نقد و بررسی
نقد انسان بودن (Being Human) | 1994
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از انسان در تکرار تاریخ «Being Human» ساختهٔ Bill Forsyth فیلمی است که از همان آغاز، بیش از آنکه بر پیرنگی پیوسته تکیه کند، بر یک پرسش بنا میشود: اگر انسانی در دورههای گوناگون تاریخی بارها به زندگی بازگردد، آیا سرانجام میتواند از خطاهای خود درس بگیرد؟ فیلم با دنبالکردن چند تجسم از مردی به نام هکتور، زندگی او را از روزگار پیشاتاریخ تا جهان معاصر میکاود؛ هر دوره، روایتی نسبتاً مستقل دارد، اما در همهٔ آنها خانواده، عشق، مسئولیت و ناتوانی در تصمیمگیری چون رشتههایی تکرارشونده حضور مییابند.
این طرح جاهطلبانه، امکان میدهد تاریخ نه صرفاً رشتهای از رخدادهای بزرگ، بلکه صحنهای برای تکرار ضعفها و نیازهای انسانی باشد. جذابیت ایده در همین فاصلهٔ میان وسعت تاریخی و کوچکی تجربهٔ روزمره است. هکتور در هر زندگی با جهان متفاوتی روبهرو میشود، اما مسئلههای بنیادیاش آشنا میمانند: چگونه از عزیزانش مراقبت کند، چه هنگام باید خطر کند و تا کجا میتواند پیامدهای تعلل خود را نادیده بگیرد؟
فیلم نمیکوشد زندگیهای او را به درسهای اخلاقی روشن و مرتب تبدیل کند؛ دستکم در طراحی اولیه، مقصود بیشتر مشاهدهٔ دوبارهٔ انسان است تا صدور حکم دربارهٔ او. بااینحال، همین تکرار وقتی پشتوانهٔ روایی کافی نداشته باشد، بهجای کشف تدریجی، به بازگویی چندبارهٔ یک مضمون بدل میشود. ساختار اپیزودیک و مسئلهٔ پیوند فیلم پنج دورهٔ تاریخی را در قالب بخشهایی جداگانه دنبال میکند.
این ساختار به هر دوره اجازه میدهد رنگوبوی اجتماعی و تصویری خاص خود را داشته باشد، اما بهایش سستی خط روایی واحد است. تماشاگر ممکن است بهجای آنکه احساس کند فصلهای یک زندگی گسترده را دنبال میکند، با مجموعهای از داستانهای کوتاه روبهرو شود که تنها شخصیت مرکزی و چند مضمون مشترک آنها را کنار هم نگه میدارند.
« جذابیت ایده در همین فاصلهٔ میان وسعت تاریخی و کوچکی تجربهٔ روزمره است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در بهترین لحظهها، این گسست بخشی از معنای اثر میشود: زندگیها از نظر زمان و مناسبات اجتماعی از هم دورند، اما تنهایی، میل به تعلق و ترس از انتخاب همچنان پابرجا میمانند. در لحظههای ضعیفتر، فاصلهٔ میان روایتها چنان زیاد است که انتقال عاطفه از یک دوره به دورهٔ بعد دشوار میشود. وقتی یک بخش به پایان میرسد، فیلم همیشه فرصت نمییابد تجربهٔ آن را در ذهن مخاطب رسوب دهد؛ بخش بعدی از راه میرسد و توجه را به جهانی دیگر میبرد.
بنابراین، ایدهٔ تکرار در سطح مفهومی روشنتر از پیوند دراماتیک آن عمل میکند. هکتور؛ قهرمانی با ضعفهای تکرارشونده هکتور قهرمانی متعارف نیست و فیلم نیز برای دوستداشتنیکردن او چندان به شگردهای آشنا متوسل نمیشود. او مردی است که گاه گرفتار شرایطی بیرونی میشود و گاه با دودلی خود راه را برای پیامدهای تلخ باز میکند.
