفتارها بنگرد و لحظهای را طولانیتر از انتظار نگه دارد. این شیوه هم به بازیها مجال میدهد و هم نوعی ناراحتی پدید میآورد: تماشاگر ناچار است در کنار شخصیتها بماند، نه آنکه با تدوین شتابزده از موقعیت دشوار عبور کند.
« در کنار خط داستانی اصلی، مضمونهایی چون مسئولیت، خشونت، میل، فقر، وفاداری و قدرت در شکلهای مختلف بازمیگردند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حاصل، نگاهی است که میتواند همزمان سرد و همدلانه به نظر برسد. زمان طولانی و کندیِ سنجیده تماشای «Berlin Alexanderplatz» تعهدی جدی میطلبد. زمان بسیار طولانی و ریتم آرام آن برای مخاطبی که پیشرفت سریع پیرنگ را انتظار دارد، مانعی واقعی است. برخی صحنهها میتوانستند کوتاهتر باشند و تکرار بعضی موقعیتها، گفتوگوها و مضمونها گاه حس رکود میآفریند.
کندی همیشه به معنای عمق نیست؛ در لحظاتی، اثر بیش از آنکه تأملبرانگیز باشد، فرساینده میشود. با این همه، طولانیبودن مجموعه فقط یک کاستی نیست. زمان به مخاطب اجازه میدهد فرسایش تصمیمها و روابط را احساس کند و زندگی شخصیتها را به مجموعهای از اتفاقهای برجسته تقلیل ندهد. دشواری در آن است که این شیوه برای همهٔ لحظهها به یک اندازه ثمربخش نیست.
بعضی بخشها با انباشت جزئیات به جهان اثر غنا میدهند، و بعضی دیگر همان حس را با تأکیدی تکراری بازمیسازند. پذیرش این نابرابری، بخشی از مواجهه با مجموعه است. اقتباس و استقلال اثر سریال از رمان دوبلین اقتباس شده، اما هدفش صرفاً بازسازی پیرنگ ادبی نیست. فاسبیندر مادهٔ داستانی را به ساختاری تلویزیونی بدل میکند که در آن، تداوم و مکث اهمیت ویژه دارند.
اثر از قالبهای رایج سرگرمی فاصله میگیرد و از مخاطب میخواهد بهجای انتظار برای نقاط عطف پیدرپی، به جزئیات رفتار و فضای اجتماعی توجه کند. از همین رو، مجموعه را میتوان هم اقتباسی ادبی و هم اثری مستقل دربارهٔ ناتوانی انسان در رهایی آسان از شرایط خود دانست. شاید مهمترین دستاوردش این باشد که جهان بیبرکف را به معمایی اخلاقی تقلیل نمیدهد.
« حاصل، نگاهی است که میتواند همزمان سرد و همدلانه به نظر برسد. »
قوتها و کاستیها
مسئله فقط این نیست که آیا او «خوب» یا «بد» است؛ مسئله آن است که چه نیروهایی انتخابهایش را شکل میدهند و چرا وعدهٔ شروعی تازه، بارها با واقعیت برخورد میکند. جمعبندی «Berlin Alexanderplatz» اثری دشوار، سنگین و گاه کشدار است، اما همین دشواری با جهان تلخ و تکرارشوندهای که تصویر میکند پیوند دارد.
بازی مرکزی قدرتمند، فضاسازی زندهٔ برلین و شخصیتپردازی چندلایه، آن را به تجربهای ماندگار بدل میکنند؛ در مقابل، زمان طولانی، کندی و ابهام روایی ممکن است صبر بسیاری از تماشاگران را بیازماید. این مجموعه بیش از آنکه روایتی برای مصرف سریع باشد، دعوتی است به ماندن در کنار شخصیتی متناقض و شهری که فرصتهای نابرابرش را پنهان نمیکند.
ارزش آن در پاسخهای قطعی نیست، بلکه در پرسشهایی است که دربارهٔ آزادی، مسئولیت و امکان تغییر باقی میگذارد. تماشاگرانی که با ریتم آرام و روایت غیرمستقیم کنار میآیند، در آن اثری انسانی و عمیق خواهند یافت؛ دیگران ممکن است بیش از آنکه مجذوب شوند، از طول مسیر خسته شوند.
« ارزش آن در پاسخهای قطعی نیست، بلکه در پرسشهایی است که دربارهٔ آزادی، مسئولیت و امکان تغییر باقی میگذارد. »
ثبت دیدگاه