این ویژگی، شخصیت را از الگوی قهرمان پیروز و مصمم دور میسازد؛ اما در عین حال میتواند فاصلهای میان تماشاگر و او ایجاد کند. اگر مخاطب در هر روایت، فقط شاهد ناتوانی او در انتخاب باشد و فرصت کافی برای فهم انگیزهها و دگرگونیهایش نیابد، تکرار ضعفها بهجای آنکه عمق شخصیت را آشکار کند، ملالآور میشود.
از این رو، پرسش اصلی فیلم تنها این نیست که هکتور چه سرنوشتی خواهد داشت؛ بلکه این است که آیا تجربه، واقعاً چیزی به او میآموزد یا نه. عنوان اثر نیز بر همین سویهٔ عمومی تأکید دارد: مسئله، زندگی یک فرد است، اما ضعفهای او صورتهایی از گرفتاریهای مشترک انسانها هستند. بااینهمه، جهانشمولبودن مضمون بهتنهایی جای پرداخت شخصیت را نمیگیرد.
« در لحظههای ضعیفتر، فاصلهٔ میان روایتها چنان زیاد است که انتقال عاطفه از یک دوره به دورهٔ بعد دشوار میشود. »
شخصیتها و اجرا
مخاطب باید بتواند میان تکرار تاریخی و دگرگونی درونی پلی عاطفی پیدا کند؛ پلی که فیلم در همهٔ بخشهایش به یک اندازه نیرومند نمیسازد. بازی رابین ویلیامز و ظرافت اجرایی رابین ویلیامز در نقش هکتور، بار چندین روایت را بر دوش میکشد و مهمترین عامل تداوم میان آنهاست. او از تبدیل شخصیت به یک قالب ثابت پرهیز میکند: در هر دوره، جزئیات رفتار و واکنشهایش با موقعیت تازه سازگار میشود، بیآنکه رشتهٔ ناپیدای مشترک میان تجسمهای هکتور کاملاً گم شود.
توانایی او در گذر از رگههای طنز به آسیبپذیری و اندوه، به فیلم لحظههایی میبخشد که بیش از ساختار پراکندهٔ آن در حافظه میمانند. ویلیامز در اینجا بیش از آنکه متکی بر شوخیهای پرتحرک و نمایش بیرونی باشد، بر مکث، نگاه و آشکارشدن تدریجی درماندگی تکیه میکند. این انتخاب با ماهیت نقش تناسب دارد: هکتور الزاماً کسی نیست که بتواند با یک کنش قاطع وضع را دگرگون کند؛ گاه فقط میتوان دید که فرصت از برابرش میگذرد.
بازیگر در همین لحظههای کوچک، انسانبودن شخصیت را ملموس میکند و مانع میشود که او به نمادی انتزاعی از «تردید» تقلیل یابد. بازی او، البته، نمیتواند بهتنهایی کمبود پیوند میان روایتها را جبران کند، اما مرکز ثقل عاطفی فیلم را حفظ میکند. فضاسازی، دورههای تاریخی و ریتم یکی از امتیازهای فیلم، تلاش برای ساختن جهانهایی متمایز در دورههای گوناگون است.
تغییر زمان و مکان فقط آرایش صحنهها نیست؛ قرار است نشان دهد شکل زندگی و روابط انسانی تغییر میکند، درحالیکه برخی نیازها همچنان باقی میمانند. مناظر و طراحی محیط، بهویژه در بخشهایی که شخصیتها با طبیعت و فضای باز روبهرو میشوند، به فیلم حالوهوایی آرام و اندیشهورزانه میبخشد.
فضا و فرم؛ لحن بصری
این فضاسازی با ریتم کند اثر همخوان است و اجازه میدهد تماشاگر در محیط هر بخش مکث کند. اما کندی همیشه به تأمل نمیانجامد. گاهی صحنهها بیش از آنچه برای تثبیت فضا یا شخصیت لازم است امتداد مییابند و حرکت داستان را سست میکنند. فیلم میخواهد زمان را نه فقط با روایت رخدادهای تاریخی، بلکه با مکث و روزمرگی احساسپذیر سازد؛ انتخابی که بالقوه با مضمونش سازگار است، ولی در اجرا برای همهٔ تماشاگران نتیجهای یکسان ندارد.
اگر در یک بخش، مکث فرصتی برای مشاهدهٔ رفتار آدمها باشد، در بخش دیگر ممکن است به کشآمدن روایت بینجامد. از همینجا شکاف میان بلندپروازی تأملی فیلم و توان آن در حفظ توجه مخاطب آشکار میشود. نریشن و دشواری اعتماد به تماشاگر نریشن قرار است به ما در عبور از زندگیها و فهم نسبت میان آنها کمک کند، اما حضور پررنگش گاه نتیجهای وارونه دارد.
بهجای آنکه تصویر و کنش مجال پیدا کنند معنای خود را بسازند، صدا بعضی احساسات یا پیوندها را زودتر از آنکه دراماتیکاً شکل بگیرند توضیح میدهد. در چنین لحظههایی، فیلم انگار به برداشت مخاطب اعتماد کافی ندارد؛ گویی هر خلأیی باید با تفسیر کلامی پر شود. همین توضیحگویی میتواند ظرافت بازیها و ابهام سازندهٔ موقعیتها را کاهش دهد.
نریشن همچنین بر مسئلهٔ انسجام اثر میافزاید. از یک سو، فیلم به پیوندی روشنتر میان روایتها نیاز دارد؛ از سوی دیگر، توضیح مستقیم همیشه جای پیوند عاطفی را نمیگیرد. اگر مخاطب هنوز دلیلی برای احساسکردن ارتباط میان دو زندگی نیافته باشد، بیان آن ارتباط از بیرون لزوماً اثرگذار نخواهد شد.
« این فضاسازی با ریتم کند اثر همخوان است و اجازه میدهد تماشاگر در محیط هر بخش مکث کند. »
قوتها و کاستیها
بخشی از نارضایتی از پایان برخی اپیزودها نیز به همین مسئله مربوط است: روایت گاهی پیش از آنکه کشمکش عاطفیاش به نقطهای رضایتبخش برسد، به بخش بعدی میرود. این کاستی بیش از آنکه از ضعف یک ایدهٔ مرکزی ناشی شود، از ناهماهنگی میان شکل اپیزودیک، زمان محدود هر بخش و نیاز به جمعبندی میآید.
جمعبندی «Being Human» فیلمی نامتعارف و ناهموار است که ایدهای پربار را با اجرایی نابرابر همراه میکند. روایت چند زندگی در دورههای دور از هم، ظرفیت آن را دارد که دربارهٔ تکرار خطا، معنای مسئولیت و امکان تغییر تأمل کند؛ و رابین ویلیامز با بازیای آرام و باورپذیر، به این جستوجو چهرهای انسانی میدهد.
فضاسازی نیز در لحظههای موفق، به فیلم کیفیتی خیالانگیز و تأملی میبخشد. بااینحال، بخشهای پراکنده همیشه به یک کل منسجم تبدیل نمیشوند، ریتم گاه فرساینده میشود و نریشن در توضیحدادن معنایی که تصویر میتوانست منتقل کند زیادهروی میکند. ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخهای قطعیاش باشد، در پرسشی نهفته است که بارها بازمیگرداند: آیا انسان از تکرار رنجهایش چیزی میآموزد، یا تنها در هر زمانه با صورتی تازه از همان تردید روبهرو میشود؟
بخشهای پایانی، بیآنکه لازم باشد جزئیاتشان آشکار شود، در ایجاد حس پیوند میان خطوط پراکنده دستاورد بیشتری دارند و به اثر فرصتی میدهند تا مضمون مرکزیاش را روشنتر گرد آورد. اما این بهبود، همهٔ ناهماهنگیهای پیشین را از میان نمیبرد. حاصل، فیلمی است که ایده و بازی محوریاش شایستهٔ توجهاند، ولی انسجام و ریتمش ممکن است همراهی پیوستهٔ تماشاگر را دشوار سازد.
« جمعبندی «Being Human» فیلمی نامتعارف و ناهموار است که ایدهای پربار را با اجرایی نابرابر همراه میکند. »
ثبت دیدگاه